جهان اقتصاد گزارش میدهد؛ تولید در خط مقدم؛ کارگران، ستون پنهان مقاومت در روزهای جنگ
راضیه احمدوند
در روایتهای رسمی از جنگها، معمولاً تمرکز اصلی بر تحولات میدانی، تصمیمات نظامی و معادلات سیاسی است؛ اما آنچه کمتر مورد توجه قرار میگیرد، لایههای عمیقتری از پایداری ملی است که در پشت جبهه و در بطن جامعه شکل میگیرد. در نبرد چهلروزه اخیر، یکی از مهمترین این لایهها، استمرار تولید و حضور کارگران در خطوط صنعتی کشور بود؛ حضوری که نهتنها مانع از فروپاشی اقتصادی شد، بلکه بهعنوان یکی از ارکان اصلی تابآوری ملی ایفای نقش کرد.
در شرایطی که زیرساختهای حیاتی هدف حملات قرار میگرفت و نااطمینانی بر فضای اقتصادی سایه انداخته بود، تداوم فعالیت واحدهای تولیدی به امری فراتر از یک ضرورت اقتصادی تبدیل شد. تولید، در این وضعیت، کارکردی استراتژیک پیدا کرد؛ به این معنا که حفظ آن، مستقیماً با امنیت ملی و توان ایستادگی کشور گره خورد. اگر زنجیره تولید متوقف میشد، پیامدهای آن تنها به کاهش عرضه کالا محدود نمیماند، بلکه به سرعت به بحرانهای اجتماعی، افزایش بیکاری و تضعیف روحیه عمومی منجر میشد.
در این میان، کارگران بهعنوان بازیگران اصلی این صحنه، نقشی ایفا کردند که میتوان آن را با حضور رزمندگان در خطوط مقدم مقایسه کرد. آنها در حالی به فعالیت خود ادامه دادند که هر لحظه احتمال خطر، آسیب یا حتی از دست دادن جان وجود داشت. بازگشت به کار پس از هر حمله، تنها یک انتخاب شغلی نبود، بلکه کنشی آگاهانه در جهت حفظ ثبات کشور محسوب میشد. این رفتار، نوعی «مقاومت مدنی-اقتصادی» را شکل داد که کمتر در ادبیات رسمی مورد تحلیل قرار گرفته است.
یکی از ابعاد مهم این پدیده، پیوند میان «کار» و «هویت ملی» بود. در روزهای جنگ، تولید از یک فعالیت روزمره به یک ارزش ملی ارتقا یافت. کارگر، دیگر صرفاً نیروی کار نبود؛ او به نماد ایستادگی تبدیل شد. این تغییر معنا، تأثیر عمیقی بر انگیزهها و رفتارهای جمعی گذاشت. وقتی کار بهعنوان بخشی از دفاع از کشور تعریف شود، سطح تعهد و مسئولیتپذیری نیز بهطور طبیعی افزایش مییابد.
از سوی دیگر، تجربه «سنگر دوگانه» که در آن کارگران همزمان در حوزه تولید و پشتیبانی دفاعی نقشآفرینی میکردند، نشاندهنده نوعی همافزایی میان بخشهای مختلف جامعه بود. این پدیده بیانگر آن است که در شرایط بحرانی، مرزهای سنتی میان حوزههای اقتصادی و نظامی کمرنگ میشود و یک شبکه یکپارچه از کنشگران شکل میگیرد که هدف مشترکی را دنبال میکنند: حفظ بقا و ثبات کشور.
نقش زنان در این میان نیز شایسته توجه ویژه است. در بسیاری از تحلیلها، سهم زنان در اقتصاد جنگی کمتر دیده میشود، در حالی که در این دوره، زنان فعال در مشاغل خانگی و کارگاههای کوچک، با تداوم تولیدات محلی، به پایداری زنجیره تأمین کمک کردند. این حضور، علاوه بر آثار اقتصادی، پیامدهای اجتماعی مهمی نیز داشت؛ از جمله تقویت روحیه جمعی، حفظ انسجام خانوادهها و جلوگیری از تعمیق بحرانهای معیشتی.
با این حال، این تصویر از ایستادگی و مقاومت، نباید ما را از واقعیتهای سخت پساجنگ غافل کند. استمرار تولید در شرایط جنگی، هزینههای قابلتوجهی به همراه دارد؛ از فرسودگی نیروی کار گرفته تا آسیب به زیرساختها و اختلال در زنجیره تأمین. در پایان این دوره، بسیاری از کارگران با کاهش قدرت خرید، تأخیر در پرداختها و نااطمینانی نسبت به آینده شغلی مواجه هستند. این وضعیت، اگر بهدرستی مدیریت نشود، میتواند همان سرمایه اجتماعی شکلگرفته در دوران جنگ را تضعیف کند.
از منظر سیاستگذاری، مهمترین چالش در این مرحله، تبدیل «سرمایه مقاومت» به «سرمایه توسعه» است. به عبارت دیگر، دولت و نهادهای تصمیمگیر باید بتوانند این سطح از همبستگی و تعهد را به فرصتهایی برای بازسازی اقتصادی و بهبود شرایط معیشتی تبدیل کنند. این امر نیازمند اقداماتی فوری و مؤثر است؛ از جمله حمایت هدفمند از واحدهای آسیبدیده، تقویت نظامهای حمایتی برای کارگران، و ایجاد ثبات در سیاستهای اقتصادی.
یکی دیگر از نکات کلیدی، لزوم بازتعریف جایگاه کارگر در ساختار اقتصادی کشور است. تجربه جنگ نشان داد که کارگران تنها مجریان فرآیند تولید نیستند، بلکه نقشآفرینانی حیاتی در حفظ ثبات ملیاند. این واقعیت باید در سیاستهای دستمزدی، نظام تأمین اجتماعی و فرآیندهای تصمیمگیری کلان بازتاب یابد. بیتوجهی به این موضوع، میتواند به کاهش انگیزهها و تضعیف سرمایه انسانی منجر شود.
در نهایت، آنچه از این دوره میتوان آموخت، اهمیت «تابآوری اقتصادی» بهعنوان یکی از ارکان اصلی امنیت ملی است. کشوری که بتواند در شرایط بحران، چرخه تولید خود را حفظ کند، از مزیت بزرگی در مدیریت پیامدهای جنگ برخوردار خواهد بود. این تابآوری، نه صرفاً حاصل سیاستهای کلان، بلکه نتیجه تلاش و فداکاری میلیونها کارگری است که در سختترین شرایط، مسئولیت خود را رها نکردند.
امروز، پس از فروکش کردن گرد و غبار جنگ، توجه به مطالبات این قشر نهتنها یک ضرورت اقتصادی، بلکه یک الزام اخلاقی و راهبردی است. اگر قرار است روایت مقاومت ملی کامل باشد، باید سهم کارگران در این روایت به رسمیت شناخته شود؛ نه فقط در کلام، بلکه در عمل و در قالب سیاستهایی که زندگی آنها را بهبود میبخشد. «سنگر تولید» در روزهای جنگ حفظ شد، اما تداوم آن در روزهای صلح، نیازمند تدبیر، حمایت و تصمیمگیریهای شجاعانه است.