جهان اقتصاد تحلیل میکند:
اقتصاد بزرگتر، زندگی بهتر؟
ساره علائی - پژوهشگر اعتبار اجتماعی
تصور کنید درآمد یک کشور افزایش یافته، کارخانههای بیشتری ساخته شده و آمار تولید از رشد اقتصادی حکایت دارد؛ اما خانوادههای بیشتری برای تأمین مسکن تحت فشارند، جوانان در یافتن شغل مناسب با دشواری روبهرو هستند و دسترسی به آموزش و خدمات درمانی با توان مالی افراد گره خورده است. آیا چنین اقتصادی را میتوان اقتصادی پیشرو دانست؟ اگر پاسخ منفی است، پس چه چیزی فراتر از رشد باید تغییر کند تا بتوان از پیشرفت سخن گفت؟
این پرسش، مسئلهای اساسی در سیاستگذاری اقتصادی است؛ زیرا رشد، توسعه و پیشرفت، با وجود کاربرد گاه یکسانشان در گفتار عمومی، به سه پرسش متفاوت پاسخ میدهند. رشد میگوید چه اندازه تولید کردهایم؛ توسعه میپرسد ساختار اقتصاد و شرایط زندگی مردم چگونه تغییر کرده است؛ و پیشرفت ما را با پرسشی دشوارتر روبهرو میکند: این تغییرات در خدمت چه هدفی قرار دارند و چه معیاری برای مطلوب دانستن آنها داریم؟
رشد اقتصادی شرط مهم بهبود زندگی است. بدون افزایش پایدار تولید و بهرهوری، تأمین منابع لازم برای آموزش، سلامت، زیرساخت و حمایت اجتماعی دشوار خواهد بود. بااینحال، افزایش تولید بهخودیخود تضمین نمیکند که زندگی مردم بهتر شود. ممکن است اقتصادی بزرگتر شود، اما فرصتهای حاصل از آن بهطور نابرابر توزیع شوند؛ ممکن است درآمد ملی افزایش یابد، اما نااطمینانی اقتصادی همچنان امکان برنامهریزی برای آینده را از خانوارها بگیرد. مسئله، نفی اهمیت رشد نیست؛ مسئله این است که رشد بهتنهایی برای داوری درباره عملکرد یک اقتصاد کفایت نمیکند.
توسعه، در پاسخ به همین محدودیت، توجه را از مقدار تولید به کیفیت تغییرات اقتصادی و اجتماعی گسترش میدهد. در این چارچوب، کاهش فقر، بهبود سلامت و آموزش، تحول ساختار تولید، افزایش بهرهوری و ارتقای کیفیت نهادها اهمیت پیدا میکنند. بااینحال، حتی توسعه نیز پرسشی بنیادین را بهطور کامل حل نمیکند: چرا برخی تغییرات را مطلوب میدانیم و برخی دیگر را نه؟ چه چیزی تعیین میکند که میان افزایش درآمد، عدالت، امنیت اقتصادی، آزادی انتخاب و حفظ منابع طبیعی کدامیک در اولویت قرار گیرند؟
برای پاسخ به این پرسش، باید میان داشتن منابع و برخورداری از فرصتهای واقعی تمایز گذاشت. درآمد بیشتر زمانی به بهبود زندگی منجر میشود که افراد بتوانند آن را به امکاناتی ارزشمند تبدیل کنند. دو خانوار با درآمد مشابه ممکن است به دلیل تفاوت در سلامت، هزینه مسکن، دسترسی به حملونقل عمومی یا کیفیت خدمات آموزشی، از فرصتهای یکسانی برخوردار نباشند. به همین ترتیب، افزایش تعداد مشاغل لزوماً به معنای بهبود متناسب وضعیت بازار کار نیست؛ کیفیت شغل، امنیت درآمد، امکان ارتقای مهارت و برخورداری از شرایط کاری شایسته نیز اهمیت دارند.
این تمایز، معنای ارزیابی اقتصادی را تغییر میدهد. دیگر کافی نیست بپرسیم چه مقدار سرمایهگذاری انجام شده یا چند شغل ایجاد شده است؛ باید دید این سرمایهگذاری چه قابلیتهایی برای مردم ایجاد کرده و این مشاغل تا چه اندازه امکان زندگی مستقل و شایسته را فراهم آوردهاند. توسعه، در این معنا، فقط افزایش امکانات نیست، بلکه گسترش توانایی انسانها برای استفاده از امکانات و انتخاب مسیر زندگی خود است.
اما پیشرفت یک گام دیگر برمیدارد. این مفهوم، علاوه بر بررسی امکانات و نتایج، به غایات و ارزشهایی میپردازد که جهت حرکت جامعه را تعیین میکنند. پرسش این نیست که آیا تولید بیشتر خوب است یا بد؛ پرسش این است که تولید بیشتر چگونه، با چه هزینهای و برای تحقق چه هدفی صورت میگیرد. آیا افزایش ثروت به کاهش محرومیت میانجامد؟ آیا توسعه صنعتی با حفظ منابع طبیعی و منافع نسلهای آینده سازگار است؟ آیا سیاستهای اقتصادی فرصتهای بیشتری برای شکوفایی تواناییهای انسانی فراهم میکنند یا صرفاً بر حجم مبادلات و داراییها میافزایند؟
این پرسشها نشان میدهند که اقتصاد، برخلاف تصور رایج، قلمروی کاملاً جدا از ارزشها نیست. حتی انتخاب شاخصهای عملکرد اقتصادی نیز متضمن نوعی داوری درباره اهمیت پدیدههاست. هنگامی که موفقیت دولتها عمدتاً با رشد تولید سنجیده میشود، آنچه اندازهگیریپذیر است بهآسانی جای آنچه واقعاً اهمیت دارد مینشیند. این خطر وجود دارد که ابزار سنجش، بهتدریج به هدف سیاستگذاری تبدیل شود؛ گویی آنچه در حسابهای ملی ثبت میشود، تمام واقعیت زندگی اجتماعی است.
در سنت فکری اسلامی ـ ایرانی نیز ثروت و تولید، جدا از مسئولیت اخلاقی و اجتماعی معنا نمییابند. کار و فعالیت اقتصادی اهمیت دارند، اما ارزش آنها تنها به میزان درآمد یا انباشت دارایی محدود نیست. شیوه کسب ثروت، نحوه توزیع فرصتها، پرهیز از تبذیر و انحصار و توجه به نیازهای جامعه نیز در ارزیابی مناسبات اقتصادی جای دارند.
از این منظر، اقتصاد مطلوب اقتصادی نیست که صرفاً منابع بیشتری تولید کند؛ اقتصادی است که ظرفیتهای مادی خود را در جهت زندگی شایستهتر، عدالت و شکوفایی انسان به کار گیرد.
این تأکید بر ارزشها، البته به معنای بینیازی از تجربه و دانش اقتصادی نیست. هیچ هدف اخلاقی، صرفاً به دلیل مطلوب بودن، تضمین نمیکند که ابزار انتخابشده برای تحقق آن نیز کارآمد باشد. حمایت از تولید داخلی، اگر به ارتقای بهرهوری و توان رقابت منجر نشود، ممکن است به افزایش هزینه مصرفکننده بینجامد. سیاست بازتوزیعی، اگر بدون توجه به منابع پایدار مالی طراحی شود، ممکن است با تشدید کسری بودجه و تورم، همان گروههایی را متضرر کند که قرار بوده از آنها حمایت شود. تأمین مالی نیازمندان نیز بدون سازوکار مناسب ارزیابی اعتبار، نظارت و مدیریت ریسک، میتواند منابع محدود را هدر دهد و امکان تداوم حمایت را کاهش دهد.
بنابراین، پیشرفت نه در برابر کارایی اقتصادی قرار میگیرد و نه میتواند جای رشد و توسعه را بگیرد. مسئله، برقرار کردن رابطهای روشن میان این سه سطح است: رشد باید ظرفیت مادی اقتصاد را افزایش دهد؛ توسعه باید این ظرفیت را به تحول ساختاری و گسترش فرصتهای انسانی تبدیل کند؛ و پیشرفت باید جهت و معیار مطلوبیت این تحولات را روشن سازد. اگر هر یک از این سطوح نادیده گرفته شود، سیاستگذاری با نقصی جدی روبهرو خواهد شد.
چالش اصلی آن است که ارزشهایی مانند عدالت، کرامت انسانی و تعالی، چگونه به معیارهایی برای تصمیمگیری تبدیل شوند. عدالت را نمیتوان تنها با تکرار یک اصل اخلاقی محقق کرد. باید بتوان بررسی کرد که دسترسی به آموزش و سلامت تا چه اندازه عادلانه است، هزینه تورم بر دوش کدام گروهها قرار میگیرد، فرصتهای شغلی چگونه توزیع میشوند و سیاستهای عمومی تا چه حد محرومیت را کاهش میدهند. این شاخصها تمام معنای عدالت را در بر نمیگیرند، اما امکان میدهند درباره عملکرد سیاستها بر پایه شواهد گفتوگو کنیم.
همین ضرورت درباره تعالی انسانی نیز وجود دارد. نمیتوان معنای زندگی خوب را به یک عدد فروکاست، اما میتوان شرایطی را سنجید که تحقق آن را آسانتر یا دشوارتر میکنند: کیفیت آموزش، سلامت عمومی، امنیت اقتصادی، امکان مشارکت اجتماعی، دسترسی به فرهنگ و هنر و فرصت استفاده از استعدادها. سنجش این شرایط، جای داوری اخلاقی درباره غایت زندگی را نمیگیرد؛ بلکه کمک میکند فاصله میان اهداف اعلامشده و واقعیت زندگی مردم آشکار شود.
از همین رو، پیشرفت به سازوکاری نیاز دارد که ارزشها را به اهداف روشن، اهداف را به سیاستهای مشخص و سیاستها را به نتایج قابل ارزیابی پیوند دهد. هر هدف باید تا حد امکان با شاخص مناسب، افق زمانی، مسئولیت نهادی و گزارش عمومی عملکرد همراه باشد. سیاستها نیز باید از نظر پیامدهای ناخواسته و هزینه فرصت ارزیابی شوند. اگر سیاستی به نام عدالت اجرا میشود، باید بتوان پرسید چه کسانی از آن بهره بردهاند، هزینه آن چگونه تأمین شده و آیا در بلندمدت به گسترش فرصتها انجامیده است. اگر استقلال اقتصادی هدف است، باید روشن باشد که سیاستهای اتخاذشده تا چه اندازه توان تولیدی، بهرهوری و تابآوری اقتصاد را افزایش دادهاند.
چنین رویکردی همچنین مستلزم پذیرش این واقعیت است که درباره غایات اجتماعی ممکن است اختلافنظر وجود داشته باشد. عدالت، آزادی، رفاه و مسئولیت نسبت به نسلهای آینده، مفاهیمی نیستند که همیشه در همه موقعیتها به یک نتیجه واحد برسند. بنابراین، تعیین اولویتها به استدلال عمومی، شفافیت در تصمیمگیری و امکان نقد نیاز دارد. ارزشمحور بودن سیاستگذاری نباید به معنای مصون ماندن سیاستها از پرسش و ارزیابی باشد؛ برعکس، هرچه ادعای اخلاقی یک سیاست بزرگتر باشد، ضرورت پاسخگویی درباره نتایج آن نیز بیشتر است.
در نهایت، تفاوت میان رشد، توسعه و پیشرفت به این پرسش بازمیگردد که موفقیت اقتصادی را چگونه تعریف میکنیم. رشد نشان میدهد چه اندازه تولید کردهایم؛ توسعه آشکار میکند که ساختار اقتصاد و شرایط زندگی چگونه تغییر کردهاند؛ و پیشرفت ما را ملزم میکند درباره جهت این تغییرات و غایاتی که باید در خدمت آنها باشند، داوری کنیم. این مفاهیم جایگزین یکدیگر نیستند، بلکه سطوح متفاوتی از ارزیابی یک جامعه را شکل میدهند.
اقتصاد برای پیشرفت به رشد نیاز دارد، اما بزرگتر شدن اقتصاد بهتنهایی مقصد را تعیین نمیکند. آنچه اهمیت نهایی دارد، نسبتی است که میان ظرفیتهای مادی جامعه و امکان زندگی شایسته برای انسانها برقرار میشود. معیار پیشرفت، تنها آن نیست که اقتصاد چه اندازه بزرگتر شده است؛ باید دید این بزرگی چه فرصتهایی آفریده، چه محرومیتهایی را کاهش داده و جامعه را به کدام مقصد نزدیکتر کرده است.