برندینگ سازمانی و کارآفرینی سازمانی برند تازه بدون استقلال نهادی شکست می‌خورد

سینا هاشمی اقدم — فعال در حوزه برندینگ

شناسه خبر: 191182
برندینگ سازمانی و کارآفرینی سازمانی
برند تازه بدون استقلال نهادی شکست می‌خورد

پاسخ سازمان‌های بزرگ به جابه‌جایی پارادایم مصرف در ایران اغلب به یکی از دو خطا می‌انجامد: دست بردن در برند مادر یا ماندن در تعریف قدیمی محصول. تحلیل نظری و تجربه بین‌المللی نشان می‌دهد برند تازه زمانی ابزار بازتعریف می‌شود که رابط بیرونی یک واحد کارآفرین مستقل باشد.
بازار مصرف ایران از نیمه دوم دهه ۱۳۹۰ دستخوش تغییری شده که با مفهوم نوسان تقاضا قابل توضیح نیست. آنچه رخ داده جابه‌جایی پارادایم مصرف است یعنی تغییر در معیارهایی که مصرف‌کننده با آن‌ها ارزش را ارزیابی می‌کند، برند را برمی‌گزیند و به سازمان اعتماد می‌کند. این جابه‌جایی دست‌کم در چهار محور قابل ردیابی است. نخست، تورم مزمن رفتار خرید را از الگوی انباشتی به الگوی خرد و محاسبه‌گر سوق داده است. دوم، کانال‌های دیجیتال هزینه مقایسه قیمت و کیفیت را به حداقل رسانده‌اند. سوم، نسل تازه مصرف‌کننده اعتماد را نه از قدمت نام، بلکه از شفافیت و پاسخ‌گویی استنتاج می‌کند. چهارم، در بازارهای صنعتی و سازمانی، خریدار به‌جای محصول، راه‌حل و تضمین عملکرد می‌خرد.
پرسش راهبردی برای سازمان‌های بزرگ این است که با چه ابزاری می‌توان به این جابه‌جایی پاسخ داد. سه گزینه کلاسیک پیش روی آن‌هاست: بازآرایی برند مادر، توسعه خط محصول زیر همان نام، و ساختن برندی تازه. استدلال این یادداشت آن است که گزینه سوم، اگر درست طراحی شود، کارآمدترین سازوکار برای بازتعریف محصولات و خدمات است. اما کارآمدی آن به استقلال نهادی واحدی بستگی دارد که برند تازه نماینده آن است، نه به کیفیت نام و نشان. به بیان دیگر، برند تازه پیش از آنکه مسئله طراحی هویت باشد، مسئله حکمرانی و کارآفرینی سازمانی است.
چرا برند مادر ظرفیت بازتعریف ندارد
ارزش ویژه برند در ذهن مخاطب مجموعه‌ای از تداعی‌های انباشته است. همین تداعی‌ها که سرمایه برندند، دامنه کشش آن را هم محدود می‌کنند. برندی که چند دهه با کیفیت سنتی، بسته خانوادگی و حضور گسترده تداعی شده، نمی‌تواند بی‌هزینه پیامی درباره خرید اقتصادی، سرعت دیجیتال یا خدمت اشتراکی بدهد. هر حرکت بزرگ در این جهت یا برای مشتری تازه باورپذیر نیست، یا برای مشتری قدیمی نشانه افت کیفیت تلقی می‌شود. این همان پدیده‌ای است که در ادبیات برند با عنوان رقیق‌شدن ارزش ویژه شناخته می‌شود.
محدودیت دوم سازمانی است، نه ادراکی. جیمز مارچ در تحلیل یادگیری سازمانی نشان داد سازمان‌ها میان بهره‌برداری از دانسته‌ها و کاوش در ناشناخته‌ها در کشمکش‌اند. نظام پاداش به‌طور طبیعی بهره‌برداری را تقویت می‌کند، زیرا بازده آن نزدیک‌تر، مطمئن‌تر و سنجش‌پذیرتر است. کلیتون کریستنسن همین منطق را در تخصیص منابع نشان داد. به تعبیر او، شرکت‌های پیشرو اغلب نه از سر ناآگاهی از تغییرات بنیادین بازار جا می‌مانند. علت آن است که منابعشان را فرایندهایی تخصیص می‌دهند که برای خدمت به مشتریان فعلی و حفظ حاشیه سود فعلی طراحی شده‌اند. راه‌حل پیشنهادی او سپردن فرصت تازه به واحدی مستقل با ساختار هزینه و معیارهای موفقیت متفاوت بود. ترجمه این دو نظریه به زبان برندینگ روشن است: برند مادر نه‌فقط در ذهن مشتری، که در فرایندهای سازمان هم قفل شده است.
قیاس سه الگوی پاسخ
دیوید آکر و همکارش نسبت برندها در یک سازمان را طیفی می‌دانند که از خانه برند، یعنی یک نام برای همه‌چیز، تا خانه برندها، یعنی نام‌های کاملاً مستقل، امتداد دارد. برای مسئله این یادداشت، سه نقطه از این طیف اهمیت عملی دارند: توسعه خط زیر نام مادر، برند تازه پشتیبانی‌شده (endorsed brand) و برند مستقل. مقایسه این سه الگو بر پایه پنج معیار، یعنی انتقال اعتماد، آزادی آزمون، ریسک برای برند مادر، هزینه ساخت اعتبار و بازگشت یادگیری، تصویر روشنی از مبادله پیش روی مدیران به دست می‌دهد.
توسعه خط زیر نام مادر بیشترین اعتماد را از مادر به ارث می‌برد و کمترین هزینه و زمان را برای ساختن اعتبار لازم دارد. در مقابل، آزادی آزمون در آن محدود است و هر خطا مستقیماً به حساب برند مادر نوشته می‌شود. پس بیشتر به کار اصلاح تدریجی برای مشتری فعلی می‌آید. برند مستقل درست در نقطه مقابل قرار دارد. اعتماد چندانی از مادر نمی‌گیرد و ساختن اعتبار برایش پرهزینه و زمان‌بر است، اما بیشترین آزادی بازتعریف را دارد و کمترین ریسک را متوجه مادر می‌کند. این الگو برای ورود به بخش تازه بازار یا مدل کسب‌وکار متفاوت مناسب است، هرچند بازگرداندن آموخته‌هایش به مادر دشوار است. برند پشتیبانی‌شده در میانه این دو قرار می‌گیرد. بخشی از اعتماد را منتقل می‌کند، آزادی متوسطی برای آزمون دارد و برای بازتعریف محصول در خدمت مشتری فعلی و مجاور مناسب است. شرط کارآمدی آن، سازوکاری رسمی برای انتقال یادگیری به مادر است.

حاصل این قیاس یک مبادله ساختاری است: نزدیکی به مادر اعتماد می‌آورد و آزادی را می‌گیرد. در بازار ایران، که سطح اعتماد عمومی پایین است، وسوسه انتخاب الگوی نزدیک‌تر زیاد است، زیرا پشتوانه یک نام قدیمی برای مشتری نوعی بیمه‌نامه تلقی می‌شود. با این حال معیار انتخاب باید هدف بازتعریف باشد، نه اعتماد قابل انتقال. اگر هدف عرضه تعریف تازه‌ای از محصول به مشتری فعلی است، الگوی پشتیبانی‌شده منطقی است. اگر هدف رسیدن به بخشی از بازار است که نام مادر را متعلق به نسل یا سبک زندگی دیگری می‌داند، فاصله ضرورت دارد، حتی به قیمت ساختن اعتماد از صفر.
تجربه بین‌المللی نشان می‌دهد عامل تعیین‌کننده فاصله نام نیست، فاصله نهادی است. تویوتا در سال ۱۹۸۹ لکسوس را برای ورود به بازار خودروی لوکس معرفی کرد و برای آن شبکه فروش و خدمات جداگانه و استانداردهای تجربه مشتری متمایز ساخت. جنرال موتورز در همان دوره ساترن را با ادعای شرکتی متفاوت راه انداخت؛ با کارخانه، مدل قیمت‌گذاری و تجربه فروش متفاوت. ساترن در سال‌های نخست در رضایت مشتری جایگاه برجسته‌ای یافت، اما به‌تدریج در پلتفرم‌ها، فرایندها و تصمیم‌گیری‌های شرکت مادر ادغام شد و تمایزش را از دست داد. این برند سرانجام در سال ۲۰۱۰ کنار گذاشته شد. قیاس این دو مورد نشان می‌دهد برند تازه با از دست دادن استقلال نهادی، دیر یا زود دلیل وجودی‌اش را هم از دست می‌دهد.
برند تازه، رابط کارآفرینی سازمانی
در ادبیات کارآفرینی سازمانی (corporate entrepreneurship)، ایجاد کسب‌وکار تازه درون سازمان موجود یکی از شکل‌های اصلی این پدیده است، در کنار نوسازی راهبردی و نوآوری. چارلز اوریلی و مایکل تاشمن الگوی سازمان دوسوتوان را برای همین وضعیت پیشنهاد کرده‌اند. در این الگو واحد کاوشگر از نظر ساختار، فرایند و فرهنگ از بدنه اصلی جدا می‌شود، اما در سطح مدیریت ارشد به آن متصل می‌ماند تا منابع و آموخته‌ها میان دو بخش جریان یابد. در این چارچوب، برند تازه رابط بیرونی واحد کاوشگر است و به بازار اعلام می‌کند که این بخش از سازمان با قواعد دیگری کار می‌کند. پس برند تازه‌ای که پشت آن واحد مستقلی وجود ندارد، وعده‌ای بی‌پشتوانه است. واحد مستقلی هم که برند متمایز ندارد، در ذهن مشتری بخشی از همان سازمان قدیمی می‌ماند.
کارکرد اصلی این رابط فراهم کردن امکان بازتعریف است. بازتعریف یعنی تغییر واحد تحلیل محصول: از کالا به نتیجه، از تراکنش به رابطه و از فروش مقطعی به اشتراک. یک شرکت لبنی می‌تواند به‌جای بسته، دسترسی منظم به تغذیه سالم عرضه کند. یک بانک می‌تواند به‌جای تسهیلات، مدیریت جریان نقد خانوار را بفروشد. یک فولادساز می‌تواند به‌جای ورق، تضمین تأمین و خدمات فنی را عرضه کند. هر یک از این بازتعریف‌ها مدل درآمد، کانال فروش و شاخص موفقیت متفاوتی می‌طلبد که در چارچوب فرایندهای برند مادر به‌سختی پذیرفته می‌شود.
محدودیت‌ها و مزیت‌های بستر ایران
در اقتصاد ایران سه عامل نهادی احتمال شکست این الگو را افزایش می‌دهد. نخست، کوتاهی دوره مدیریت در بنگاه‌های دولتی، شبه‌دولتی و هلدینگ‌های وابسته به نهادهای عمومی؛ پروژه‌ای که چند سال برای بلوغ زمان می‌خواهد، با تغییر مدیرعامل حامی خود را از دست می‌دهد. دوم، رژیم پاسخ‌گویی مالی که میان شکست یک آزمایش و اتلاف منابع تمایز روشنی قائل نیست و مدیران را به پرهیز از هر تصمیم با نتیجه نامعلوم سوق می‌دهد. سوم، منطق مناقصه و آیین‌نامه‌های معاملات که برای خرید اقلام مشخص با قیمت کمینه طراحی شده و با فرایند تکرارشونده و اکتشافی ساختن کسب‌وکار تازه سازگار نیست. در مقابل، بستر ایران مزیتی هم دارد. بنگاه بزرگ ایرانی معمولاً به سرمایه، شبکه توزیع و دانش فنی‌ای دسترسی دارد که استارتاپ‌ها ندارند. اگر محدودیت‌های نهادی مدیریت شود، همین دارایی‌ها برند تازه سازمانی را از رقیبان نوپا جلو می‌اندازد.
چارچوب تصمیم: چهار آزمون
بر پایه این تحلیل، تصمیم به ساختن برند تازه را می‌توان با چهار آزمون سنجید. آزمون نخست، آزمون بازتعریف است. سازمان باید بتواند دقیق مشخص کند چه کاری را می‌خواهد انجام دهد که زیر نام فعلی ممکن نیست. اگر پاسخ صرفاً کاهش قیمت است، ابزار مناسب یک خط قیمتی است، نه برند تازه. آزمون دوم، آزمون حکمرانی است. واحد تازه به منشوری مصوب هیئت‌مدیره نیاز دارد که حقوق تصمیم، معافیت از برخی آیین‌نامه‌ها و پاکت بودجه چندساله را تعریف کند و به دوره مسئولیت یک مدیرعامل وابسته نباشد. ترکیب تیم نیز بخشی از همین آزمون است. تیمی که تماماً از درون سازمان آمده باشد، عادت‌های فرایندی مادر را بازتولید می‌کند؛ تیمی که تماماً از بیرون آمده باشد، مسیرهای انتقال منابع و یادگیری میان دو بخش را نمی‌شناسد.
آزمون سوم، آزمون سنجش است. در مراحل نخست، معیار موفقیت باید سرعت یادگیری باشد، یعنی شمار فرض‌های آزموده‌شده درباره مشتری، نه سهم بازار.

معیارهای توقف نیز باید از پیش تعریف شود تا خاتمه یک آزمایش ناموفق تصمیمی مدیریتی تلقی شود، نه تخلف. آزمون چهارم، آزمون بازگشت است. سازوکار مشخصی لازم است تا آموخته‌های واحد تازه به سازمان مادر منتقل شود؛ در غیر این صورت، برند تازه به یک شرکت تابعه دیگر در پرتفوی تبدیل می‌شود.
از منظر طراحی نیز ترتیب کار اهمیت دارد. هویت برند تازه باید از تجربه به سمت نشان طراحی شود. نخست نقاط تماس کلیدی، مانند بسته‌بندی، رابط دیجیتال، فرایند تحویل و پاسخ به شکایت، بر اساس بازتعریف انتخاب‌شده طراحی می‌شود و سپس نام و هویت بصری برای حمل این تجربه ساخته می‌شود. ترتیب معکوس، که در سازمان‌های ما رایج است، برندی می‌سازد که در ارائه به هیئت‌مدیره کامل به نظر می‌رسد و در تجربه مشتری تفاوتی با برند مادر ندارد.
جابه‌جایی پارادایم مصرف در ایران برای سازمان‌های بزرگ هم تهدید است و هم فرصت بازتعریف. برند تازه می‌تواند ابزار بهره‌گیری از این فرصت باشد، به شرط آنکه به‌عنوان رابط یک واحد کارآفرین با استقلال نهادی طراحی شود. سازمانی که فقط نام تازه می‌سازد، هزینه برندسازی را می‌پردازد و از منافع کارآفرینی سازمانی بی‌بهره می‌ماند.
برند تازه پیش از آنکه مسئله طراحی هویت باشد، مسئله حکمرانی و کارآفرینی سازمانی است.

ارسال نظر