هر مسئله اجتماعی یک هزینه نیست!

ساره علائی - پژوهشگر اعتبار اجتماعی

شناسه خبر: 190660
هر مسئله اجتماعی یک هزینه نیست!

 

وقتی از بیکاری، ترک تحصیل، سالمندی، اعتیاد یا دیگر مسائل اجتماعی حرف می‌زنیم، نخستین پرسش اقتصادی معمولاً این است که حل هرکدام چقدر هزینه دارد. سپس بحث به بودجه، منابع محدود و سهم دولت می‌رسد. این نگاه لازم است، اما کافی نیست؛ چون فقط هزینه مداخله را می‌سنجد و کمتر می‌پرسد اگر مسئله حل شود، چه هزینه‌هایی کاهش می‌یابد، چه ارزش اقتصادی ایجاد می‌شود و چه کسی از آن منتفع خواهد شد. فاصله میان این دو پرسش، نقطه‌ای است که می‌توان از یک اقدام موقت و وابسته به بودجه، به مدلی پایدار برای حل مسئله رسید.

اگر مسئله را فقط از زاویه هزینه ببینیم، راه‌حل نیز معمولاً به تأمین بودجه محدود می‌شود: برای آموزش گروهی اعتبار می‌گذاریم، برای کاهش بیکاری برنامه اجرا می‌کنیم یا برای حمایت از سالمندان یارانه می‌دهیم. این اقدامات ممکن است ضروری باشند، اما تا زمانی که منبع مالی آنها به بودجه سالانه وابسته باشد، با پایان اعتبار، خود راه‌حل نیز در معرض توقف قرار می‌گیرد.

در اقتصاد متعارف، وقتی یک فعالیت سودآور باشد، سرمایه به سمت آن حرکت می‌کند. درباره مسائل اجتماعی نیز اگر حل مسئله منفعت اقتصادی ایجاد کند، بخشی از این منفعت می‌تواند هزینه حل آن را تأمین کند. یکی از موانع اصلی این است که پرداخت‌کننده هزینه، لزوماً همان کسی نیست که از نتیجه سود می‌برد. اگر آموزش یک فرد بیکار به اشتغال او منجر شود، بنگاه از استخدام نیروی آماده‌تر، فرد از درآمد بیشتر و دولت از کاهش هزینه حمایت و افزایش درآمد مالیاتی منتفع می‌شود؛ اما ممکن است هیچ‌کدام به تنهایی حاضر نباشند کل هزینه آموزش را بپردازند. در مراقبت از سالمندان نیز خانواده هزینه خدمت را می‌پردازد، در حالی که بخشی از منفعت آن می‌تواند در قالب کاهش نیاز به درمان یا بستری، نصیب نظام سلامت شود. وقتی منفعت میان چند طرف توزیع شده اما هزینه اولیه بر عهده یک طرف است، حتی یک راه‌حل اقتصادی و اجتماعی ارزشمند نیز ممکن است با مشکل تأمین مالی مواجه شود.

بسیاری از مسائل اجتماعی دقیقاً در همین شکاف گرفتار می‌شوند. بنابراین، مدل پایدار حل مسئله لزوماً یک «کسب‌وکار اجتماعی» به معنای متعارف نیست. ممکن است شرکت، تعاونی، سازمان غیرانتفاعی، سازوکار بیمه‌ای یا ترکیبی از چند بازیگر باشد. شکل حقوقی مسئله اصلی نیست؛ مهم این است که مدل چگونه ارزش ایجاد می‌کند، چه کسی برای آن ارزش پول می‌پردازد و چه بخشی از درآمد دوباره صرف حل مسئله می‌شود. این تفاوت، «پروژه اجتماعی» را از «مدل حل مسئله» جدا می‌کند.

یک پروژه می‌تواند موفق باشد و در عین حال پایدار نباشد. ممکن است با یک کمک مالی، صد نفر آموزش ببینند یا هزار نفر از خدمتی استفاده کنند، اما با پایان منابع، فعالیت نیز متوقف شود. در این حالت، موفقیت عملیاتی الزاماً به معنای موفقیت اقتصادی نیست. مدل پایدار باید به سؤال سخت‌تری پاسخ دهد: اگر منابع اولیه فردا قطع شوند، چه چیزی باعث ادامه فعالیت خواهد شد؟

در نوآوری اجتماعی، موفقیت یک ایده زمانی اهمیت دارد که از تجربه‌ای محدود به راه‌حلی قابل تکرار و ماندگار تبدیل شود. اجرای یک طرح در یک محله با منابع محدود ممکن است، اما در مقیاس بزرگ پرسش‌های دیگری مطرح می‌شود: چه کسی هزینه را می‌پردازد، چه کسی برای خدمت تقاضا دارد، سرمایه و نیروی انسانی از کجا می‌آید و نتیجه چگونه سنجیده می‌شود؟ بزرگ‌شدن یک راه‌حل اجتماعی فقط به منابع بیشتر نیاز ندارد؛ به سازوکاری نیاز دارد که تأمین مالی، تقاضا، مدیریت و سنجش نتیجه را به هم متصل کند.

در این مدل، سرمایه اقتصادی و سرمایه اجتماعی رقیب نیستند. سرمایه اقتصادی منابع اجرای راه‌حل را فراهم می‌کند و سرمایه اجتماعی، از جمله اعتماد، مشارکت و همکاری، امکان اجرای آن را افزایش می‌دهد و مسئله طراحی رابطه‌ای میان این دو است. سرمایه‌گذار خصوصی به دنبال بازده مالی است، خیریه اثر اجتماعی می‌خواهد و بنگاه ممکن است به نیروی کار، بازار یا اعتبار اجتماعی نیاز داشته باشد. اگر این منافع به یکدیگر متصل شوند، تأمین مالی مسئله اجتماعی می‌تواند از «کمک» به یک معماری اقتصادی تبدیل شود.

به عنوان مثال، مسئولیت اجتماعی شرکت‌ها نیز می‌تواند در همین چارچوب بازتعریف شود. شرکتی که به نیروی ماهر نیاز دارد، می‌تواند در آموزش نیروی کار سرمایه‌گذاری کند؛ بنگاهی که با ریسک بیماری یا حادثه مواجه است، می‌تواند در پیشگیری هزینه کند؛ و شرکتی دیگر می‌تواند بخشی از خرید خود را از کسب‌وکارهایی انجام دهد که برای گروه‌های کم‌برخوردار اشتغال ایجاد می‌کنند. در این حالت، منابع اجتماعی صرفاً برای کاهش یک آسیب هزینه نمی‌شوند، بلکه بخشی از یک فعالیت مولد می‌شوند و منافع حاصل می‌تواند به تداوم مسیر کمک کند.

البته این نگاه به معنای تبدیل همه مسائل اجتماعی به فعالیت اقتصادی نیست. بسیاری از مسائل همچنان به حمایت مستقیم نیاز دارند. بحث بر سر این است که هرجا حل مسئله می‌تواند برای بنگاه، خانوار یا بخش عمومی ارزش اقتصادی ایجاد کند، این ارزش در طراحی مدل مالی نادیده گرفته نشود. برای نمونه، در برنامه اشتغال، پرداخت می‌تواند فقط بر تعداد افراد آموزش‌دیده متمرکز نباشد و بخشی از آن به اشتغال پایدار وابسته شود. در خرید خدمات نیز می‌توان نتیجه و کیفیت را در کنار قیمت سنجید.

اما حتی بهترین مدل مالی بدون سنجش نتیجه، به تکرار همان الگوی قدیمی تبدیل می‌شود: منابع اختصاص می‌یابد، فعالیت انجام می‌شود و مشخص نیست چه تغییری ایجاد شده است. یک مدل پایدار باید بتواند رابطه میان هزینه، نتیجه و ارزش ایجادشده را تا حدی روشن کند. بدون شواهد نتیجه، نه سرمایه‌گذار می‌تواند درباره ادامه سرمایه‌گذاری تصمیم بگیرد و نه سازمان می‌تواند بفهمد کدام بخش از مدلش ارزش ادامه‌دادن دارد.

بخش بزرگی از مسائل اجتماعی همچنان از بودجه عمومی تأمین مالی می‌شوند و در بسیاری حوزه‌ها ضروری است. مسئله زمانی شکل می‌گیرد که تأمین مالی یک مسئله فقط به افزایش یا کاهش اعتبار سالانه وابسته بماند و خود مدل حل مسئله کمتر مورد توجه قرار گیرد. در چنین شرایطی، بزرگ‌شدن مسئله معمولاً به معنای درخواست منابع بیشتر است، نه بازطراحی شیوه مداخله و تأمین مالی.

اهمیت این تفکیک در تفاوت میان «تأمین مالی یک مسئله» و «تأمین مالی شکل‌گیری یک راه‌حل» است. در حالت اول، هر سال برای ادامه همان فعالیت به منابع جدید نیاز داریم. در حالت دوم، بخشی از منابع اولیه برای ساختن مدلی به کار می‌رود که بتواند در ادامه از محل تقاضای واقعی، منابع خصوصی، درآمد خدمت یا کاهش هزینه‌های موجود نیز تأمین مالی شود. هدف حذف بودجه عمومی نیست؛ تبدیل بخشی از هزینه تکرارشونده به سرمایه‌ای برای ایجاد ظرفیت ماندگار است، هرجا که چنین امکانی وجود داشته باشد.

بیکاری می‌تواند از یک مسئله صرفاً حمایتی به مسئله‌ای برای طراحی بازار کار محلی تبدیل شود؛ یعنی نیاز واقعی بنگاه‌ها به ظرفیت نیروی کار متصل شود و بخشی از هزینه این فرایند از ارزش اقتصادی ایجادشده تأمین شود. مراقبت سالمندی نیز می‌تواند در کنار حمایت اجتماعی، بازاری برای خدمات مراقبتی، فناوری و اشتغال ایجاد کند. پیشگیری از ترک تحصیل هم می‌تواند سرمایه‌گذاری برای حفظ سرمایه انسانی و کاهش هزینه‌های آینده تلقی شود. در هر سه مورد، ارزش اقتصادی زمانی قابل استفاده است که سازوکار روشنی برای ایجاد، دریافت و بازگرداندن بخشی از آن به چرخه حل مسئله وجود داشته باشد.

اهمیت نوآوری اجتماعی در اقتصاد نیز دقیقاً در همین تغییر نگاه است. موضوع فقط پیدا کردن شیوه‌ای تازه برای اجرای یک برنامه نیست؛ مسئله طراحی رابطه‌ای میان نیاز اجتماعی، منابع موجود و ارزش ایجادشده است که امکان تداوم داشته باشد. مدل پایدار زمانی شکل می‌گیرد که بخشی از ارزشی که از حل مسئله ایجاد می‌شود، بتواند به تأمین مالی ادامه همان راه‌حل برگردد. این ارزش ممکن است درآمد بنگاه، کاهش هزینه، افزایش درآمد خانوار یا شکل‌گیری تقاضای جدید برای یک خدمت باشد.

همه مسائل اجتماعی چنین مسیری ندارند. اما هرجا این امکان وجود دارد، نادیده گرفتن آن یعنی از دست دادن بخشی از ظرفیت اقتصادی حل مسئله. بنابراین اینکه «حل یک مسئله اجتماعی چقدر هزینه دارد؟» یا «حل آن چه ارزشی ایجاد می‌کند، این ارزش کجا شکل می‌گیرد و چگونه می‌توان بخشی از آن را دوباره به فرایند حل مسئله بازگرداند؟» فاصله میان یک هزینه دائمی و یک مدل پایدار را مشخص میکند و رابطه میان هزینه، نتیجه و ارزش ایجادشده تعیین می‌شود.

 

ارسال نظر