تحریم یک ابزار اقتصادی است؟
یادداشت سجادعطازاده پژوهشگر
تحلیل احساسی تحریمها تنها در یکسو معنا ندارد. رابطه ایران و آمریکا به چرخهای از خصومت متقابل تبدیل شده است که هر دو طرف در آن نقش دارند. در سوی آمریکا، تحریم ابزاری برای بازگرداندن غرور و نمایش اقتدار است؛ در سوی ایران، مقاومت اقتصادی و تأکید بر استقلال ملی به ابزاری برای تأیید هویت انقلابی و دفاع از عزت ملی تبدیل شده است. این چرخه نوعی «وابستگی عاطفی متقابل» ایجاد کرده است: هر اقدام یکطرف، احساسات تاریخی طرف دیگر را تحریک میکند و به بازتولید تنش میانجامد.
با وجود گستردگی تحریمها، کارآمدی آنها از منظر اهداف اعلامشده همواره محل تردید بوده است. تحریمها در تضعیف اقتصاد ایران مؤثر بودهاند، اما در تغییر جهتگیریهای هستهای یا منطقهای کشور موفق نبودهاند. با این حال، تداوم آنها نشان میدهد که معیار اصلی دیگر عقلانیت ابزاری نیست. تحریمها به هدفی فینفسه تبدیل شدهاند؛ وجودشان معنای نمادین دارد. سیاستمداران آمریکایی با حفظ تحریم، پیام سیاسی ثابتی به جامعه خود و متحدانشان میفرستند: اینکه آمریکا هنوز در جایگاه قاضی نظم بینالملل ایستاده است.
به همین ترتیب، در ایران نیز مقابله با تحریم، از سطح اقتصادی فراتر رفته و به نماد مقاومت ملی بدل شده است. شعارهایی چون «اقتصاد مقاومتی» و «تحریمناپذیری» نشان میدهد که سیاست ایرانی نیز پاسخی عاطفی و هویتی به فشار خارجی یافته است. این وضعیت نوعی تعادل احساسی ایجاد کرده است که در آن هر دو طرف، از استمرار خصومت سود نمادین میبرند.
درک منطق عاطفی تحریمها برای سیاستگذاری ایران اهمیت مضاعف دارد. نخست، باید پذیرفت که بخشی از سیاست آمریکا علیه ایران در چارچوب منافع صرف قابل توضیح نیست؛ بلکه از دل حافظه تاریخی و احساسات جمعی برمیخیزد. بنابراین، مواجهه صرفاً فنی یا اقتصادی با تحریمها، بدون شناخت ریشههای عاطفی آن، ناکافی خواهد بود.
دوم، هرگونه راهبرد موفق برای کاهش فشار تحریم باید به «مهندسی احساسات» در سطح بینالمللی بیندیشد. این به معنای درک حساسیتهای عاطفی نهادهای تصمیمگیر آمریکایی و یافتن مسیرهایی برای تغییر تصویر ذهنی از ایران است. اگر تحریم زبان احساسات است، دیپلماسی نیز باید زبان همدلی و بازسازی عاطفی را بیاموزد.
سوم، از منظر داخلی، سیاستگذاران ایرانی باید آگاه باشند که مقاومت احساسی در برابر تحریم، اگر به تنهایی مبنای تصمیمگیری قرار گیرد، ممکن است به بازتولید همان چرخه خصومت بینجامد. حفظ عزت ملی بدون گرفتار شدن در دام واکنش عاطفی نیازمند نوعی «عقلانیت احساسی متعادل» است؛ یعنی درکی از نقش احساسات که نه آنها را نفی کند و نه به آنها تسلیم شود.
چهارم، در عرصه تحلیل، پژوهشگران ایرانی باید به بازخوانی عمیقتر سازوکارهای عاطفی در سیاست جهانی بپردازند. شناخت چگونگی تبدیل حافظه تاریخی به سیاست، میتواند در فهم رفتار قدرتهای بزرگ و طراحی دیپلماسی هوشمند مؤثر باشد.
تحریمها علیه ایران در طول بیش از چهار دهه، از یک ابزار سیاست خارجی به بخشی از هویت سیاسی آمریکا تبدیل شدهاند. این تحول نشان میدهد که منطق تصمیمگیری در سیاست جهانی، بهویژه در منازعات طولانیمدت، همواره ترکیبی از محاسبه و عاطفه است. تحریمهایی که در ظاهر عقلانی به نظر میرسند، در واقع حامل احساساتی چون خشم، ترس و نیاز به عدالتاند.
درک این واقعیت میتواند به سیاستگذاران ایرانی کمک کند تا به جای واکنش صرف به فشارها، به ریشههای روانی و فرهنگی آن بیندیشند. هرچه شناخت از منطق عاطفی طرف مقابل عمیقتر باشد، امکان طراحی سیاستهایی برای شکستن چرخه خصومت بیشتر میشود.
تحریم، نهتنها ابزار اقتصادی، بلکه زبان احساسات سیاسی است. اگر سیاست بینالملل بهراستی عرصه عقل و عاطفه توأمان است، آنگاه فهم این زبان عاطفی، شرط لازم برای هر دیپلماسی مؤثر خواهد بود.