حکمرانی تصمیم در پروژه‌های برند سازمانی

سینا هاشمی اقدم ـ فعال در حوزه برندینگ

شناسه خبر: 189417
حکمرانی تصمیم در پروژه‌های برند سازمانی

کیفیت خروجی یک پروژه برند بیش از آنکه تابع کیفیت مشاور باشد، تابع ساختاری است که تصمیم را می‌گیرد. کمیته‌های پرجمعیت این ساختار را نه تقویت، که رقیق می‌کنند.

کیفیت خروجی یک پروژه برند سازمانی تابع دو متغیر است: کیفیت ورودی «شناخت، پژوهش و سند» خواسته‌ها و کیفیت سازوکاری که تصمیم می‌گیرد. سازمان‌های بزرگ ما بخش عمده بودجه و توجه خود را صرف متغیر اول می‌کنند و متغیر دوم را طراحی‌نشده رها می‌کنند. در عمل اما این سازوکار تصمیم است که سقف کیفیت خروجی را تعیین می‌کند. هیچ ورودی دقیقی نمی‌تواند از یک ساختار تصمیم معیوب، خروجی متمایز بیرون بکشد؛ چون آنچه در انتها منتشر می‌شود نه بهترین گزینه روی میز، که گزینه‌ای است که از فیلتر آن ساختار عبور کرده است.

پرکاربردترین سازوکار تصمیم در این حوزه، کمیته یا شورای برند است؛ معمولاً با هفت تا یازده عضو، ترکیبی از معاونان و مدیران ارشد، با حق رأی برابر. این الگو در ظاهر معقول است و به منطق مشارکت و هم‌افزایی ارجاع می‌دهد. بررسی رفتار واقعی این کمیته‌ها اما نشان می‌دهد که کارکرد اعلام‌شده و کارکرد واقعی آن‌ها بر هم منطبق نیست.

کمیته چه مسئله‌ای را حل می‌کند

تصمیم‌های حوزه برند دو ویژگی دارند که آن‌ها را از تصمیم‌های فنی متمایز می‌کند: نتیجه‌شان برای همه قابل مشاهده است، و درستی‌شان در کوتاه‌مدت قابل اثبات نیست. ترکیب این دو ویژگی، ریسک شخصی تصمیم‌گیرنده را بالا می‌برد. مدیری که سرمایه‌گذاری در یک خط تولید را امضا می‌کند، دست‌کم می‌داند که در چه بازه زمانی و با چه شاخصی قضاوت خواهد شد. مدیری که هویت تازه سازمان را امضا می‌کند، چنین پناهگاهی ندارد.

پاسخ سازمان به این ریسک، توزیع آن است. افزایش تعداد اعضای کمیته در واقع افزایش تعداد امضاهاست و هر امضای اضافه، سهم فرد از مسئولیت خطای احتمالی را کاهش می‌دهد. کمیته پرجمعیت ریسک را حذف نمی‌کند؛ آن را رقیق و نامرئی می‌کند. ریسکی که مسئول ندارد، مدیریت هم نمی‌شود. آنچه در صورت‌جلسه هم‌افزایی نامیده می‌شود، در سطح انگیزه‌ها بیمه متقابل است: مصوبه‌ای که دو سال بعد قابل انتساب به هیچ فرد مشخصی نیست.

سه سازوکار اختلال

سازوکار نخست، ناهم‌ترازی مرجعیت با تخصص است. اعضای این کمیته‌ها معمولاً مدیران توانمندی هستند؛ کارنامه اجرایی قابل دفاع دارند و شناختشان از صنعت اغلب از هر مشاور بیرونی بیشتر است. اما تخصص انتقال‌پذیر نیست. توانایی احیای یک واحد زیان‌ده هیچ اطلاعاتی درباره رفتار یک نظام هویتی در نقاط تماس متعدد تولید نمی‌کند، و تشخیص اینکه یک انتخاب ظاهراً زیبایی‌شناختی در واقع یک انتخاب راهبردی است، از سابقه مدیریتی حاصل نمی‌شود. مسئله بی‌کفایتی نیست؛ مسئله این است که ترکیب کمیته از روی چارت سازمانی بسته می‌شود، نه از روی ماهیت مسئله. حق رأی از رتبه می‌آید، در حالی که موضوع رأی به رتبه ربطی ندارد.

سازوکار دوم، نامتقارنی میان عمق مطالعه و سرعت اظهار نظر است. عضوی که سند بریف را خوانده، از پیامد موضع خود آگاه است و محتاطانه‌تر حرف می‌زند؛ عضوی که پرونده را نخوانده، تنها به آنچه روی پرده است دسترسی دارد و بلافاصله درباره همان اظهار نظر می‌کند. در پویایی جلسه، نظری که زودتر مطرح شود چارچوب بحث را تعیین می‌کند و بقیه ناچار می‌شوند نسبت به آن موضع بگیرند. به این باید هنجار رایج در سازمان‌های ایرانی را افزود که سکوت مدیر ارشد در جلسه را نشانه بی‌اثری او تلقی می‌کند. نتیجه قابل پیش‌بینی است: عضوی که پرونده را نخوانده باید چیزی بگوید، و تنها لایه‌ای که ورود به آن مطالعه نمی‌خواهد لایه سلیقه است. این توضیح می‌دهد که چرا جلسه‌های برند در سازمان‌های بزرگ ما به‌طور نظام‌مند به بحث درباره رنگ و فرم ختم می‌شوند.

سازوکار سوم، میل خروجی به میانگین است. وقتی معیار تصویب، نبودِ مخالفت است نه انطباق با بریف، هر گزینه‌ای که وجه متمایزی داشته باشد در عبور از چند نظر مستقل تعدیل می‌شود. آنچه باقی می‌ماند گزینه‌ای است که هیچ‌کس با آن مخالف نیست و دقیقاً به همین دلیل، هیچ موضعی هم نمی‌گیرد. تمایز - که کل بودجه برند برای رسیدن به آن هزینه شده - نخستین چیزی است که در این فرایند حذف می‌شود، و حذف آن در هیچ صورت‌جلسه‌ای ثبت نمی‌شود.

هزینه‌ای که در ترازنامه نیست

هزینه این ساختار در سه لایه قابل ردیابی است. لایه اول، هزینه چرخه تصمیم است. هماهنگی تقویم نُه مدیر ارشد عملاً یعنی جلسه‌ای هر سه هفته؛ هر دور بازخورد نزدیک به یک ماه طول می‌کشد و پروژه‌ای که با چرخه تصمیم فشرده در چهار ماه تمام می‌شد، به بیش از یک سال کشیده می‌شود.

لایه دوم، تعامل این کندی با یک ویژگی ساختاری اقتصاد ما است: دوره ماندگاری مدیران ارشد در بنگاه‌های بزرگ دولتی و شبه‌دولتی اغلب کوتاه‌تر از مدت اجرای همین پروژه‌هاست. تغییر مدیریت در میانه کار به معنای بازگشت پرونده به نقطه صفر است: بریف دوباره نوشته می‌شود، ترکیب کمیته عوض می‌شود و مسیر از نو آغاز می‌گردد. برندی که چند بار از ابتدا شروع شود، عملاً هیچ‌گاه وارد مرحله انباشت نمی‌شود؛ و ارزش برند تماماً محصول انباشت است.

لایه سوم به سمت تأمین برمی‌گردد. بیشتر سازمان‌های بزرگ نقشه روشنی از تفکیک تخصص‌ها در این حوزه ندارند و مرز میان طراحی هویت بصری، معماری برند، راهبرد جایگاه‌یابی و طراحی تجربه نقاط تماس برایشان مبهم است. در غیاب این نقشه، انتخاب تأمین‌کننده از دل روابط موجود انجام می‌شود و معیار، آشنایی قبلی یا پایین‌ترین قیمت است نه تناسب تخصص با مسئله. نتیجه یک خطای مضاعف است: کمیته‌ای که صلاحیت داوری تخصصی ندارد، کار مجموعه‌ای را ارزیابی می‌کند که از ابتدا برای آن مسئله انتخاب نشده بود.

تفکیک ورودی از داوری

خطای مبنایی در این الگو، یکی گرفتن دو کارکرد متفاوت است. کمیته در تولید ورودی عملکرد بسیار خوبی دارد. تعریف موقعیت فعلی سازمان، انتظارات ذی‌نفعان داخلی، محدودیت‌های عملیاتی، آنچه سازمان به هیچ قیمت نمی‌تواند بپذیرد، و شکاف میان روایت رسمی و ادراک کارکنان همه این‌ها اطلاعاتی است که فقط از تنوع حاضران به دست می‌آید. در این مرحله، افزایش تعداد و تنوع اعضا کیفیت را بالا می‌برد. مدیر عملیات در همین‌جا داده‌ای دارد که هیچ پژوهش بیرونی به آن دسترسی ندارد.

داوری خروجی اما ماهیت دیگری دارد. اینجا مسئله جمع‌آوری اطلاعات نیست، سنجش انطباق است: آیا آنچه تحویل شده به خواسته مکتوب پاسخ می‌دهد یا نه. این کار به تنوع نیاز ندارد، به معیار و صلاحیت نیاز دارد. افزودن نظر بیشتر در این مرحله دقت را بالا نمی‌برد، پراکندگی تولید می‌کند. صنایع دیگر این تفکیک را پذیرفته‌اند؛ در پروژه‌های عمرانی، در حسابرسی مالی و در ایمنی، نقش ناظر مستقل کسی که در نتیجه کار ذی‌نفع نیست و صرفاً انطباق را تأیید می‌کند سال‌هاست تعریف شده است. در پروژه‌های برند، این نقش تقریباً همیشه خالی است و جای آن را رأی جمعی غیرمتخصص پر می‌کند.

هسته سه‌نفره و چرخش صندلی تصمیم

الگوی جایگزین، کوچک کردن هسته تصمیم به سه نفر است: یک تصمیم‌گیرنده و دو مشاور. دلیل انتخاب این عدد کارکردی است. با سه نفر، جلسه در کمتر از یک ساعت بسته می‌شود؛ هیچ عضوی نمی‌تواند پشت رأی جمع پنهان شود و ناچار است موضع خود را مستند کند؛ و مسئولیت نتیجه در پایان کار قابل ردیابی می‌ماند. اگر سازمان بخواهد این سه نفر از بدنه مدیریتی خودش باشند، کاربردی‌ترین ترکیب مدیر روابط عمومی، مدیر عملیات و مدیر منابع انسانی است؛ سه دریچه به سه واقعیت متفاوت سازمان: روایت بیرونی، اجرای واقعی، و فرهنگ داخلی.

نکته تعیین‌کننده اما ثابت نبودن نقش‌هاست. صندلی تصمیم باید متناسب با مرحله پروژه بچرخد. در مرحله روایت، رسانه و آنچه بیرون منتشر می‌شود، تصمیم نهایی با روابط عمومی است. در مرحله اجرا روی نقاط تماس فیزیکی - سردر کارخانه، ناوگان، پوشش کارکنان خط، فرم‌های میدانی - تصمیم به عملیات منتقل می‌شود، بر این مبنای ساده که کسی که مسئول اجراست باید مسئول تأیید هم باشد. در مرحله برند کارفرما و انتقال هویت به درون سازمان، منابع انسانی تصمیم می‌گیرد. در هر مرحله، دو عضو دیگر نقش مشاور دارند: نظر می‌دهند، هشدار می‌دهند و نظرشان ثبت می‌شود، اما امضا نمی‌کنند.

این تفکیکِ نقش از حضور، همان چیزی است که در فرهنگ سازمانی ما جا نیفتاده. الگوی رایج دوگانه است: فرد یا با حق رأی کامل در جلسه حاضر است یا کلاً کنار گذاشته می‌شود. حالت سوم - حضور با حق اظهار نظر و بدون حق تصمیم - تقریباً تعریف نشده است، در حالی که همین حالت است که تعارض میان احترام سازمانی و سرعت تصمیم را حل می‌کند. مقاومت مدیران معمولاً واکنش به حذف شدن است، نه واکنش به نداشتن حق وتو. مدیری که بداند ورودی‌اش در بریف ثبت شده و در مرحله داوری خوانده می‌شود، برای گرفتن صندلی تصمیم فشار نمی‌آورد.

شرط تحقق

این الگو یک پیش‌شرط دارد که بدون آن اجرا نخواهد شد: پذیرش انتساب فردی نتیجه. کوچک کردن هسته تصمیم یعنی اگر پروژه شکست خورد، نام مشخصی پای آن است. سازمانی که این هزینه را نمی‌پذیرد، هر ساختاری هم روی کاغذ طراحی کند، در عمل به کمیته پرجمعیت بازمی‌گردد چون آن کمیته پاسخ کارآمدی به یک نیاز واقعی است، منتها نیازی که در اساسنامه‌اش نوشته نشده. حکمرانی برند در نهایت یک پرسش ساده است: چه کسی حق دارد به یک گزینه بد «نه» بگوید و نامش پای این «نه» بماند. تا وقتی پاسخ این پرسش در سازمان مشخص نباشد، افزودن به تعداد صندلی‌ها فقط هزینه تصمیم‌نگرفتن را پنهان‌تر می‌کند.

کمیته پرجمعیت ریسک را حذف نمی‌کند؛ آن را رقیق و نامرئی می‌کند. ریسکی که مسئول ندارد، مدیریت هم نمی‌شود.

 

ارسال نظر