جهان اقتصاد تحلیل می‌کند:

نوآوری اجتماعی از منابع پراکنده تا خلق ارزش

ساره علائی - پژوهشگر اعتبار اجتماعی

شناسه خبر: 190880
نوآوری اجتماعی از منابع پراکنده تا خلق ارزش

فرض کنید در روستایی، زنان می‌توانند تولید کنند، اما سرمایه کافی برای شروع کار ندارند. پاسخ معمول روشن است: وام بدهیم. حالا فرض کنید وام هم داده شد، اما محصول خریدار ندارد، تولیدکنندگان به بازار دسترسی ندارند، هزینه حمل‌ونقل بالاست و هر تولیدکننده ناچار است به‌تنهایی با مسئله فروش دست‌وپنجه نرم کند. در اینجا کمبود پول واقعاً بخشی از مسئله بوده، اما تمام مسئله نبوده است. سرمایه وارد شده، اما رابطه‌ای که باید آن را به تولید و سپس به ارزش تبدیل کند، شکل نگرفته است. 

تجربه صندوق‌های خرد زنان روستایی هم از این جهت قابل تأمل است در برخی از این صندوق‌ها، اعتبار با پس‌انداز، تصمیم‌گیری جمعی، ضمانت گروهی و سپس سازمان‌دهی تولید و بازاریابی پیوند می‌خورد. اهمیت چنین تجربه‌ای فقط در این نیست که به یک زن وام داده می‌شود؛ در این است که رابطه میان سرمایه، اعتماد، تولید و بازار تغییر می‌کند. مسئله‌ای که ابتدا «کمبود اعتبار» به نظر می‌رسید، با بازآرایی رابطه میان منابع موجود و نیاز واقعی، صورت دیگری پیدا می‌کند. بنابراین نوآوری اجتماعی لزوماً ساختن چیزی تازه نیست؛ طراحی رابطه‌ای تازه میان نیاز، منابع و ارزش است. 
این گزاره، یک سوءتفاهم رایج را به چالش می‌کشد. نوآوری را اغلب با ایده تازه، فناوری تازه یا محصول تازه یکی می‌گیریم. اما ایده فقط یک امکان است و فناوری فقط یک ابزار. نوآوری زمانی اتفاق می‌افتد که یک تغییر در دنیای واقعی، شیوه حل مسئله را بهتر کند. ممکن است این تغییر یک فناوری جدید باشد؛ اما ممکن است جابه‌جایی مسئولیت، مدل تازه تأمین مالی، شکل متفاوتی از همکاری یا حتی استفاده جدید از یک نهاد قدیمی باشد. 
به همین دلیل، نوآوری اجتماعی را نمی‌توان صرفاً نسخه اجتماعی نوآوری فناورانه دانست. در نوآوری فناورانه، معمولاً امکان جدیدی در ابزار یا فناوری ایجاد می‌شود و سپس کاربردهای آن دنبال می‌شود. در نوآوری اجتماعی، مسئله معمولاً نقطه عزیمت است: چرا راه‌حل‌های موجود با وجود منابع، سازمان‌ها و تجربه‌های متعدد، هنوز نتیجه مطلوب را ایجاد نکرده‌اند؟ پاسخ ممکن است در خود ابزار نباشد، بلکه در رابطه میان بازیگران باشد. 
فناوری در این میان می‌تواند بسیار مهم باشد، اما نمی‌تواند جای نهاد و رابطه را بگیرد. یک سامانه دیجیتال ممکن است دسترسی را آسان کند، اما اگر قواعد تصمیم‌گیری ناعادلانه باشد، فقط تبعیض را سریع‌تر می‌کند. داده‌های جایگزین می‌توانند دسترسی به اعتبار را افزایش دهند، اما بدون قواعد روشن درباره مالکیت داده، رضایت، خطا و امکان اعتراض، ممکن است شکل تازه‌ای از حذف ایجاد کنند. فناوری آب می‌تواند اندازه‌گیری و پایش را بهتر کند، اما مسئله آب را بدون حکمرانی، انگیزه‌های درست و مسئولیت‌پذیری حل نمی‌کند. مسئله، اشتباه گرفتن فناوری با سازوکار حل مسئله است. 
یکی از مراحل نوآوری فهم مسئله پیش از طراحی راه‌حل است. بسیاری از برنامه‌های اجتماعی از پاسخ شروع می‌کنند، نه از پرسش. بودجه‌ای در اختیار است و باید پروژه‌ای برای آن تعریف شود؛ نهادی تخصصی وجود دارد و باید حوزه‌ای برای مداخله پیدا کند؛ فناوری جدیدی در دسترس است و باید کاربرد اجتماعی برای آن یافت. نتیجه می‌تواند برنامه‌ای باشد که بسیار خوب اجرا می‌شود، اما مسئله‌ای را که واقعاً وجود دارد حل نمی‌کند. 
این اتفاق در اقتصاد به شکل آشنایی رخ می‌دهد. اگر ابزار سیاست‌گذار وام باشد، همه مشکلات شبیه کمبود اعتبار دیده می‌شوند اگر ابزار آموزش باشد، مشکل به کمبود مهارت تبدیل می‌شود؛ و اگر ابزار فناوری باشد، ناگهان همه‌چیز مسئله دسترسی دیجیتال است. در حالی که «بیکاری جوانان» ممکن است بیش از آنکه مسئله مهارت باشد، مسئله اتصال مهارت به کارفرما، اطلاعات، شبکه ارتباطی و هزینه جست‌وجوی شغل باشد. «دسترسی به درمان» نیز ممکن است با ساختن درمانگاه بیشتر حل نشود، اگر مانع اصلی زمان، حمل‌ونقل، هزینه فرصت یا اعتماد باشد. 
بنابراین مشارکت ذی‌نفعان یک مرحله تشریفاتی پیش از اجرای پروژه نیست؛ بخشی از فرایند شناخت مسئله است. کسی که مسئله را زندگی می‌کند، اطلاعاتی در اختیار دارد که در گزارش‌های رسمی دیده نمی‌شود. این به معنای آن نیست که هر نظر محلی درست است یا تصمیم‌گیری باید به اجماع بی‌پایان سپرده شود. معنایش این است که طراحی راه‌حل بدون این اطلاعات، شبیه طراحی بازار بدون شناخت خریدار است. 
به عبارتی بخش مهمی از ظرفیت حل مسئله در بازیگران مختلف پراکنده است. دولت منابع و قدرت سیاست‌گذاری دارد؛ بنگاه توان اجرایی، سرمایه و شبکه توزیع دارد؛ جامعه مدنی و نهادهای محلی به نیاز و اعتماد نزدیک‌ترند؛ دانشگاه نیز دانش و توان تحلیل دارد. مسئله همیشه فقدان این منابع نیست. مسئله این است که چه نهادی می‌تواند هزینه اتصال آنها را کاهش دهد و رابطه‌ای بسازد که از ترکیبشان ارزش جدیدی ایجاد شود. 
فرض کنید یک برنامه اشتغال در یک شهر کوچک نتیجه خوبی داده است. اشتغال افزایش یافته و رضایت مشارکت‌کنندگان هم بالاست. آیا می‌توان همان برنامه را به صد شهر دیگر برد؟ هنوز نمی‌دانیم. شاید موفقیت آن به یک مدیر خاص، شبکه اعتماد محلی، یک کارفرمای بزرگ، قیمت‌های همان منطقه یا حتی روابط غیررسمی میان چند نفر وابسته بوده باشد. آنچه دیده‌ایم «نتیجه» است، نه «مدل». 
اینجاست که آزمایش، یادگیری و تکرارپذیری از حاشیه به متن نوآوری اجتماعی می‌آیند. آزمایش صرفاً کوچک‌کردن یک پروژه بزرگ نیست؛ راهی برای کشف این است که کدام فرض‌های ما درباره مسئله و راه‌حل درست بوده‌اند. وقتی یک راه‌حل اجتماعی را آزمایش می‌کنیم، در واقع چند سؤال را هم‌زمان می‌سنجیم: آیا مسئله را درست تشخیص داده‌ایم؟ آیا افراد واقعاً از راه‌حل استفاده می‌کنند؟ کدام جزء راه‌حل بیشترین اثر را دارد؟ هزینه ایجاد این اثر چقدر است؟ چه پیامد ناخواسته‌ای ایجاد شده است؟ و مهم‌تر از همه، اگر شرایط تغییر کند، کدام بخش از راه‌حل همچنان کار می‌کند؟ 
این نگاه، تفاوت مهمی میان «اجرا» و «یادگیری» ایجاد می‌کند. در یک پروژه معمولی، شکست اغلب چیزی است که باید پنهان شود، چون شکست به معنای بد اجرا کردن تلقی می‌شود. در یک فرایند نوآوری، شکست کنترل‌شده می‌تواند اطلاعات تولید کند. اگر یک روش در مقیاس محدود جواب ندهد، هزینه اصلاح آن بسیار کمتر از زمانی است که همان روش با بودجه بزرگ و در مقیاس ملی اجرا شده باشد. آزمایش در این معنا نوعی بیمه در برابر خطای سیاست‌گذاری است. 
البته هر آزمایشی هم ارزش یادگیری ندارد. اگر از ابتدا ندانیم چه فرضی را می‌آزماییم و چه داده‌ای قرار است تصمیم بعدی را تغییر دهد، «پایلوت» فقط نام محترمانه‌ای برای اجرای کوچک یک پروژه است. آزمایش زمانی معنا دارد که پیشاپیش روشن باشد چه چیزی را می‌خواهیم بفهمیم، موفقیت را چگونه تشخیص می‌دهیم و در صورت شکست چه چیزی را تغییر خواهیم داد. 
در این مرحله، ارزیابی نیز نباید فقط به تولید یک عدد برای گزارش‌دهی محدود شود. عدد می‌تواند بگوید چه اتفاقی افتاده، اما همیشه نمی‌گوید چرا. اگر میزان اشتغال افزایش یافته، باید دانست آیا علت آن خود برنامه بوده یا هم‌زمانی با رونق بازار کار. اگر استفاده از یک خدمت افزایش یافته، باید فهمید کدام بخش طراحی باعث آن شده است. برای همین، ارزیابی کمی در بسیاری از پروژه‌ها باید با مشاهده، مصاحبه و شناخت فرایند اجرا همراه شود. هدف فقط اثبات موفقیت نیست؛ فهم سازوکار موفقیت است. یکی از نهادهای پژوهشی نیز در تجربه ارزیابی نوآوری‌های اجتماعی بر همین تمایز تأکید می‌کند: ارزیابی باید هم درباره اثر و هم درباره عواملی که توضیح می‌دهند چرا یک مداخله موفق یا ناموفق بوده، اطلاعات تولید کند. 
از اینجا مفهوم تکرارپذیری وارد می‌شود. تکرارپذیری به معنای کپی‌کردن مکانیکی نیست. اگر یک مدل در یک روستا موفق بوده، قرار نیست همه جزئیات آن را عیناً به روستای دیگری منتقل کنیم. بلکه باید بدانیم «هسته اثرگذار» آن مدل چیست و کدام اجزا باید با زمینه جدید سازگار شوند. 
برای مثال، ممکن است اصل موفقیت یک برنامه نه در نوع خاصی از وام، بلکه در ترکیب سه عنصر باشد: تصمیم‌گیری محلی، دسترسی به بازار و نظارت متقابل اعضا. در این صورت، اگر برنامه را به شهر دیگری ببریم، ممکن است شکل گروه، ابزار مالی یا کانال فروش تغییر کند، اما این سه سازوکار باید حفظ شوند. این یعنی میان وفاداری به منطق راه‌حل و انعطاف در اجرای آن تعادل برقرار کنیم. 
این تمایز برای مقیاس‌پذیری حیاتی است. آنچه باید مقیاس پیدا کند، الزاماً سازمان یا حتی محصول نیست؛ ممکن است یک سازوکار باشد. یکی از ویژگی‌های مهم پروژه‌هایی که توانسته‌اند گسترش پیدا کنند، این بوده که از طریق آزمایش و شواهد، به‌تدریج مشخص کرده‌اند کدام اجزای مدل برای اثرگذاری ضروری‌اند و کدام اجزا قابل تغییرند. 
گزارش جدید OECD نیز همین مسیر را در قالب «آغاز، گسترش و تداوم» صورت‌بندی کرده است. این گزارش با بررسی ۹۶ ارزیابی از پروژه‌های صندوق اجتماعی اروپا، آزمایش در مقیاس محدود را مرحله‌ای برای تولید شواهد درباره آنچه کار می‌کند، پیش از گسترش یا اصلاح سیاست‌ها، معرفی می‌کند. بنابراین مقیاس در این چارچوب پایان نوآوری نیست؛ مرحله‌ای پس از یادگیری است. 
پس اگر قرار است نوآوری اجتماعی جدی گرفته شود، بودجه عمومی نباید فقط به اجرای برنامه‌های از پیش طراحی‌شده اختصاص یابد. بخشی از منابع باید برای آزمایش راه‌حل‌ها، اندازه‌گیری نتایج و اصلاح آنها کنار گذاشته شود. سیاست‌گذار باید بتواند بگوید: «این برنامه را در این مقیاس امتحان می‌کنیم تا بفهمیم چه چیزی جواب می‌دهد»، نه اینکه از روز اول وانمود کند نسخه کامل را در اختیار دارد. سرمایه‌گذار اجتماعی نیز باید بخشی از سرمایه را به مرحله یادگیری اختصاص دهد، و نهادهای واسط باید وظیفه انتقال تجربه از یک پروژه به پروژه دیگر را بر عهده بگیرند. 
در این صورت، آزمایش دیگر مرحله‌ای موقت پیش از «کار واقعی» نیست؛ خودِ بخشی از کار واقعی است. زیرا در مسائل اجتماعی پیچیده، دانش لازم برای طراحی راه‌حل از ابتدا کامل نیست. بخشی از آن فقط در فرایند اجرا به دست می‌آید. 
لذا نوآوری اجتماعی زمانی رخ می‌دهد که بتوانیم رابطه میان نیاز و منابع را دوباره طراحی کنیم؛ اما طراحی خوب، یک‌باره اتفاق نمی‌افتد. باید آن را در واقعیت آزمود، از نتایج یاد گرفت، اجزای اثرگذار را از اجزای وابسته به زمینه جدا کرد و سپس آنچه واقعاً کار می‌کند را به زمینه‌های دیگر برد. 
پس فاصله میان «ایده» و «نوآوری» فقط اجرا نیست؛ یادگیری است. ایده می‌گوید چه می‌توان کرد. اجرا نشان می‌دهد چه اتفاقی افتاد. آزمایش و ارزیابی نشان می‌دهند چرا اتفاق افتاد. و تکرارپذیری مشخص می‌کند کدام بخش را می‌توان دوباره ساخت. 
در زنجیره ظرفیت تا پیشرفت، این همان حلقه‌ای است که اجازه می‌دهد یک تجربه محلی به دانش قابل انتقال و سپس به راه‌حلی با اثر گسترده‌تر تبدیل شود. برای اقتصاد توسعه، مسئله فقط پیدا کردن راه‌حل نیست؛ ساختن سازوکاری است که بتواند از هر تلاش، حتی از شکست، دانش بیشتری برای تلاش بعدی تولید کند. 
نوآوری اجتماعی در نهایت نه با تازگی ایده، بلکه با کیفیت یادگیری از واقعیت سنجیده می‌شود. چیزی که یک‌بار جواب داده، هنوز فقط یک تجربه است؛ چیزی که فهمیده‌ایم چرا جواب داده و می‌توانیم آن منطق را در زمینه‌ای دیگر بازسازی کنیم، تازه به راه‌حل نزدیک شده است. 
 

ارسال نظر