نقشهٔ فرهنگی، حلقهٔ گمشدهٔ برند و مسئولیت اجتماعی
سینا هاشمی اقدم - فعال در حوزه برندینگ
پیش از ساخت هر واحد صنعتی بزرگ، دفترهایی از مطالعات دربارهٔ زمین و آب و هوا تهیه میشود. دربارهٔ جامعهای که قرار است سی سال همسایهٔ آن واحد باشد، معمولاً هیچ سندی وجود ندارد.
در بیشتر قطبهای صنعتی کشور، رابطهٔ یک واحد بزرگ با منطقهاش را میتوان از روی دو سند خواند که هیچوقت کنار هم گذاشته نمیشوند. سند اول صورتحساب است: مبالغی که هر سال زیر عنوان مسئولیت اجتماعی از بودجه بیرون میرود و در گزارش سالانه بهعنوان دستاورد فهرست میشود. سند دوم چیزی است که در همان منطقه دربارهٔ آن واحد گفته میشود؛ در نانوایی، در جلسهٔ شورای شهر، در گروههای محلی. این دو سند بهندرت همجهتاند. واحدی که سالانه رقم قابلتوجهی در منطقه هزینه میکند، همچنان «آنها» خوانده میشود، و بعد از سه دهه حضور، درِ ورودیاش هنوز مرز است نه دروازه.
این شکاف را معمولاً به کم بودن بودجه نسبت میدهند. تقریباً هیچوقت مسئله بودجه نیست.
سازوکار تخصیص این بودجه در بنگاههای بزرگ ما یک شکل ثابت دارد. درخواستها از بیرون میرسند؛ با نامه، با تماس، با میانجیگری کسی که به سازمان دسترسی دارد. دبیرخانهای آنها را دستهبندی میکند، کمیتهای تصویب میکند و ردیفی برایشان باز میشود. نتیجه فهرستی است از اقلام پراکنده: تجهیز یک درمانگاه، چمن مصنوعی یک زمین ورزشی، کمک به یک مراسم، چند بستهٔ معیشتی. هر قلم بهتنهایی قابل دفاع است و هیچکدام به دیگری وصل نیست.
ایراد کار در نیت نیست، در ورودی است. سازمان دربارهٔ منطقه از روی درخواستها تصمیم میگیرد و درخواستها فقط از جایی میآیند که دسترسی دارد؛ از کسی که نامهاش را به دست چه کسی برساند بلد است، از نهادی که سالها است با روابط عمومی رفتوآمد دارد، از پیگیرترین و نه لزوماً محرومترین. آنچه از این مسیر ساخته میشود نقشهٔ منطقه نیست؛ نقشهٔ دسترسی است. و این دو تقریباً هیچجا بر هم منطبق نیستند.
نقشهبرداری فرهنگی چه میکند
نقشهبرداری فرهنگی (cultural mapping) روشی است برای ثبت نظاممند آنچه یک منطقه دارد، پیش از آنکه دربارهٔ آنچه ندارد تصمیم بگیریم. سه دستهٔ دارایی را میبیند. اول، داراییهای نهادی و مادی: بازار، مدرسه، هیئت، مسجد، تعاونی، انجمنهای محلی، کارگاههای خانگی، قنات، مرتع. دوم، داراییهای معیشتی و مهارتی: اینکه مردم این منطقه تاریخاً از چه راهی زیستهاند و چه چیزی بلدند که در جای دیگری کمیاب است. سوم، و دشوارترین: داراییهای نامرئی — اینکه اعتبار در این منطقه دست چه کسی است، حافظهٔ جمعی از صنعت چه میگوید، کدام وعده در گذشته شکسته شده و کدام زخم هنوز باز است.
تفاوت این کار با نیازسنجی از همینجا شروع میشود. نیازسنجی میپرسد چه چیزی کم است و طبیعتاً به فهرست کمبودها میرسد؛ فهرستی که هرگز تمام نمیشود و بنگاه را قدمبهقدم به جانشین دولت تبدیل میکند. نقشهبرداری فرهنگی میپرسد چه چیزی هست و مرجع آن کیست. خروجیاش بهجای صف درخواستکنندگان، مجموعهای از ظرفیتهای قابل اتکاست. یک منطقه ممکن است در آمار محروم باشد و در نقشه ثروتمند: سنتی از صنایع دستی که خریدارش را از دست داده، شبکهای از اعتماد محلی که هیچ نهاد رسمی جایگزینش نشده، نسلی از فارغالتحصیلان که ماندهاند و کاری ندارند. هیچکدام از اینها در نامههایی که به دبیرخانه میرسد پیدا نمیشوند.
این کار میدانی است و با پرسشنامه انجام نمیشود. گفتوگوی طولانی میخواهد، حضور در فصلهای مختلف سال، و کسی که تفاوت حرف رسمی با حرف واقعی را بشناسد. برای بنگاهی که سالانه مبالغ سنگینی در همان منطقه هزینه میکند، این پرهزینهترین بخش کار نیست؛ فقط بیشباهتترین بخش به کارهایی است که تا امروز انجام داده.
نخستین چیزی که چنین کاری معلوم میکند معمولاً غافلگیرکننده است: مرز منطقه کجاست. سازمانها «منطقه» را با تقسیمات اداری تعریف میکنند، چون بودجه با همان زبان نوشته میشود. اما مرز واقعی را باد، آب و جاده تعیین میکند. روستایی که در شهرستان دیگری ثبت شده ممکن است بیشترین اثر را از واحد بگیرد و در هیچ ردیفی نباشد، و شهری که در همهٔ اسناد شریک اصلی خوانده میشود عملاً چیزی جز عنوان نگرفته باشد. نقشه پیش از هر توصیهای، این خطا را نشان میدهد؛ و اصلاح همین یک خطا اغلب بیش از افزایش بودجه اثر دارد.
این بحث کجای برند مینشیند
برای شرکتی که محصولش را در بورس کالا یا با قرارداد بلندمدت میفروشد، جایگاهیابی در برابر رقیب معنای چندانی ندارد. آنچه معنا دارد جایگاه در برابر انتظار عمومی است، و این انتظار در منطقه شکل میگیرد نه در دفتر مرکزی. سه چیز را باید از هم جدا کرد.
آنچه سازمان دربارهٔ خودش میگوید هویت است؛ آنچه در لحظه دیده میشود تصویر است؛ آنچه از رسوب سالها میماند شهرت است. حمایت از یک رویداد، تصویر میخرد و همان هفته تمام میشود. برنامهای که از نقشهٔ منطقه بیرون آمده باشد شهرت میسازد، چون سالها یک جهت را ادامه میدهد و جهت داشتن، خودش پیامی است که هیچ بنر آن را منتقل نمیکند.
در این صنایع بخش بزرگی از نیروی کار از همان منطقه میآید. کارگری که شیفتش تمام میشود، همان شب راوی سازمان در خانه و محله است و هیچ کمپینی با او رقابت نمیکند. برند این بنگاهها پیش از آنکه در رسانه ساخته شود، سر سفرهٔ شام ساخته میشود. نقشهٔ فرهنگی، در کنار هر کاربرد دیگری، برنامهٔ مسئولیت اجتماعی را به چیزی تبدیل میکند که این کارگر بتواند از آن دفاع کند؛ و این معیار سختگیرانهتری است از هر ارزیابی درونسازمانی.
یک آزمون هم هست که دیر یا زود از راه میرسد: هفتهٔ اول بعد از یک حادثه. نشت، آتش، آلودگی، تجمع. در آن هفته معلوم میشود سازمان در منطقه اعتبار دارد یا فقط سابقهٔ پرداخت. اعتبار در آن هفته ساخته نمیشود؛ فقط خرج میشود.
از بازیگر منفرد تا میزبان
قطبهای صنعتی ما بهندرت تکبازیگرند. در شعاعی محدود معمولاً چند واحد بزرگ کنار هم نشستهاند: یک پالایشگاه، یک مجتمع پتروشیمی، یک نیروگاه، چند شرکت معدنی و فولادی و پیمانکارانشان. هر کدام بودجهٔ مسئولیت اجتماعی جداگانه دارد و هر کدام همان درخواستها را از همان فرستندهها دریافت میکند. نتیجه پیشبینیپذیر است: سه درمانگاه نیمهتجهیز بهجای یک مرکز درمانی کامل، چند سالن ورزشی خالی، و مردمی که یاد گرفتهاند یک نامه را برای چهار سازمان بفرستند. سرمایهگذاری اجتماعی در این مناطق کم نیست؛ خرد و موازی است.
نقشه اینجا کارکرد دومی پیدا میکند که از کارکرد اولش مهمتر است. بودجه قابل اشتراکگذاری نیست، نقشه هست. بنگاهی که این سند را تولید و منتشر میکند، بیآنکه ریالی به دیگران بدهد، زبان مشترک منطقه را تعیین کرده است. جلسهٔ بعدی میان آن چند واحد دیگر بر سر این نیست که هرکس چقدر بگذارد؛ بر سر این است که کدام لایه سهم کیست و چه چیزی را کسی نباید دوباره بسازد. میزبان آن جلسه هم طبیعتاً کسی است که نقشه را دارد.
در ادبیات برند نام این را میشود مرجعیت گذاشت، و مرجعیت گرانترین جایگاهی است که یک بنگاه صنعتی میتواند در منطقهاش داشته باشد. با تبلیغات خریدنی نیست و با بودجه هم نه. با داشتن چیزی به دست میآید که دیگران ندارند و به آن نیاز دارند. همین سند، در گفتوگو با استانداری، دانشگاه منطقه و نهادهای مدنی هم موضع سازمان را عوض میکند: از پرداختکنندهای که باید متقاعد شود، به طرفی که حرف اول را میزند چون بیشتر از همه میداند.
آنچه روی میز مدیر عوض میشود
نخستین چیزی که عوض میشود معیار تصویب است. کمیتهٔ مسئولیت اجتماعی تا امروز عملاً به این پرسش پاسخ میداده که این درخواست از سوی چه کسی آمده و رد کردنش چه هزینهای دارد. با نقشه، پرسش عوض میشود: این پیشنهاد کدام لایه را جابهجا میکند. اهمیت این تغییر در «بله» گفتن نیست، در «نه» گفتن است. مدیری که نقشه ندارد، برای رد کردن یک درخواست زمین محکمی زیر پایش نیست و ناچار به مصلحت تن میدهد. سندی که پشتش کار میدانی و امضای هیئتمدیره ایستاده، به او اجازه میدهد نه بگوید و دلیلش را هم بگوید.
دومین تغییر در جنس سند است. نقشه گزارشی نیست که یک بار سفارش داده شود و در قفسه بماند؛ لایههایش هر دو سه سال بازبینی میخواهد، چون منطقه هم تغییر میکند. و باید مالک داشته باشد؛ واحدی مشخص در سازمان که پاسخگوی بهروز بودنش باشد. نقشهای که مالک ندارد، ظرف یک دورهٔ مدیریتی به پیوست یک مناقصهٔ قدیمی تبدیل میشود.
سومین تغییر در سنجش است. امروز عملکرد مسئولیت اجتماعی را با رقم هزینهشده گزارش میکنیم، که تنها عددی است که بهسادگی در دسترس است و کمترین نسبت را با اثر دارد. عددهای جایگزین را باید از خود نقشه بیرون کشید: چند خانوار معیشتشان از این مسیر پایدار شده، چند نهاد محلی بدون اتکای مستقیم به بنگاه سرپا مانده، چه سهمی از خرید و استخدام سازمان به منطقه برگشته است. هیچکدام به اندازهٔ عکس افتتاح دیده نمیشوند و دقیقاً به همین دلیل در گزارشهای ما جایی ندارند.
و پشت همهٔ اینها همان تناقض همیشگی ایستاده است. رابطه با یک منطقه در افق دهساله معنا پیدا میکند و دورهٔ مدیرعامل در بنگاههای بزرگ ما کوتاه است. هر مدیر تازه معمولاً برنامهٔ مسئولیت اجتماعی را از نو تعریف میکند، تعهدهای قبلی را رها میکند، و منطقه بار دیگر یاد میگیرد که وعدههای این سازمان به دورهٔ یک نفر گره خورده است. نقشه تنها وقتی از این چرخه بیرون میآید که به سطح سند مصوب هیئتمدیره برود؛ چیزی که مدیر بعدی ارث ببرد، نه چیزی که آزادانه از نو بنویسد.
مطالعات ژئوتکنیک را برای زیبایی انجام نمیدهیم. انجامشان میدهیم چون میدانیم بنایی که روی خاک ناشناخته ساخته شود سالها بعد ترک برمیدارد، و مرمتش از ساختش گرانتر تمام میشود. دربارهٔ بافت انسانی اطراف همان بنا، این احتیاط را هیچوقت به کار نبستهایم. بنگاهی که منطقهاش را نشناخته، بیمسئولیت نیست. فقط سی سال است در تاریکی خرج میکند.
آنچه از این مسیر ساخته میشود نقشهٔ منطقه نیست؛ نقشهٔ دسترسی است.