وقتی شهرها از زندگی خالی می‌شوند

شهناز محمودی ـ مدیر مسئول

شناسه خبر: 187278

یک غفلتِ تاریخی در جریان است؛ غفلتی که صدای پایش نه با بوق و آژیر، بلکه با سکوتی تدریجی در مهدکودک‌ها، پارک‌ها و محله‌های شهر شنیده می‌شود. پنجره جمعیتی، همان فرصت طلایی که کشورهای توسعه‌یافته با تکیه بر آن جهش‌های اقتصادی خود را رقم زدند، در ایران به مراحل پایانی خود رسیده است. این یعنی ما در حال عبور از پرشکوه‌ترین دوره توانمندی نیروی انسانی‌مان هستیم؛ دوره‌ای که بیش از ۷۰ درصد جمعیت در سن کار و خلاقیت قرار دارند. اما حالا، این پنجره با سرعتی که کمتر کسی انتظارش را داشت، در حال بسته شدن است.

وقتی از خروج از پنجره جمعیتی حرف می‌زنیم، منظورمان فقط کاهش آمار متولدین نیست؛ ما درباره تغییر ماهیت یک تمدن سخن می‌گوییم. جامعه‌ای که در آن تناسب میان «نیروی فعال» و «جمعیت وابسته» به هم می‌خورد، در واقع در حال از دست دادن موتور محرک توسعه است. تصور کنید در سال‌های پیش رو، هر یک جوان شاغل باید بار سنگینِ مراقبت، بیمه و هزینه‌های درمانی چندین فرد بازنشسته را به دوش بکشد. این معادله، نه فقط از نظر اقتصادی که از نظر اخلاقی و روانی نیز فشاری فراتر از توانِ یک نسل است.

سالمندی، افتخارِ هر جامعه‌ای است؛ چرا که سالمندان حاملان حکمت و حافظه تاریخی ما هستند. اما تبدیل شدنِ کلِ ساختارِ جامعه به یک «جامعه سالمند»، بدون وجود یک لایه ضخیم از جوانان فعال، به معنای قفل شدن چرخ‌های توسعه است. سیستم‌های درمانی زیر فشار می‌روند، صندوق‌های بازنشستگی که حالا با کمبود منابع مواجه‌اند با بحران نقدینگی روبه‌رو می‌شوند و از همه مهم‌تر، «خلاقیتِ جمعی» که ریشه در پویایی نسل جوان دارد، رو به افول می‌گذارد.

بیایید فراتر از اعداد و ارقام برویم. یک شهر بدونِ هیاهوی کودکان، شهری است که در آن «آینده» کمتر حس می‌شود. پیاده‌روهایی که از صدای خنده خالی باشند، گالری‌هایی که مخاطب جوان و جسور نداشته باشند و استادیوم‌هایی که دیگر در آن‌ها آن شورِ ملیِ همیشگی که در فریادهای هیجانیِ جوانان موج می‌زد دیده نشود، سیمای جامعه‌ای را نشان می‌دهد که گویی دیگر تمایلی به «شدن» و «رویش» ندارد.

اگر این روند ادامه یابد، ما با پدیده‌ای مواجه خواهیم شد که می‌توان آن را «سردیِ زیستی» نامید. در این شرایط، نه تنها ورزش، که هنر و موسیقی هم که همواره بازتاب‌دهنده هیجان نسل نو بوده است کم‌رونق می‌شود. فرهنگ، فرزندِ پویاییِ یک ملت است و وقتی پویاییِ زیستیِ یک ملت کاهش یابد، فرهنگ نیز در لاکِ محافظه‌کارانه و بی‌رمق خود فرو می‌رود.

همیشه بلافاصله پس از طرح بحران جمعیت، صحبت از تسهیلات اقتصادی، وام ازدواج و مشوق‌های فرزندآوری به میان می‌آید. شکی نیست که این‌ها ضروری‌اند؛ اما مگر می‌توان با چند بخشنامه و وام، «میل به ماندن و زیستن» را بازسازی کرد؟ ریشه این بحران در جای دیگری است: در «ذهنیت» و «باور» ما به آینده.

مشکل اصلی اینجاست که ما در یک «حلقه بسته نگرانی» گرفتار شده‌ایم. وقتی جامعه‌ای مدام از فردا می‌ترسد، وقتی خانواده‌ها در تکثیر نگرانی‌ها به جای تکثیر زیبایی‌ها گوی سبقت را از یکدیگر می‌ربایند، نتیجه طبیعی‌اش این می‌شود که فرزندآوری به یک «بارِ نگران‌کننده» تبدیل شود تا یک «انتخاب آگاهانه برای تداوم عشق». ما نیاز داریم که نگاه‌مان را از «کمبودها» به سمت «فرصت‌های رشد» بچرخانیم. البته که دغدغه‌های اقتصادی واقعی است، اما تمدنی که فقط به «امروزِ سخت» فکر کند، هیچ‌گاه به «فردا» نخواهد رسید.

عبور از این پستی و بلندی‌ها، نیازمند یک تغییر پارادایم است. باید از لاکِ «فردگراییِ مفرط» که ناشی از اضطراب است بیرون بیاییم و دوباره «مسئولیتِ اجتماعی» را بازتعریف کنیم. فرزندآوری، امری خصوصی است که پیامدی ملی دارد. دولت موظف است بسترها را هموار کند، اما بدنه جامعه—یعنی خانواده‌ها، محله‌ها و حتی سمن‌ها—باید آغوش خود را برای بازگشتِ «روحِ زندگی» به رگ‌های شهر باز کنند.

ما در حال رسیدن به نقطه‌ای هستیم که دیگر «تکرارِ نگرانی» جواب نمی‌دهد. باید از زیبایی‌های عشق، از اصالت خانواده و از لذتِ پرورش یک انسان گفت. باید باور کنیم که زندگی، فراتر از تورمِ امروز و دلارِ فرداست؛ زندگی، تداومِ ما در آیندگان است.

خروج از پنجره جمعیتی، حکمِ یک پایانِ قطعی نیست، بلکه یک «هشدار جدی» برای تغییر مسیر است. اگر امروز نجنبیم، فردا برای اصلاحِ ساختارِ جمعیتی، دهه‌ها زمان نیاز خواهیم داشت. ما به یک «نهضتِ امید» نیاز داریم؛ نهضتی که در آن، شهروندان به جای ترس از آینده، مسئولیتِ ساختنِ آن را بپذیرند.

بیایید دوباره پارک‌ها را به صدای بچه‌ها پیوند بزنیم و شادی را نه به عنوان یک کالای لوکس، که به عنوان «سوختِ بقایِ یک ملت» ببینیم. ایران، بیش از هر زمان دیگری به شور و هیجان نیاز دارد. اگر این سرزمین همیشه سرزنده مانده، به خاطرِ همین نگاهِ امیدوارانه به آینده بوده است؛ نگاهی که نباید بگذاریم در گرد و غبارِ تردیدهای امروزی گم شود. پنجره در حال بسته شدن است، اما هنوز نوری از آن به بیرون می‌تابد؛ نوری که باید با همراهیِ هم، آن را به شعله‌ای فروزان برای فردای ایران تبدیل کنیم.

 

ارسال نظر