کارآفرینی آزادیبخش
محسن مولائی نسب - دانشکده کارآفرینی دانشگاه تهران
اگر کارآفرینی را تنها با معیار سود، رشد، سهم بازار و اشتغال بسنجیم، بخش بزرگی از حقیقت آن را از دست دادهایم. در ادبیات رایج، کارآفرین اغلب به «موتور رشد اقتصادی» یا «شکارچی فرصتهای سودآور» فروکاسته میشود. این نگاه، بیتردید بخشی از واقعیت را میبیند؛ اما پدیدهای انسانی و رهاییبخش را به سازوکاری صرفا اقتصادی و سکولار تبدیل میکند. پرسش بنیادیتر این است: کارآفرین، پیش از آنکه یک عامل اقتصادی باشد، چه کاری برای انسان انجام میدهد؟ و اگر کارآفرینی را از زاویه آزادی بنگریم، چه چیزهایی دیده میشود که در چارچوبهای صرفاً اقتصادی پنهان میماند؟
پاسخ را باید در نسبت میان «عمل» و «آزادی» جستوجو کرد. آزادی، در فهم رایج، به «نبودِ مانع» یا «توانِ انتخاب» تقلیل مییابد؛ اما آزادی ژرفتر، توانِ رها شدن از وضعیتی است که انسان را در همان سطحی که هست، ثابت نگه میدارد. این آزادی، رویدادی یکباره نیست؛ فرآیندی است که در آن انسان، مرحلهبهمرحله، از قیدهای سنگینتر به سمت امکانهای گستردهتر حرکت میکند. هر مرحله از این رهایی، خود زمینه مرحله بعد را فراهم میآورد. انسان موجودی است که هستیاش در «شدن» تحقق مییابد؛ نه در ایستادن، بلکه در گذر از یک مرتبه بودن به مرتبهای دیگر. آزادی، نام این گذر است. بنابراین آزادی نه صرفاً یک وضعیت بیرونی، بلکه کیفیتی درونی و در حال رشد است؛ چیزی که در نسبت انسان با خود، با دیگران و با جهان شکل میگیرد.
کارآفرینی، در ژرفترین لایه خود، شکلی از همین گذر است. کارآفرین کسی است که ارزشی خلق میکند تا انسانی را از قیدی بیرون بکشد. این قید میتواند در سادهترین سطح، فقر مادی و ناتوانی در تأمین نیازهای روزمره باشد؛ اما در سطحی دیگر، میتواند وابستگی به ساختارهایی باشد که انسان را در جایگاه فرودست نگه میدارند؛ و در سطحی عمیقتر، میتواند اسارت در بیمعنایی، انفعال و زندگیِ بدون جهت باشد. کارآفرین در هر سه سطح، یک کار میکند: گشودن روزنهای که انسان از آن بتواند از وضع موجود خود فراتر رود. او با خلق یک محصول، خدمت، نهاد یا مدل تازه، امکان تازهای را در جهان ممکن میکند؛ امکانی که پیش از آن یا نبوده است، یا دستنیافتنی بوده است.
در سطح مادی، کارآفرینی میتواند انسان را از فشار نیازهای اولیه رها کند. زمانی که یک کسبوکار کوچک، برای یک خانواده درآمد پایدار میآفریند، یا زمانی که یک نوآوری، هزینه دسترسی به یک خدمت ضروری را کاهش میدهد، آزادی در ابتداییترین لایه خود رخ میدهد. این لایه، هرچند ابتدایی است، اما بیاهمیت نیست؛ زیرا بدون رهایی از فشار نیازهای فوری، انسان فرصت و توان توجه به لایههای بالاتر را ندارد. اما توقف در این لایه، کارآفرینی را به ابزاری برای مصرف بیشتر و رفاه محدود فرو میکاهد.
در سطح اجتماعی، کارآفرینی میتواند انسان را از وابستگی به ساختارهای تحمیلی، انحصارها و روابط نابرابر رها کند. وقتی کارآفرینی فضایی برای مشارکت زنان، گروههای حاشیهای یا مناطق کمتر توسعهیافته باز میکند، وقتی یک کسبوکار محلی قدرت چانهزنی جامعه را افزایش میدهد، یا وقتی یک نهاد تازه، دسترسی به آموزش و فرصت را گسترش میدهد، آزادی از سطح فردی فراتر میرود و به سطح اجتماعی میرسد. در این سطح، کارآفرین نهتنها ارزش اقتصادی، بلکه ارزش اجتماعی و نهادی خلق میکند؛ ارزشی که میتواند قیدهای جمعی را سست کند و میدان تازهای برای کنش انسانها بگشاید.
در سطح روحی و معنوی، کارآفرینی میتواند انسان را از قید بیمعنایی، انفعال و زندگیِ بیجهت رها کند. این سطح، دشوارترین و کمدیدهترین لایه است. کارآفرینی میتواند به انسان احساس عاملیت بدهد؛ این احساس که میتواند جهان را تغییر دهد، مسئولیت بپذیرد و در مسیر رشد خود گام بردارد. وقتی کارآفرین ارزشی میآفریند که به انسان معنا، امید یا احساس کرامت میدهد، آزادی از سطح مادی و اجتماعی فراتر میرود و به لایه درونی میرسد. در این لایه، کارآفرینی به تمرینی برای شدن تبدیل میشود؛ تمرینی که در آن انسان از ترس، محافظهکاری و عادت رها میشود و امکانهای تازهای از خویش را کشف میکند.
این خلق، بیهزینه نیست. ارزشی که انسان را آزاد میکند، خودش را بهراحتی عرضه نمیکند. کارآفرین چیزی را به خطر میاندازد؛ سرمایه، آبرو، امنیت، و گاه تمامیت زندگی خویش را، تا آن ارزش بتواند به دیگری برسد. ریسک، در این نگاه، نه یک محاسبه مالی برای کسب بازده بیشتر، بلکه بهای عملی است که کارآفرین برای گشودن امکانِ رهایی انسان میپردازد. کسی که تنها به سود میاندیشد، ریسک را تا جایی میپذیرد که بازده قابل پیشبینی باشد؛ اما کارآفرینِ رهاییبخش، ریسک را میپذیرد چون خودِ عملِ خلق، پیش از هر بازدهی، پاسخی به یک قید انسانی است.
او نمیتواند پیش از آزمودن، نتیجه را تضمین کند؛ و همین عدم تضمین، بخشی از معنای آزادی است. آزادی بدون ریسک، یا وجود ندارد یا به انتخاب میان گزینههای از پیش تعیینشده فروکاسته میشود.
تفاوت بنیادین در همینجاست. در چارچوب اقتصادی مسلط، کارآفرین زمانی «موفق» است که سودآوریاش تداوم یابد؛ حتی اگر آن سود، وابستگیها و قیدهای کهنه را بازتولید کند. در نگاه رهاییبخش، معیار موفقیت چیز دیگری است: آیا ارزشی که خلق شده، انسان را در جهتی به حرکت درآورده است که از وضع پیشین خود رها شود؟ این معیار، لزوماً با سودآوری در تضاد نیست، اما با آن یکی هم نیست. سودی که قیدها را عمیقتر کند، در این مقیاس، شکستی پرهزینه است؛ و ارزشی که بیسود بماند اما انسانی را از بند برهاند، در همان مقیاس، خلقتی است که شایسته نام کارآفرینی است. البته پایداری اقتصادی شرط دوام است؛ اما دوام، وسیله است، نه غایت. کارآفرینی آزادیبخش نمیتواند بیتوجه به واقعیتهای اقتصادی باشد، اما نمیتواند خود را به آنها محدود کند.
آنچه امروز بر ادبیات کارآفرینی غلبه دارد، آزادی را به «آزادی اقتصادی» و رهایی را به «رفاه مادی» فروکاسته است. در این چارچوب، کارآفرین تا زمانی که تولید ناخالص را بالا ببرد، ستوده میشود؛ اما اگر ارزشی بیافریند که سنجههای اقتصادی آن را نمیبینند، آزادسازی انسان از یک وابستگی اجتماعی، یا گشودن فضایی برای معنا و مسئولیت، در حاشیه میماند. نقد جدی به همینجا معطوف است: نظریه اقتصادی مسلط، کارآفرینی را از سرچشمه انسانیاش جدا کرده و آن را در منطقِ سود زندانی کرده است. کارآفرینی، پیش از آنکه یک سازوکار بازار باشد، شکلی از کنش انسانی است که میتواند علیه نظمِ مسلطِ قیدها عمل کند و فضاهایی از آزادی را ممکن سازد. نگاه صرفاً اقتصادی، کارآفرین را به محاسبهگری تبدیل میکند که تنها هزینه و فایده را میبیند؛ اما کارآفرین واقعی، پیش از محاسبه، چیزی را میبیند که دیگران نمیبینند: یک قید، و یک امکان برای رهایی از آن.
این نگاه، معیار سنجش و سازه مورد مطالعه در کارآفرینی را دگرگون میکند. پرسش دیگر این نیست که «چقدر سود ساختیم؟»، بلکه این است که «چه قیدی را شکستیم و چه امکانی را برای انسان گشودیم؟» در این مقیاس، کارآفرینی وقتی آزادیبخش است که ارزشش، انسان را از یک وضعیت فرودست به وضعیتی فراتر رهنمون شود؛ و کارآفرین، پیش از هر چیز، کسی است که بهای این گذر را با تمام وجود میپردازد. اگر انسان موجودی در حال شدن است و هستیاش را با عمل خود صیقل میدهد، آنگاه کارآفرینی نیز نمیتواند صرفاً یک فعالیت بیرونی باشد؛ باید در همان مسیرِ شدنِ انسان قرار گیرد. کارآفرین با خلق ارزش و پذیرش ریسک آن، نهتنها چیزی به جهان اضافه میکند، بلکه خود نیز در این عمل، از قیدِ محافظهکاری، انفعال و ترس از ناشناخته رها میشود. رهایی، هم در کالبد ارزشی که عرضه میشود جریان دارد و هم در جانِ کارآفرینی که آن را میآفریند.
نتیجه این نگاه، دعوت به بازگرداندن پرسش آزادی به قلب ادبیات کارآفرینی است. سیاستگذار، آموزشگر و پژوهشگر نیز باید همین پرسش را پیش بگذارند: آیا آنچه به نام کارآفرینی ترویج میکنیم، انسان را از قیدها رها میکند یا قیدهای تازه میسازد؟ کارآفرینی آزادیبخش، در نهایت، نام یک فضیلت اقتصادی نیست؛ نام یک عمل انسانی است که ارزش را برای رهایی انسان خلق میکند .