تحلیل راهبردی برند
مدیرعامل بهمثابه رهبر ارکستر برند
سینا هاشمی اقدم ـ فعال در حوزه برندینگ
در اقتصاد ما برند سالهاست در قامت یک هزینهٔ ارتباطی فهمیده میشود، نه یک تصمیم تخصیصی. تا وقتی این تلقی پابرجاست، پروژههای برند در سازمانهای بزرگ ما در سقف اختیارات واحدی که به آن سپرده شدهاند متوقف میمانند.
تفکر برندینگ در ایران مسیری قابل ردیابی طی کرده است: در دههٔ هفتاد و هشتاد، برند عملاً مترادف تبلیغات بود و بودجهاش هم زیر همان عنوان بسته میشد؛ در دههٔ نود، هویت بصری وارد ادبیات سازمانها شد و موج بازطراحی لوگو راه افتاد؛ و در سالهای اخیر، مفهوم برند بهعنوان دارایی وارد گفتار مدیران ارشد شده است. اما این گذار در سطح واژگان اتفاق افتاده و نه در سطح ساختار. شاهدش ساده است: در بیشتر سازمانهای بزرگ ما برند هنوز یک خانهٔ مشخص روی چارت دارد، زیرمجموعهٔ روابط عمومی، گاهی مارکتینگ، و در موارد تازهتر واحدی با عنوان «برند و ارتباطات». سازمان زبان جدید را پذیرفته و جایگاه قدیمی را حفظ کرده است.
خطای مبنایی دقیقاً همینجاست. برند در سطح هر واحدی که مستقر شود، در سقف اختیارات همان واحد هم متوقف میماند. کافی است یک وعدهٔ برند را باز کنیم: سازمانی که خود را بر «پاسخگویی سریع» مستقر میکند، تعهدی داده که تحقق آن به ساختار خدمات پس از فروش، سطح اختیار کارشناس خط اول، معماری فرایند رسیدگی به شکایت و حتی طرح جبران خدمات وابسته است. واحد برند به هیچیک از اینها دسترسی ندارد؛ آنچه در اختیار اوست فقط اعلام وعده است. نتیجه فاصلهای است که خیلی زود دیده میشود و هر ریالی که صرف اعلام میشود، آن را قابلمشاهدهتر میکند. برند بدساخته صرفاً بیاثر نیست؛ آسیبزننده است، چون انتظار تولید میکند و بعد آن را نقض میکند.
راهبرد برند در لایهٔ زیرین خود مجموعهای از «نه» گفتن است: کدام بخش بازار مخاطب ما نیست، کدام سفارش را نمیگیریم، کدام حاشیهٔ سود کوتاهمدت را به نفع جایگاه بلندمدت رها میکنیم، کدام کانال توزیع با روایت ما ناسازگار است. هیچکدام تصمیم ارتباطی نیست؛ همه تصمیم تخصیص منابعاند، و تخصیص منابع میان واحدها در هر سازمانی فقط یک صندلی دارد. وقتی برند به واحدی سپرده میشود که اختیار «نه» گفتن ندارد، در عمل از او خواستهایم نتیجهٔ تصمیمی را اعلام کند که هرگز گرفته نشده است.
دو الگوی سازمان بزرگ و دو نوع رفتار
این خطا در دو گونهٔ اصلی سازمان بزرگ در ایران دو شکل متفاوت دارد. در بنگاههای دولتی و شبهدولتی - هلدینگهای وابسته به صندوقهای بازنشستگی و نهادهای عمومی، بانکها و شرکتهای مادرتخصصی - مدیرعامل موظف است و منطق پاسخگوییاش نه به بازار که به مجمع و سهامدار حاکم است. در چنین ساختاری برند طبیعتاً به سمت مدیریت مشروعیت میل میکند: هدف واقعی، حفظ تصویر نزد نهاد ناظر و افکار عمومی است، و به همین دلیل کل موضوع به روابط عمومی سپرده میشود، که واحد متولی همین کارکرد است. اینجا برند بیصاحب نیست؛ صاحبی دارد که مسئلهٔ دیگری را حل میکند.
در بنگاههای بزرگ خصوصی وضعیت وارونه است. برند سازمان و برند بنیانگذار عملاً یک چیزند و همهٔ تصمیمهای تعیینکننده در ذهن یک نفر گرفته میشود، بدون آنکه هیچگاه مکتوب شود. تا وقتی آن فرد حاضر است، سیستم کار میکند و حتی سریعتر از رقبا کار میکند. مسئله در نقطهٔ انتقال آشکار میشود: سازمانی که به نسل دوم یا به مدیرعامل غیرمالک میرسد، ناگهان میبیند معیار تصمیمگیری هیچجا ثبت نشده است. این دو الگو در ظاهر متضادند، اما هر دو به یک نتیجه میرسند: برند بهعنوان یک راهبرد سازمانی مصوب و قابلانتقال وجود ندارد.
عامل سومی هم این وضعیت را تثبیت کرده است: ساختار رقابت. در بخشهای وسیعی از اقتصاد ما - انرژی، فولاد، پتروشیمی، خودرو و بخشی از بانکداری - رقابت یا محدود است یا شکل قیمتی و مقرراتی دارد. سازمانی که مشتریاش گزینهٔ چندانی ندارد، فشاری برای ساخت تمایز حس نمیکند. اما هزینهٔ نبود برند در این بنگاهها حذف نمیشود؛ فقط جابهجا میشود و در سه بازار دیگر پرداخت میگردد: بازار سرمایه، بازار تأمین و شراکتهای بینالمللی، و مهمتر از همه بازار استعداد. در اقتصادی که مهاجرت نیروی متخصص به یک جریان پایدار تبدیل شده، برند کارفرمایی دیگر یک موضوع لوکس منابع انسانی نیست؛ مستقیماً روی توان اجرایی بنگاه اثر میگذارد.
مرز برونسپاری
برونسپاری در این حوزه ضروری است. مشاور بیرونی سه چیز میآورد که سازمان از درون نمیتواند تولید کند: نگاهی مصون از عادت، تخصصی که از دهها پروژهٔ مشابه انباشته شده، و ظرفیت اجرایی متمرکز. اما سه چیز دیگر هرگز واگذارشدنی نیست: انتخاب میان گزینهها، پذیرش هزینهٔ انتخاب، و جاریسازی آن در تصمیمهای روزمره.
مسئله در بازار ما اما یک لایه عقبتر است. سازمانهای بزرگ ما نقشهٔ روشنی از تفکیک تخصصها ندارند و مرز میان هویت بصری، معماری برند، راهبرد جایگاهیابی و طراحی تجربهٔ نقاط تماس برایشان مبهم است. وقتی این نقشه وجود ندارد، سازوکار تأمین به قواعد آشنای خودش برمیگردد: مناقصه با معیار پایینترین قیمت، یا انتخاب از دل روابط موجود. سندی که تحویل داده میشود در بهترین حالت به بخشی از مسئله پاسخ میدهد و در بدترین حالت به مسئلهای که اصلاً مسئلهٔ سازمان نبوده. پرهزینهترین شکست هم شکست آشکار نیست؛ کتابچهٔ برند بینقصی است که در کشو میماند: هزینه پرداخت شده، سند تحویل گرفته شده، و چون کسی مسئول اجرای آن نیست، دو سال بعد تنها دستاورد، ثبت یک تجربهٔ ناموفق و مقاومت بیشتر در برابر تلاش بعدی است.
جاریسازی: از سند به سابقه
فاصلهٔ میان سند برند و برند واقعی را هزاران تصمیم کوچک پر میکند: لحن پاسخ به یک شکایت، اینکه در شرایط کمبود کدام مشتری اول تأمین شود، انتخاب پیمانکار نصب، متن آگهی استخدام، کیفیت سردر یک شعبهٔ دورافتاده. هیچیک به میز مدیرعامل نمیرسد و قرار هم نیست برسد. بنابراین نقش مدیرعامل در جاریسازی، تصمیمگیری در این موارد نیست؛ تعیین معیار و ساختن سابقه است.
سازمانها از بخشنامه یاد نمیگیرند، از سابقه یاد میگیرند - و بدنهٔ سازمانهای ایرانی در تشخیص فاصلهٔ میان سند رسمی و رفتار واقعی مدیریت، مهارت بالایی دارد. یک مورد که مدیرعامل به نفع تعهد برند و به زیان منفعت کوتاهمدت تصمیم بگیرد و آن تصمیم دیده شود، از یک سال ارتباطات داخلی مؤثرتر است. عکس آن هم صادق است: یک استثنای علنی کافی است تا کل سند بیاعتبار شود.
استعارهٔ رهبر ارکستر برای این نقش رایج است، اما دقتش در جزئیاتی است که معمولاً نادیده گرفته میشود. رهبر ارکستر ساز نمیزند و از نوازندگان نمیخواهد نت یکسان بزنند؛ آنچه تحمیل میکند یک تمپو و یک کوک مشترک است. فروش، منابع انسانی، تولید و روابط عمومی قرار نیست یک زبان داشته باشند؛ باید از یک جایگاه حرف بزنند. دو نکتهٔ دیگر هم تعیینکننده است: کار اصلی رهبر ارکستر در تمرین انجام میشود نه در شب اجرا، و رهبر ارکستر پشت به تماشاگر میایستد. مخاطب اصلی مدیرعامل در پروژهٔ برند بیرون سازمان نیست، درون آن است - و این همان چیزی است که در بیشتر پروژههای ما وارونه اجرا میشود.
برند شخصی: دارایی طراحیشده یا ریسک تصادفی
مدیرعامل برند شخصی دارد، چه بخواهد چه نخواهد؛ تنها انتخاب واقعی، طراحیشده بودن یا تصادفی بودن آن است. در بستر ایران این موضوع وزن بیشتری دارد، چون اعتماد اجتماعی در اقتصاد ما زودتر و راحتتر به اشخاص منتقل میشود تا به نهادها. قرارداد بزرگ در ایران با شناخت شخصی بسته میشود، و شبکهٔ تصمیمگیران صنعت از مسیر تشکلها، اتاق بازرگانی و محافل صنفی شکل میگیرد، نه از مسیر مکاتبات رسمی. سازمان از طریق شخص به میزهایی راه مییابد که برای یک نهاد در دسترس نیست؛ و در جهت معکوس، سخن مدیرعاملی که سازمانی پشت اوست از سطح «نظر» به سطح «شاهد» ارتقا مییابد. رسانه هم نهاد را پوشش نمیدهد، شخص را پوشش میدهد؛ نهاد نقلقولپذیر نیست. درون سازمان نیز برند شخصی مدیرعامل دقیقترین سند فرهنگ است: کارکنان معیارشان را از کتابچه نمیگیرند، از این میگیرند که چه رفتاری در بالاترین سطح پاداش میگیرد.
اما این اهرم در فضای ما دو خطای متقارن تولید میکند. در بخش دولتی و شبهدولتی، دیدهشدن شخصی مدیر هزینهٔ سیاسی دارد و بهسرعت به «تبلیغ خود» تعبیر میشود؛ پاسخ عقلانی مدیر، نامرئی ماندن است و نتیجه سازمانی است که معتبرترین صدایش را خاموش کرده و جای آن را با بیانیه پر کرده است. در بخش خصوصی خطا وارونه است: برند سازمان در برند بنیانگذار حل میشود. نشانهاش روشن است؛ وقتی خبر احتمالی خروج یک نفر اعتبار سازمان را جابهجا میکند، معلوم میشود آن اعتبار هیچگاه به سازمان منتقل نشده بود. سازمانی که اعتبارش تماماً از یک نفر میآید دارایی نساخته؛ اعتبار اجاره کرده است.
پارادوکس ماندگاری و شرط تحقق
اینجا به تناقض اصلی میرسیم. برند بدون ورود مدیرعامل جاری نمیشود، اما دورهٔ ماندگاری مدیران ارشد در بنگاههای بزرگ ما اغلب کوتاهتر از دورهٔ ساخت یک برند است. برندی که به شخص مدیرعامل گره بخورد، با تغییر او به نقطهٔ صفر بازمیگردد و بریف از نو نوشته میشود؛ و ارزش برند تماماً محصول انباشت است. راهحل این تناقض تضعیف نقش مدیرعامل نیست، تثبیت آن در یک سطح بالاتر است: تعهد برند باید در قامت سند راهبردی مصوب هیئتمدیره درآید، با شاخص و افق چندساله، بهگونهای که مدیر بعدی آن را ارث ببرد نه اینکه در آزادی کامل بازتعریفش کند. مدیرعامل رهبر ارکستر است، اما پارتیتور نباید با رفتن او از سالن بیرون برود.
معیار سنجش هم موهوم نیست: سهم ترجیح در مقایسه با سهم بازار، حاشیهٔ قیمتی که سازمان میتواند بدون از دست دادن مشتری دفاع کند، هزینهٔ جذب مشتری، نرخ ماندگاری کارکنان کلیدی و کیفیت رزومههایی که به سازمان میرسد. تا وقتی این اعداد در کارنامهٔ ارزیابی خود مدیرعامل جایی نداشته باشند، برند در ترازنامهٔ ذهنی سازمان یک قلم هزینه باقی میماند. گذار تفکر برندینگ در ایران از تبلیغات به دارایی، در همین نقطه اتفاق میافتد یا نمیافتد.
رهبر ارکستر پشت به تماشاگر میایستد. مخاطب اصلی مدیرعامل در پروژهٔ برند بیرون سازمان نیست، درون آن است.