پاییز زیر آسمانی که هنوز از جنگ میترسد
اشرف سادات جلال زاده _ روزنامه نگار
پاییز همیشه از آسمان آغاز میشود از همان لحظهای که تودههای هوای گرم تابستان با نفس سرد پاییز برخورد میکنند و آسمان، باشکوهترین نمایش طبیعت را بیهیاهو به روی زمین میآورد. باد تغییر میکند، نور رنگ دیگری میگیرد ابرها آرامتر حرکت میکنند و شهر، پیش از آنکه برگها زرد شوند، آمدن فصل تازه را احساس میکند. سالها بود که ما ایرانیها صدای این دگرگونی را با بوی باران پنجرههای نیمهباز و عصرهای دلنشین شهری میشناختیم اما امسال، پاییز پیش از آنکه از راه برسد، از حافظه مردم عبور کرده است.
الهی دور مردم شهرم بگردم مردمی که هنوز زخم روزهای جنگ را بر دوش میکشند و با وجود همه سختیها، هر صبح دوباره چراغ خانههایشان را روشن میکنند. ماه ها از آن روزهای پرالتهاب گذشته، اما حقیقت این است که جنگ همیشه با آخرین انفجار تمام نمیشود. گاهی جنگ در سکوت ادامه پیدا میکند در حافظه جمعی مردمی که هنوز میان صدای طبیعت و صدای تهدید، مرزی روشن پیدا نکردهاند.
این روزها کافی است غرش کوتاهی آسمان را بشکافد. فرقی نمیکند عبور یک هواپیمای مسافربری ، رعدی دوردست، یا لرزش ناشی از جابهجایی تودههای هوا. پیش از آنکه چشمها چیزی ببینند، دلها میلرزند.
مردم ناخودآگاه سرشان را بالا میگیرند چند ثانیه سکوت میکنند و در ذهنشان تنها یک پرسش تکرار میشود: “جنگنده است” یانه ؟؟
چه اندوه بزرگی که خداوند همان آسمان همیشگی را آفریده، همان باد، همان ابر و همان باران را فرستاده، اما گوشهای یک ملت دیگر توان شنیدن زیبایی را مثل گذشته ندارند. انگار جنگ، معنای صداها را از ما گرفته است. غرش باد دیگر فقط باد نیست صدای هواپیما فقط یک وسیله حملونقل نیست حتی لرزش شیشهها هم میتواند خاطرهای را بیدار کند که هیچکس دعوتش نکرده است.
تروما دقیقاً همینجاست زخمی که دیده نمیشود اما زندگی را آرامآرام تغییر میدهد. مردمی که شاید خانههایشان پابرجاست، اما امنیت ذهنشان ترک برداشته است. کودکانی که با هر صدای بلند به آغوش مادر پناه میبرند مادرانی که لبخند میزنند تا ترس فرزندانشان را پنهان کنند، و پدرانی که وانمود میکنند همه چیز عادی است، در حالی که خودشان نیز هر غرش آسمان را با اضطرابی خاموش دنبال میکنند. این درد، درد یک نفر نیست درد شهری است که آموخته حتی در زیباترین فصل خدا هم ابتدا نگران باشد و بعد لذت ببرد.
با این همه، مردم ایران ویژگی عجیبی دارند بارها شکستهاند اما هنوز امید را به رسم زندگی حفظ کردهاند. همان مردمی که روزهای سخت را پشت سر گذاشتند، امروز برای مدرسه فرزندشان کیف میخرند، برای عصر جمعه چای دم میکنند زرشکپلو میپزند، درختهای حیاط را آب میدهند و برای آمدن باران دعا میکنند. شاید بزرگترین معجزه این سرزمین نه کوههایش باشد و نه تاریخ بلندش بلکه همین توانایی حیرتانگیز مردمش برای ادامه دادن است.
پاییز قرار است فصل آشتی باشد آشتی زمین با باران، آسمان با باد و انسان با آرامش. کاش امسال، خدا سهم بیشتری از آرامش را بر شهر من نازل کند. کاش نخستین غرش آسمان، دوباره مردم را به یاد باران بیندازد، نه پناهگاه. کاش کودکان این سرزمین صدای هواپیما را با سفر بشناسند، نه با وحشت. و کاش حافظه جمعی ما روزی آنقدر التیام پیدا کند که وقتی باد میان شاخهها میپیچد، همه با لبخند بگوییم: «این فقط صدای پاییز است.»
من ایمان دارم که هیچ زخمی برای همیشه بر قلب یک ملت باقی نمیماند گر امید زنده بماند. پاییز خواهد آمد، برگها خواهند ریخت و باران دوباره خیابانهای شهر را خواهد شست. آرزوی من برای مردم سرزمینم تنها یک چیز خواهد بود اینکه روزی آسمان، دوباره فقط آسمان باشد بیتردید، بیهراس و سرشار از همان زیبایی خالصی که خداوند از آغاز برای ایران خواسته بود
وصدای پاییز که فقط صدای پاییز را به ارمغان بیاورد .