نقدی بر ساختار روایی شعر «چهل معشوق گیسو بلند»

فرزین پارسی کیا-شاعر

«چهل معشوق گیسو بلند» شعری بلند و روایتگرانه است که با طرح قصه و حرکتی هدفمند خود را پیش می برد و این روایت به گونه ای ست که با ارجاع اتفاق از حال به گذشته باز می‌گردد. در بندهای اول می توان هجران و عشق را از کلمه هایی استخراج کرد که بی پرده از فراغی می گویند با آرزویی محال. آرزویی که روایتگر بر عدم امکان آن واقف است و در همان سطرهای اولیه خواننده را وا می دارد تا تنها از نگاه سلیقه ی او به زیبایی ها بنگرد.

دوستم داشته باش/ شکل پیراهنی گلدار/ بر تن معشوقه ی تابستانی‌ات

راوی با آگاهی از این عدم امکان همچنان اصرار بر حضور دارد و می خواهد مسبب شعرهایش را برای خود نگه دارد تا نطفه‌ی این اتفاق پایدار بماند. انگار می‌داند وجود یا عدم وجود راوی به متن روایت بستگی دارد(که جز این نمی‌ تواند باشد) و این را دلیلی می بیند به تحمیلش بر شعر

می خواهم باشم/ در تمام ترانه هایی که زمزمه می کنی

نگاه راوی  به «فصل» مهمترین دستاویز معشوقه یا معشوقه هایی ست که در روایت شعر با هم رقابت می کنند و در تنها ترجیع بند(احتمالی) شعر نمودی بیرونی دارد. درست در مقابل «معشوقه ی تابستانی ات» که می گوید:

در این شب های زمستانی/ با من گرم بگیر/ مثل شالی که بر گردن معشوقه ی فصلی ات بستی

در آخرین بند بخش اول، شاعر بر تمام بافته های ذهنی معشوق خط می کشد و با تاکید بر مرگ کلمه ها چهره ی واقعی راوی را عیان  می کند روایت کننده ای  که دیگر متقارن با معشوقه شکست خورده نیست و در ابتدای بخش دوم شعر این تغییر را با تکثیر و تکثر معشوقه‌ها چون انعکاس نور از آینه ای چند تکه شده  بر می تاباند.

در من دخترانی می‌رویند/ که با نگاه تو رام نمی شوند دیگر

فضای پایانی بخش دوم شعر بر افسوس «نباید» ها و «چرایی» هایی به انتها می رسد که طرح استیصال، جایگاه معشوق را به شدت تنزل می بخشد و شاعر تعمدا راوی یا معشوق منطبق اش را در بهتی سرد میخکوب می کند تا در آغاز بخش سوم روایتی تازه از انتظار را بیان کند یعنی از پایین دست ترین نقطه ی روایت به فرادست‌ترین اتفاق شاعرانه ی این تغزل برسد. جایی که «انتظار» زنده می شود و با استعاره ای ناب نخ شعر را به دست می گیرد تا حضور خود شاعر را در متن ببینیم

و انتظار/ که از موهای من بلندتر بود/ و انتظار/ که از موهای چهل معشوق بلندتر بود/ لبخند می زد/ و انتظار/ المثنای چهل زن بود

چون سیمرغی گسسته،«من» ها و«راوی»ها متعدد می شوند و ارجاع های بیرونی، کشش مخاطب را در عین همزاد پنداری به دانستن  سرگذشت معشوقه [ی منطبق] معطوف می کند. فصول و زمان های بی زمان، تعلیقی غیر خطی را بر می تاباند که همچنان در طول اثر رخ می نمایاند اما در مقابل  از دیدگاه زبانی کمتر تعمد یا تحمیلی به شعر وارد می شود تا ساختار روایی ساده ای را پیش ببرد هر چند شاعر می توانست به این وسیله بر کشش نحوی اثر بیافزاید و با دستور گشتاری  تمهیدی ویژه را در پرداخت زبانی به وجود آورد.

نامم را بگذار می،بگذار بلوط/ کمی از تو فردا در میامی عاشقم خواهد شد

در فصل پایانی ارجاع های فرا‌شعری بیشتر می‌شود و همراه با تحمیل فضای شهری، عینیتی واقعی را در متن می‌پروراند و خواننده را با فضای آن به سمت جذابیت های تجربه شده یا مورد علاقه ی شاعر هم مسیر می‌کند تا «من» راوی را بیش از پیش به شعر تحمیل کند .

مرا دوست خواهی داشت/ شکل شاه بلوطی نوبر/ در بازار میوه فروشان رشت/شکل سیکاسی در باغ الله وردی/ مرا با صدای اسپندی در بازار ماهی فروشان …

و در پایان این خودِ شاعر است که می خواهد  با وضعیتی بصری از تجربه ای بیرونی(با خودش و حضور معشوقه ی غایب) شعری را ظاهر کند و این جز تمامیت شعر خوانده شده‌ی پیش رو چیز دیگری نیست. همانی که خواننده خط به خط با آن پیش رفته و حالا در نقطه ی پایانی ست و به اقرار شاعر قطعا در ذهن نقش خواهد بست.

خوابم می‌آید/راستی تا یادم نرفته/در این سطر آخر لبخند بزنم/ شاتر را بزن/ و مرا شکل شعری بلند بر پاپیروس مصری ظاهر کن …

قظعا باید اسحاقی را در طراحی، فرم و اجرای این شعر تغزلی و بلند، موفق دانست اما در تمهیدات زبانی نشانه های خلاقانه ی زیادی به چشم نمی خورد که البته پرداختن به آن از این مجال خارج است .

چهل معشوق گیسو بلند/ در چهل گوشه‌ی این شعر/ موهاشان را می‌بافند و/ آواز می خوانند

 

 

نظرات شما