داستانک : ناهار عید

0
۵۵۲ بازدید

محمد تقی جلایی

m.t.jalaee@gmail.com

موقع نهار عید فطر وقتی همه دور سفره ی مادری نشسته بودیم یکهو صدای فریاد دایی فریدون از توی اتاق همه را ساکت کرد.بعد همه به هم نگاه کردند و شروع کردند به پچ پچ کردن.آقا سرش را پایین انداخت و قاشق اش را که بلند کرده بود سر جایش برگرداند.همینطور صدای فریاد های دایی فریدون بیشتر می شد.مادری بلند شد و به سمت اتاق رفت.آقا رو به جمع کرد و گفت ادامه بدین.بعد همگی دوباره شروع کردیم به خوردن آش ترش گرم مادری.آش گرم بود ولی فضا چقدر سرد.
بعد از نهار همه از خانه رفتند.دایی فریدون هم که همان موقع نهار،غذا نخورده رفته بود.خانه ی مادری آنقدر ساکت بود که انگاری امروز خبری نبوده است.آقا رفته بود توی حیاط و داشت گل ها را آب میداد و من هم همان روز نوبتم بود تا شب پیش مادری و آقا بمانم.غروب بود و بوی نم خاک توی خانه پیچیده بود.
مادری گفت آخ محمد جان از اون وقتی که این دایی فریدونت طلاق گرفت دیگه یه لقمه ی خوش از گلوی بچم پایین نرفت.دیدی آخه امروز سر سفره چی شد؟بگو آخه زن حسابی چرا هر بار ما جمع میشیم زنگ میزنی این بچه رو اینطوری می کنی.
مادری همیشه غصه داشت. خودش می گفت به دنیا که آمدم و داشیم مُرد،همه فهمیدند که من عجب آدم تنهای بیچاره ای هستم.
راست می گفت.همیشه دور مردمک چشمش اشک حلقه بسته بود و کم می خندید.گفت ببینم راستی تو به مامانت گفتی که غذا بگذاره برای فریدون؟و من باز هم نتوانسته بودم حواسم را معطوف به چیزی کنم.گفتم آره و این را چه قدر سخت گفتم…

(Visited 1 times, 1 visits today)

لینک کوتاه مطلب : https://jahaneghtesad.com/?p=14377