تحول اقتصاد جهانی
سجاد عطازاده ـ تحلیلگر
در چهار دهه گذشته، یکی از مهمترین مفروضات مسلط بر اقتصاد سیاسی بینالمللی آن بود که جهانیشدن اقتصادی، آزادسازی تجاری و گسترش زنجیرههای تولید جهانی، به تدریج منطق ژئوپلیتیکی رقابتهای کلاسیک را تضعیف خواهد کرد. از دهه ۱۹۹۰ به این سو، بسیاری از نظریهپردازان غربی تصور میکردند که عصر دولتهای مرکانتیلیست به پایان رسیده و منطق بازار جهانی، جایگزین رقابتهای مبتنی بر انباشت قدرت ملی شده است. اما تحولات سالهای اخیر - بهویژه ظهور دونالد ترامپ در ایالات متحده - نشان داد که اقتصاد جهانی نهتنها از ژئوپلیتیک فاصله نگرفته، بلکه بار دیگر در حال بازگشت به الگوهای کلاسیک قدرتمحور است. در واقع، آنچه امروز در اقتصاد جهانی مشاهده میشود، نوعی احیای مرکانتیلیسم در قالبی نوین است؛ مرکانتیلیسمیکه این بار نه در قرن هفدهم، بلکه در عصر زنجیرههای تأمین جهانی، فناوریهای پیشرفته و رقابت ژئواکونومیک ظهور کرده است.
مرکانتیلیسم کلاسیک بر این فرض استوار بود که قدرت اقتصادی، ابزار مستقیم افزایش قدرت سیاسی و نظامی دولتهاست. در این نگاه، تجارت آزاد نه یک ارزش، بلکه ابزاری تابع منافع ملی است. بنابراین، دولت باید با حمایتگرایی، کنترل تجارت خارجی، تقویت صنایع داخلی و محدودسازی رقبا، مازاد قدرت ملی خود را افزایش دهد. اگرچه پس از جنگ جهانی دوم، ایالات متحده خود را بهعنوان پرچمدار نظم تجارت آزاد معرفی میکرد، اما سیاستهای ترامپ نشان داد که حتی هژمون اصلی نظم لیبرال نیز در شرایط افول نسبی قدرت، به الگوهای مرکانتیلیستی بازمیگردد.
ترامپ در دوره نخست ریاستجمهوری خود، عملاً بسیاری از بنیانهای نظم اقتصاد سیاسی لیبرال را زیر سؤال برد. او برخلاف رؤسای جمهور پیشین آمریکا، تجارت آزاد را نه عامل قدرت آمریکا، بلکه منشأ تضعیف صنعتی و انتقال ثروت به رقبا - بهویژه چین - معرفی کرد. از نگاه ترامپ، جهانیشدن اقتصادی باعث شد صنایع آمریکایی تضعیف شوند، طبقه متوسط صنعتی آمریکا فرسایش یابد و کسری تجاری واشنگتن به ابزاری برای تقویت رقبای ژئوپلیتیکی تبدیل شود. بنابراین، سیاست اقتصادی ترامپ بر محور نوعی «ملیگرایی اقتصادی» شکل گرفت که هدف آن بازگرداندن ظرفیت صنعتی و تولیدی به داخل آمریکا بود.
در این چارچوب، جنگ تجاری علیه چین مهمترین نمود بازگشت مرکانتیلیسم آمریکایی محسوب میشود. دولت ترامپ با اعمال تعرفههای سنگین بر صدها میلیارد دلار کالای چینی، تلاش کرد توازن تجاری را به نفع آمریکا تغییر دهد. این سیاست، صرفاً یک اختلاف اقتصادی نبود؛ بلکه بخشی از راهبرد مهار قدرتیابی چین تلقی میشد. ترامپ بهخوبی دریافته بود که چین دیگر صرفاً یک شریک تجاری نیست، بلکه در حال تبدیل شدن به رقیب ساختاری ایالات متحده در نظام بینالملل است. از همین رو، واشنگتن تلاش کرد از ابزارهای اقتصادی برای محدودسازی رشد فناورانه و صنعتی پکن استفاده کند.
در واقع، ترامپیسم را باید تلاقی ژئوپلیتیک و اقتصاد دانست. در نگاه ترامپ، تجارت آزاد زمانی مطلوب است که به افزایش قدرت آمریکا منجر شود؛ اما اگر این تجارت باعث تقویت رقبای استراتژیک گردد، باید محدود شود. این دقیقاً همان منطق مرکانتیلیستی است که اقتصاد را تابع رقابت قدرتهای بزرگ میداند. به همین دلیل، در دوره ترامپ، مفاهیمی مانند «امنیت زنجیره تأمین»، «استقلال صنعتی»، «بازگرداندن تولید به داخل»، و «حمایت از صنایع راهبردی» به ادبیات رسمی سیاستگذاری آمریکا بازگشتند.
یکی از مهمترین پیامدهای این تحول، فرسایش تدریجی نظم تجارت آزاد جهانی بود. سازمان تجارت جهانی که زمانی نماد نظم لیبرال اقتصادی محسوب میشد، عملاً در دوره ترامپ تضعیف شد. واشنگتن با بیاعتنایی به قواعد چندجانبه، ترجیح داد سیاستهای یکجانبه و تعرفهای را دنبال کند. این مسئله نشان داد که حتی خود آمریکا نیز دیگر به جهانگرایی اقتصادی دهه ۱۹۹۰ باور ندارد. در واقع، ترامپ نخستین رئیسجمهور آمریکایی پس از جنگ سرد بود که آشکارا اعلام کرد منافع ملی آمریکا بر هرگونه تعهد به نظم جهانی اولویت دارد.