داستانک : عبور

0
۴۵۷ بازدید

“عبور”

محمد تقی جلایی

m.t.jalaee@gmail.com

گفتم اون چوب رو بزاری روش رد شدن کاری نداره که. پیرمرد گفت چند باری امتحان کردم ولی خیلی ساله که این پل جون نگه داشتن هیچی رو نداره.گفتم پس چه جوری رد می شین از این رودخونه؟ نگاهم کرد و گفت ای آقا حالا کی خواست رد شه. ما که زن و زندگیمون این وره. اونورم فقط یه چن تایی از این ماهی گیر قدیمی ها زندگی می کنن که جمعا بیست نفرم نمی شن. بعد رفت نشست روی یک تکه سنگ و کلاهش را روی سر تاسش صاف کرد و سیگارش را آتش زد.گفتم آخه نمی شه که شما هم محلی هستین ناسلامتی.شورای ده مگه ندارین؟ خب بگین یه فکری به حال این پل و رودخونه بکنه.نیشخند زد گفت هی آقا تو هم نفست از جای گرم بلند میشه!شورا کدومه؟ همو پارسال بود که پسر کوچیکه گل ممد عاشق دختر یکی از همین ماهی گیر ها شده بود. بدبخت دختره رو فقط چن باری از اینور رودخونه دیده بود.گفتن از عشقش خواسته یه بار بره اون وره رودخونه و دختره رو بگیره. تا اومده رد بشه پل ریزش کرده و یه سنگ تیز ته رودخونه صاف رفته تو مغزش. دختره هم از اون وقت از خونه بیرون نمیاد.
گفتم خود تو کسی رو اونور آب نداری؟ کسی که دلت براش تنگ بشه؟ رفیقی؟ چیزی؟ گفت دارم خیلی ساله دارم. ولی پسر کوچیکه گل ممد دل و جرئتشو داشت رفت و خودشه خلاص کرد. حالا از اون وقتا که باید می رفتم و با سرِ پرِ خون بر می گردوندنم خیلی گذشته. نای عاشقی ندارم دیگه. مثه این پل شکستم.

(Visited 1 times, 1 visits today)

لینک کوتاه مطلب : https://jahaneghtesad.com/?p=14682