داستانک : گردش گلابدره

0
۳۸۹ بازدید

محمد تقی جلایی

m.t.jalaee@gmail.com

وقتی رسیدیم شب شده بود. ماشین ها را پشت سر هم کنار خانه پارک کردیم و بعد هر کس با یک کیسه یا سبد توی خانه رفت.از روی خستگی کسی با کسی حرف نمی زد. فقط تلو تلو می خوردند و می رفتند داخل خانه و بعد یک گوشه می افتادند.
توی خانه دایی عزیز برآمد که مرتیکه دوزاری شعورش نمی رسه خونواده همرامونه!خوب کاری کردم فکش رو زدم زمین. و بعد با همان صورت خشمگین توی چشم همگی نگاه می کرد و پی تایید شدن می گشت.اما همه خیلی خوب می دانستند که درگیری دایی عزیز مثل همه درگیری هایش جز دردسر و ناراحتی برای فامیل دستآورد دیگری نداشت!
آقا نگاهی به دایی عزیز انداخت و گفت عزیز پاشو برو اون داروی منو از تو ماشینت بیار جا گذاشتمش.دایی عزیز دندان قروچه ای کرد و به سرعت باد از جایش بلند شد ودر را محکم به هم کوبید و رفت.زن دایی مژگان که آن لحظه به شدت مستاصل شده بود و نمی دانست باید چه کار کند تا خاطره بد گلاب دره رفتن آن ماه را از ذهن ما پاک کند لبخندی تصنعی زد و گفت من برم شام رو درست کنم! بعد مادری گفت مژگان هر چی لازم داشتی تو یخچال هست.و خودش بلند شد و رفت توی اتاق.و بقول خودش پناه برد به غار تنهایی اش.مادری که خیلی خوب می دانست زن دایی مژگان غذا برای خودشان هم درست و حسابی بلد نیست درست کند آن شب شام را به او سپرد.و من به این فکر کردم که مادری چقدر خوب و دقیق حواسش معطوف همه چیز است.

(Visited 1 times, 1 visits today)

لینک کوتاه مطلب : https://jahaneghtesad.com/?p=14445