جهان اقتصاد بررسی میکند؛
اقتصاد در انتظار چیست؟
راضیه احمدوند - روزنامه نگار
پول ملی زمانی ضعیف میشود که مردم دیگر نتوانند با آن برای آینده برنامهریزی کنند. مسئله از جایی جدی میشود که حقوق امروز، هزینه فردا را پوشش نمیدهد؛ پسانداز چند ماه قبل، بخشی از قدرت خرید خود را از دست داده و قیمت کالا و خدمات با سرعتی حرکت میکند که درآمدها توان همراهی با آن را ندارند. در چنین اقتصادی، کاهش ارزش ریال فقط یک اتفاق در بازار ارز نیست؛ آرامآرام وارد تصمیمهای روزمره مردم میشود و رفتار اقتصادی خانوارها را تغییر میدهد. مردم زودتر خرید میکنند، کمتر پسانداز میکنند، سرمایههای کوچک خود را به داراییهای دیگر تبدیل میکنند و برای آیندهای که هر روز گرانتر میشود، ناچارند محافظهکارانهتر تصمیم بگیرند.
ریال در اقتصاد فقط واحد پول نیست؛ واحد سنجش زندگی اقتصادی مردم است. حقوق با ریال پرداخت میشود، اجاره خانه با ریال تعیین میشود، هزینه تحصیل و درمان و حملونقل با ریال افزایش پیدا میکند و پسانداز خانوار نیز در نهایت در قالب ریال یا داراییهایی که با ریال خریداری شدهاند، معنا پیدا میکند. بنابراین وقتی ارزش پول ملی کاهش پیدا میکند، اثر آن از بازار ارز بسیار فراتر میرود. یک کارمند ممکن است همان حقوق ماهانه را دریافت کند، اما اگر هزینههای زندگی سریعتر افزایش یافته باشد، درآمد واقعی او کاهش پیدا کرده است. به زبان ساده، عدد حقوق ثابت مانده یا حتی بیشتر شده، اما چیزی که با آن میتوان خرید، کمتر شده است.
مشکل اصلی زمانی شکل میگیرد که کاهش ارزش پول از یک اتفاق مقطعی به یک انتظار دائمی تبدیل شود. در این شرایط، مردم فقط قیمت امروز را نگاه نمیکنند؛ قیمت فردا را هم در تصمیمهای امروز خود وارد میکنند. فروشنده نگران هزینه جایگزینی کالا است، تولیدکننده از افزایش قیمت مواد اولیه میترسد، مستأجر نگران تمدید قرارداد است و خانوار به این فکر میکند که آیا خرید امروز بهتر از خرید ماه آینده نیست. همین انتظارات میتواند به افزایش تقاضا برای کالا و دارایی و در نتیجه فشار بیشتر بر قیمتها منجر شود. اقتصاد در چنین وضعیتی فقط با تورم واقعی مواجه نیست؛ با تورمی هم مواجه است که مردم انتظار وقوع آن را دارند.
یکی از پیامدهای مهم تضعیف ریال، تغییر نگاه مردم به پسانداز است. در یک اقتصاد باثبات، خانواده بخشی از درآمد خود را کنار میگذارد تا برای آینده آماده باشد؛ اما وقتی ارزش پول مرتب کاهش پیدا میکند، پسانداز ریالی برای خانوار به معنای نگه داشتن پولی است که ممکن است ماه آینده قدرت خرید کمتری داشته باشد. همین مسئله میتواند مردم را به سمت داراییهایی مانند طلا، ارز، ملک یا سایر گزینههای سرمایهای سوق دهد. این رفتار را نمیتوان صرفاً به علاقه مردم به بازارهای سفتهبازانه نسبت داد؛ بخش مهمی از آن واکنش طبیعی خانوارهایی است که تلاش میکنند ارزش اندک دارایی خود را در برابر تورم حفظ کنند.
البته همین رفتار جمعی میتواند مشکل را پیچیدهتر کند. وقتی تقاضا برای ارز و طلا افزایش پیدا میکند، قیمت این داراییها تحت فشار قرار میگیرد و رشد قیمت آنها دوباره انتظارات تورمی را بالا میبرد. بعد از آن، بخشی از جامعه تصور میکند که نگه داشتن ریال پرریسک است و دوباره به دنبال دارایی جایگزین میرود. این چرخه اگر ادامه پیدا کند، فاصله میان پول ملی و داراییهای جایگزین را بیشتر میکند. بنابراین مسئله فقط این نیست که چرا مردم ارز یا طلا میخرند؛ سؤال مهمتر این است که چه شرایطی باعث شده نگهداری ریال برای بخشی از جامعه جذابیت خود را از دست بدهد.
در این میان، تولید نیز از تضعیف پول ملی در امان نمیماند. بسیاری از تولیدکنندگان برای تهیه مواد اولیه، قطعات، تجهیزات یا ماشینآلات به واردات مستقیم یا غیرمستقیم وابستهاند.
وقتی ارزش ریال کاهش پیدا میکند، هزینه جایگزینی افزایش مییابد و تولیدکننده ناچار است میان کاهش حاشیه سود، کاهش تولید یا افزایش قیمت یکی را انتخاب کند. اگر بنگاه قیمت را بالا ببرد، فشار آن در نهایت به مصرفکننده منتقل میشود و اگر تولید را کاهش دهد، نتیجه میتواند کاهش عرضه و تشدید مشکل قیمتها باشد. بنابراین تضعیف پول ملی همزمان میتواند قدرت خرید مصرفکننده و توان فعالیت تولیدکننده را تحت فشار قرار دهد.
از طرف دیگر، کاهش ارزش ریال میتواند سرمایهگذاری بلندمدت را دشوارتر کند. سرمایهگذار برای ساخت کارخانه، توسعه کسبوکار یا خرید تجهیزات نیاز به پیشبینیپذیری دارد. وقتی قیمت ارز، هزینه مواد اولیه و سطح عمومی قیمتها مرتب تغییر میکند، محاسبه هزینه و بازده یک پروژه بسیار دشوار میشود. سرمایهای که باید وارد بخش تولید شود، ممکن است به سمت داراییهای کوتاهمدتتر حرکت کند؛ داراییهایی که هدف اصلی آنها حفظ ارزش است نه ایجاد ظرفیت جدید اقتصادی. نتیجه چنین روندی برای اقتصاد خطرناک است، زیرا اقتصادی که سرمایهگذاری مولد کمتری داشته باشد، در آینده با تولید ضعیفتر و فشار قیمتی بیشتر روبهرو خواهد شد.
اینجاست که مسئله ریال از محدوده وظایف بازار ارز خارج میشود و به سیاست اقتصادی گره میخورد. نمیتوان انتظار داشت صرفاً با عرضه ارز، برخورد با معاملهگران یا تلاش برای کنترل روانی بازار، ارزش پول ملی در بلندمدت تثبیت شود. بازار ارز معلول مجموعهای از متغیرهاست؛ از وضعیت درآمدهای ارزی و تجارت خارجی گرفته تا تورم، کسری بودجه، رشد نقدینگی، ناترازیهای بانکی، سرمایهگذاری و اعتماد عمومی به آینده اقتصاد. تا زمانی که این متغیرها در مسیر باثباتی قرار نگیرند، هر آرامش کوتاهمدت در بازار ارز میتواند شکننده باشد.
برای همین، سیاستگذار باید به جای تمرکز صرف بر «قیمت دلار»، روی «قدرت ریال» تمرکز کند. قدرت پول ملی زمانی برمیگردد که تورم مهار شود، تولید امکان برنامهریزی داشته باشد، درآمدهای ارزی پایدارتر شود، سیاستهای اقتصادی قابل پیشبینی باشند و مردم بدانند تصمیمی که امروز برای زندگی خود میگیرند، فردا با یک شوک اقتصادی بیاثر نخواهد شد. ثبات پولی با دستور ایجاد نمیشود؛ نتیجه مجموعهای از سیاستهای منظم و قابل اعتماد است که در طول زمان به مردم و فعالان اقتصادی اطمینان میدهد ارزش پول قرار نیست دائماً آب برود.
موضوع مهم دیگر، فاصله میان افزایش اسمی درآمد و افزایش واقعی قدرت خرید است. ممکن است حقوق و دستمزد هر سال افزایش پیدا کند، اما اگر قیمت کالاها و خدمات با سرعت بیشتری بالا برود، این افزایش روی کاغذ باقی میماند. خانوار به جای اینکه با درآمد بیشتر، مصرف یا پسانداز بیشتری داشته باشد، صرفاً هزینههای گرانترش را تأمین میکند. در این وضعیت، افزایش حقوق بدون مهار تورم نمیتواند به تنهایی راهحل باشد. سیاست دستمزدی و سیاست پولی باید در کنار یکدیگر دیده شوند؛ زیرا نمیتوان از مردم انتظار داشت با درآمد ریالی در برابر موجی از افزایش قیمتها مقاومت کنند و همزمان انتظار داشت بازارها نیز آرام بمانند.
کاهش ارزش ریال همچنین یک مسئله اجتماعی ایجاد میکند: شکاف میان کسانی که دارایی دارند و کسانی که فقط از محل دستمزد زندگی میکنند، بیشتر میشود. فردی که صاحب ملک، طلا یا داراییهای سرمایهای است ممکن است بخشی از اثر تورم را از طریق افزایش ارزش دارایی خود جبران کند؛ اما فردی که درآمد اصلیاش حقوق ماهانه است، معمولاً چنین حفاظی ندارد. در نتیجه، تداوم کاهش ارزش پول میتواند نابرابری را تشدید کند و فشار بیشتری را بر طبقه متوسط و گروههای حقوقبگیر وارد سازد. اینجاست که مسئله ریال دیگر فقط یک موضوع مالی نیست؛ مستقیماً به توزیع فرصت و رفاه در جامعه مربوط میشود.
اقتصاد به پولی نیاز دارد که مردم بتوانند با آن آینده خود را تصور کنند. اگر یک خانواده نتواند بداند درآمدش در شش ماه آینده چه میزان قدرت خرید خواهد داشت، تصمیمگیری درباره ازدواج، مسکن، آموزش، فرزندآوری، خرید کالای بادوام یا حتی راهاندازی یک کسبوکار کوچک دشوار میشود. بیثباتی پولی، در چنین شرایطی، فقط قیمتها را بالا نمیبرد؛ افق تصمیمگیری مردم را هم کوتاه میکند. جامعهای که دائماً درگیر حفظ ارزش دارایی امروز است، فرصت کمتری برای فکر کردن به سرمایهگذاری فردا خواهد داشت.
بنابراین مسئله امروز این نیست که مردم چرا از ریال فاصله میگیرند؛ مسئله این است که چه اتفاقی افتاده که ریال دیگر برای حفظ ارزش درآمد و پسانداز، اطمینان سابق را ایجاد نمیکند. پاسخ این پرسش را باید در مجموعهای از مشکلات اقتصادی جستوجو کرد، نه در رفتار یک گروه خاص از مردم. نمیتوان تقاضای ارز را سرزنش کرد، اما درباره علت شکلگیری این تقاضا سکوت کرد.
وقتی نااطمینانی بالا میرود و تورم قدرت خرید را میفرساید، مردم بهطور طبیعی به دنبال راهی برای حفظ دارایی خود میگردند.
ریال آب میرود و هرچه این روند طولانیتر شود، هزینه بازگرداندن اعتماد به پول ملی بیشتر خواهد شد. دولت و بانک مرکزی نمیتوانند کاهش ارزش پول را فقط با مدیریت مقطعی بازار پاسخ دهند. اقتصاد به یک برنامه روشن برای مهار تورم، کاهش ناترازیها، تقویت تولید، افزایش درآمدهای پایدار ارزی و ایجاد ثبات در تصمیمگیری نیاز دارد. مردم بیش از آنکه به وعده یک نرخ مشخص ارز نیاز داشته باشند، به اطمینان از آینده قدرت خرید خود نیاز دارند. اگر قرار است ریال دوباره پول قابل اتکای زندگی مردم باشد، باید کاری کرد که نگه داشتن آن، به معنای تماشای آب شدن تدریجی ارزش دارایی نباشد.