جهان اقتصاد بررسی میکند؛
مسکنِ معوق، کارِ معلق: وقتی ستون تولید سقفی برای زیستن ندارد
راضیه احمدوند ـ روزنامه نگار در میانه فشارهای اقتصادی و سایه جنگ، بار دیگر یک واقعیت قدیمی به صدر توجه بازگشته است: کارگری که امنیت شغلیاش حفظ شده، اما از امنیت سکونت بیبهره است. اگرچه سیاستگذاران از تابآوری بازار کار و همراهی کارفرمایان سخن میگویند، اما گره مسکن همچنان همان نقطهای است که میتواند همه این دستاوردها را زیر سؤال ببرد.
در میانه فشارهای اقتصادی و سایه جنگ، بار دیگر یک واقعیت قدیمی به صدر توجه بازگشته است: کارگری که امنیت شغلیاش حفظ شده، اما از امنیت سکونت بیبهره است. اگرچه سیاستگذاران از تابآوری بازار کار و همراهی کارفرمایان سخن میگویند، اما گره مسکن همچنان همان نقطهای است که میتواند همه این دستاوردها را زیر سؤال ببرد.
اقتصاد در شرایط بحرانی، بیش از هر زمان دیگری به عناصر پایهای خود متکی میشود؛ عناصری که در رأس آنها نیروی کار قرار دارد. در چنین فضایی، تأکید بر حفظ اشتغال، پرهیز از تعدیل نیرو و تقویت روحیه همبستگی میان کارگر و کارفرما، نشانهای از درک درست شرایط است. گزارشها نشان میدهد در دورهای که بسیاری از کسبوکارها با آسیبهای مستقیم و غیرمستقیم مواجه شدهاند، بخش قابل توجهی از کارفرمایان تلاش کردهاند نیروی انسانی خود را حفظ کنند؛ اقدامی که اگرچه قابل توجه است، اما بهتنهایی نمیتواند تضمینکننده پایداری اقتصادی و اجتماعی باشد.
مسأله اینجاست که امنیت شغلی بدون امنیت معیشتی، مفهومی ناقص است. کارگری که شغل خود را از دست نداده، اما در تأمین ابتداییترین نیاز یعنی مسکن دچار مشکل است، همچنان در معرض بیثباتی قرار دارد. این شکاف میان اشتغال و کیفیت زندگی، همان نقطهای است که سیاستگذاری باید با دقت بیشتری به آن ورود کند.
طرح موضوع «مسکن کارگری» در سالهای اخیر بارها تکرار شده و حتی بهعنوان یک اولویت راهبردی مطرح بوده است. تأکیدهای مکرر بر لزوم برنامهریزی برای تأمین مسکن، نشان میدهد این مسئله نه یک دغدغه مقطعی، بلکه یک چالش ساختاری است. با این حال، فاصله میان تأکیدات و تحقق عملی آنها همچنان قابل توجه است. اعلام آمادگی برای ساخت دهها هزار واحد مسکونی، هرچند گامی مثبت به نظر میرسد، اما تجربههای پیشین نشان داده که مسیر اجرا، پیچیدهتر از مرحله اعلام است.
در این میان، شرایط جنگی و فشارهای ناشی از آن، اهمیت موضوع را دوچندان کرده است. وقتی هزینههای زندگی افزایش مییابد و بازارها دچار نوسان میشوند، مسکن بهعنوان بزرگترین سهم از سبد هزینه خانوار، به اصلیترین دغدغه تبدیل میشود. در چنین وضعیتی، توصیه به صرفهجویی و پرهیز از اسراف، اگرچه در سطح کلان ضروری است، اما برای اقشاری که پیشاپیش در مرز حداقلها زندگی میکنند، معنایی متفاوت پیدا میکند. صرفهجویی برای کسی که چیزی برای صرف ندارد، بیشتر شبیه یک توصیه اخلاقی است تا یک راهکار اقتصادی.
از سوی دیگر، پیوند زدن مفاهیمی مانند «اقتصاد مقاومتی» به رفتار مصرفی خانوارها، نیازمند زیرساختهایی است که امکان تحقق آن را فراهم کند. اصلاح الگوی مصرف، زمانی معنا پیدا میکند که گزینههای متنوع و قابل دسترس برای مصرفکننده وجود داشته باشد. در غیر این صورت، این اصلاح بیشتر به محدودسازی اجباری شباهت خواهد داشت تا یک انتخاب آگاهانه.
در حوزه سیاستگذاری، یکی از نکات قابل توجه، تمرکز بر ابزارهای حمایتی کوتاهمدت مانند بیمه بیکاری است. تداوم پرداخت این بیمه و تسهیل دسترسی به آن، بهویژه در شرایط بحرانی، اقدامی ضروری است. همچنین سادهسازی فرآیندهای اداری برای کارگاههای کوچک و متوسط، میتواند به حفظ اشتغال کمک کند. با این حال، این اقدامات بیشتر نقش مُسکن دارند تا درمان. مسئله اصلی، ایجاد یک چارچوب پایدار برای بهبود کیفیت زندگی نیروی کار است؛ چارچوبی که مسکن در آن جایگاهی کلیدی دارد.
واقعیت این است که مسکن کارگری، صرفاً یک پروژه عمرانی نیست، بلکه یک پروژه اجتماعی-اقتصادی است. تأمین مسکن مناسب برای کارگران، میتواند به افزایش بهرهوری، کاهش نابرابری و تقویت سرمایه اجتماعی منجر شود. در مقابل، بیتوجهی به این موضوع، نهتنها فشار معیشتی را افزایش میدهد، بلکه میتواند به فرسایش نیروی کار و کاهش انگیزه تولید نیز بینجامد.
نکته دیگری که در این میان نباید نادیده گرفت، نقش کارفرمایان است. مشارکت بخش خصوصی در پروژههای مسکن کارگری، اگر بهدرستی طراحی و هدایت شود، میتواند بخشی از بار دولت را کاهش دهد. اما این مشارکت نیازمند مشوقهای مشخص، شفافیت در مقررات و تضمین بازگشت سرمایه است. بدون این پیشنیازها، اعلام آمادگیها ممکن است در حد وعده باقی بماند.
در کنار این، باید به تفاوتهای منطقهای نیز توجه کرد. نیازهای مسکن در شهرهای بزرگ با مناطق کمتر توسعهیافته یکسان نیست و نسخه واحد نمیتواند پاسخگوی همه باشد. سیاستهای موفق در این حوزه، آنهایی هستند که با در نظر گرفتن ویژگیهای محلی طراحی میشوند و از انعطافپذیری لازم برخوردارند.
در نهایت، آنچه از مجموع این مباحث برمیآید، این است که حل مسئله مسکن کارگری، نیازمند یک نگاه جامع و هماهنگ است. نمیتوان از یکسو بر حفظ اشتغال تأکید کرد و از سوی دیگر، مهمترین مؤلفه رفاه را به آیندهای نامعلوم واگذار کرد. اگر نیروی کار بهعنوان «کلید اقتصاد» در نظر گرفته میشود، این کلید زمانی کارآمد خواهد بود که درِ یک زندگی باثبات و قابل پیشبینی را نیز بگشاید.
در شرایطی که اقتصاد با چالشهای چندلایه مواجه است، توجه به مسائل بنیادینی مانند مسکن، نه یک انتخاب، بلکه یک ضرورت است. این ضرورت، بیش از آنکه به شعار نیاز داشته باشد، به تصمیمهای عملی، پیگیری مستمر و ارزیابی دقیق نتایج وابسته است. تنها در این صورت است که میتوان امید داشت فاصله میان سیاست و واقعیت، اندکی کمتر شود و کارگر، نهفقط در محل کار، بلکه در زندگی روزمره نیز احساس امنیت کند.