زیستن در تعلیق
اشرف سادات جلال زاده _روزنامه نگار
شاید دقیقترین واژه برای توصیف حال این روزهای جامعهی ما نه «غم» باشد، نه «خشم» و نه حتی «ناامیدی» واژهای که بیش از همه به این روزها شباهت دارد، تعلیق است.
ما در تعلیق زندگی میکنیم در فاصلهی باریک و فرسایندهی میان «شاید» و نمیدانم.
نمیدانیم چند ماه دیگر اقتصاد چه شکلی خواهد داشت. نمیدانیم تصمیمی که امروز برای زندگیمان میگیریم، فردا هنوز معنا خواهد داشت یا نه نمیدانیم باید خانه بخریم، پول نگه داریم، سرمایهگذاری کنیم، مهاجرت کنیم، برگردیم، ازدواج کنیم، بچهدار شویم یا فقط مدتی دیگر صبر کنیم. و عجیب آنکه «صبر کردن» برای بسیاری از ما دیگر یک تصمیم موقت نیست؛ به سبک زندگی تبدیل شده است.
جامعهای که سالها در معرض بحرانهای پیدرپی قرار میگیرد، بهتدریج رابطهاش با مفهوم آینده تغییر میکند. آینده دیگر جایی برای رؤیاپردازی نیست به مسئلهای برای محاسبهی خطر تبدیل میشود. آدمها بهجای آنکه بپرسند «چه میخواهم؟»، از خود میپرسند: «کدام انتخاب کمتر به من آسیب میزند؟»
و این شاید یکی از عمیقترین زخمهای نامرئی امروز ما باشد.
نسلی در ایران بزرگ شده که بخش بزرگی از انرژی روانیاش صرف پیشبینی اتفاقاتی شده که هیچ کنترلی بر آنها ندارد. نرخ ارز، تورم، جنگ، تحریم، اینترنت، مهاجرت، سیاست و خبرهایی که گاهی در چند ساعت میتوانند تمام محاسبات یک خانواده را تغییر دهند. برای بسیاری، باز کردن تلفن همراه در ابتدای صبح دیگر یک رفتار ساده نیست نوعی مواجهه با احتمال یک خبر تازه است. خبری که شاید دوباره چیزی را گرانتر، دورتر، دشوارتر یا ناممکنتر کرده باشد.
ترس، در ایران امروز همیشه فریاد نمیزند.
گاهی بسیار مؤدب و آرام، پشت میز شام مینشیند.
در سکوت پدری که هزینههای ماه آینده را حساب میکند. در نگاه مادری که از آیندهی فرزندش حرف نمیزند، چون نمیداند باید به او امید بدهد یا برای رفتنش آماده شود. در زندگی جوانی که همزمان زبان میخواند، کار میکند، قیمت بلیت را نگاه میکند و هنوز نمیداند مقصد واقعیاش کجاست.
ما به شکل عجیبی یاد گرفتهایم دو زندگی موازی داشته باشیم؛ زندگیای که اکنون در آن هستیم و زندگی دیگری که مدام در ذهنمان تمرین میکنیم.
«اگر بروم…»
«اگر بمانم…»
«اگر اوضاع بدتر شود…»
«اگر همهچیز تغییر کند…»
و این «اگر»های بیپایان، بخش بزرگی از زندگی یک ملت را اشغال کردهاند.
اما آن سوی مرزها نیز داستان الزاماً تمام نشده است.
سالها مهاجرت ایرانیان را با تصویر فرودگاه، چمدان و یک خداحافظی طولانی روایت کردیم. گویی لحظهای که هواپیما از زمین بلند میشود، زندگی قبلی تمام و زندگی تازه آغاز میشود. اما واقعیت بسیاری از مهاجران پیچیدهتر است. انسان میتواند از یک کشور خارج شود، اما خروج یک کشور از ذهن انسان، ماجرای دیگریست.
بسیاری از ایرانیان مهاجر در دو زمان زندگی میکنند.
صبح در اروپا، کانادا، آمریکا، استرالیا یا گوشهای دیگر از جهان بیدار میشوند، کار میکنند، مالیات میدهند، خرید میکنند و به زبان دیگری از آینده حرف میزنند؛ اما کافیست خبری از ایران برسد. کافیست مادر دیر جواب تلفن بدهد. کافیست اینترنت قطع شود یا پیامی با جملهی سادهی «اینجا اوضاع خوب نیست» روی صفحه ظاهر شود.
در چند ثانیه، تمام فاصلههای جغرافیایی فرو میریزند.
مهاجر ایرانی ممکن است هزاران کیلومتر دورتر باشد، اما اضطرابش هنوز کد کشور ایران را دارد.
برای بعضیها، مهاجرت یک انتخاب بود. برای بسیاری دیگر، انتخابی بود میان گزینههایی که هیچکدام واقعاً مطلوب نبودند. رفتند چون میخواستند آیندهای قابل پیشبینیتر داشته باشند؛ چون خسته شده بودند از ساختن و دوباره از دست دادن، از برنامهریزی و دوباره محاسبه کردن، از توضیح دادن به خودشان که «شاید سال بعد بهتر شود».
اما رفتن نیز هزینهی خودش را داشت.
از دست دادن زبان روزمره. ندیدن پیر شدن پدر و مادر. غریبه شدن با کوچههایی که زمانی تمام جهان آدم بودند. دیدن تولدها و عزاها از صفحهی تلفن. یاد گرفتن این حقیقت تلخ که تماس تصویری، هرقدر باکیفیت، هنوز نمیتواند کسی را در آغوش بگیرد.
و در ایران، کسانی ماندهاند که گاهی زندگی مهاجران را از قاب شبکههای اجتماعی تماشا میکنند و با خود میگویند:او نجات پیدا کرد.
در همان لحظه شاید همان مهاجر، نیمهشب در آپارتمانی کوچک، عکس یک دورهمی ساده در تهران را ببیند و فکر کند: «من چه چیزهایی را از دست دادم؟»
این تراژدی آرام نسل ماست: ماندهها گاهی زندگی رفتهها را زندگیِ ازدسترفتهی خود میبینند و رفتهها، زندگی ماندهها را بخشی از هویت ازدسترفتهشان.
هیچکس کاملاً مطمئن نیست انتخاب درست چه بوده است.
شاید مسئلهی اصلی امروز مردم ایران فقط فشار اقتصادی یا بحران سیاسی نباشد. مسئلهای عمیقتر در حال شکل گرفتن است: فرسایش توان تصور آینده
انسان برای ادامه دادن به تصویر نیاز دارد. باید بتواند خودش را پنج سال بعد، ده سال بعد، جایی در جهان تصور کند. باید بتواند برای رؤیایی پول پسانداز کند، مهارتی یاد بگیرد، رابطهای بسازد و باور داشته باشد میان تلاش امروز و نتیجهی فردا، دستکم نوعی ارتباط وجود دارد.
وقتی این ارتباط بارها شکسته شود، آدمها لزوماً دست از زندگی نمیکشند؛ اما محتاطتر رؤیا میبینند.
کمتر دل میبندند.
بیشتر حساب میکنند.
و همیشه گوشهای از ذهنشان، یک چمدان فرضی آماده نگه میدارند.
با این همه، ایران هنوز زنده است. نه در معنای شعاری و رمانتیک کلمه؛ در واقعیترین و گاهی دردناکترین شکل ممکنمردم هنوز عاشق میشوند. هنوز کافه باز میکنند. هنوز فیلم میسازند، موسیقی گوش میدهند، شوخی میکنند، بچهدار میشوند، مهاجرت میکنند، برمیگردند، شکست میخورند و دوباره چیزی را از صفر میسازند.
اما بسیاری از آنها هنگام ساختن، یک سؤال را با خود حمل میکنند:
آیا اینبار فرصت خواهیم داشت نتیجهی آنچه ساختهایم را ببینیم؟
شاید حال مردم ایران را بتوان در همین سؤال خلاصه کرد.
ما فقط از آینده نمیترسیم.
ما از این خستهایم که آینده، هر بار پیش از رسیدن، شکل دیگری به خود میگیرد.
و امروز، میلیونها ایرانی، چه در خیابانهای تهران، شیراز، رشت، اهواز و مشهد و چه در آپارتمانهایی دور از ایران، در برلین، تورنتو، سیدنی یا لسآنجلس، به شکلی متفاوت یک تجربهی مشترک دارند:
زندگی در سایهی فردایی که هنوز جرئت نکرده چهرهاش را به ما نشان دهد.
و شاید دردناکترین حقیقت این باشد که برای بخشی از یک نسل، «وطن» دیگر فقط یک جغرافیا نیست.
وطن، جاییست میان خاطره و اضطراب.
میان ماندن و رفتن.
میان امید و احتیاط.
و میان دو کلمهای که سالهاست زندگی بسیاری از ما را تعریف میکنند:
«شاید» و «نمیدانم»