ما به سازمانی کاملا انسانی نیازمندیم

حامد هدائی_دبیر گروه بازار سرمایه(بورس، بانک و بیمه)

ما به سازمانی کاملا انسانی نیازمندیم

گذشته از گروهی هنرمند و دانشمند و ورزش کار بزرگ، شمار کسانی که تنها کار می کنند و دستاوردی هم دارند بسیار اندک است. بیش تر مردم با دیگران کار می کنند و به کمک آن هاست که دستاوردی دارند. رهبری خویش یعنی پذیرش مسئولیت همکاری با دیگران که دارای دو بخش است: اول این که بپذیریم دیگران نیز به اندازه ما آدم اند. یعنی آنان نیز توانمندی های دارند، برای رسیدن به هدف های خود به شیوه معینی کار می کنند و به ارزش های خاصی پایبندند.

بنابراین، برای این که موثر واقع شوید باید توانمندی ها، شیوه کار و ارزش های پذیرفته همکاران خود را بشناسید. این نکته آشکار به نظر می رسد و کم اند کسانی که به آن توجه دارند. نمونه اش کارشناسی است که یادگرفته برای مدیری که زیاد حرف می زند گزارش بنویسد. پس از چندی مدیر عوض می شود و از قضا مدیر جدید عادت به شنیدن دارد، ولی کارشناس ما همچنان به شیوه پیشین کار می کند که دیگر کارایی ندارد. طبیعی است مدیر جدید، چنین کارشناسی را نادان، بی عرضه و تنبل می خواند و به موفقیت او نیز امید نمی بندد. چاره کار در این است که کارشناس در همان آغاز کار، با روش جدید آشنا شود.

مدیر نه یک عنوان است و نه یک سمت، مدیر انسانی است مانند دیگران و وظیفه دارد کار خود را به نحوه عالی انجام دهد. کسانی هم که با او کار می کنند وظیفه دارند هوای او را داشته باشند، شیوه کار وی را بشناسند و خود را چنان با او هماهنگ سازند که وی بتواند بیش ترین اثر را داشته باشد. در واقع رمز مدیریت بر رئیس همین است.

این نکته درباره همکاران نیز صادق است. هر کس به شیوه خاص خود کار می کند نه به شیوه من و شما و حق هم دارد. مهم این است که دستاورد آنان چیست و به کدام ارزش ها پایبندند. رمز کار در این است که کسانی را که همراه و هکار شمایند بشناسید تا بتوانید از توانمندی ها، شیوه کار و ارزش های مورد قبول آنان بهرمند گردید. رابطه کاری به همان اندازه که ریشه در کار مشترک دارد، به انسانیت ما نیز بر می گردد.

بخش دوم پیوند با دیگران، مسئولیت پذیری در روابط است. هرگاه به منزله مشاور با سازمانی آغاز کار می کنم، نخستین چیزی که متوجه می شوم، گره های رفتاری افراد است. این بدان خاطر است که بیش تر مردم نمی دانند دیگران چه می کنند، چگونه کار می کنند، دنبال کدام هدف اند و چه انتظاراتی دارند. دلیل ندانستن آن ها نیز این است که نمی پرسند.

سرچشمه این نپرسیدن، بیش از آن که در بی خردی افراد باشد، در تاریخ است. تا همین اواخر لازم نبود کسی درباره این حرف ها چیزی از کسی بپرسد. در سده های میانه، در شهر همه به یک پیشه سرگرم بودند و در روستا همه یک محصول می کاشتند. اندک کسانی هم که کارشان غیر عادی بود به تنهایی کار می کردند و لازم نبود چیزی به کسی بگویند.

اما امروز بیش تر مردم با دیگران کار می کنند و وظایف و مسئولیت های گوناگونی بر عهده دارند. معاون بازاریابی شاید در کار فروش سرآمد شده باشد اما از کارهایی که انجام نداده از قبیل تعیین بهای کالا، تبلیغات، بسته بندی و مانند این ها سر در نمی آورد. پس افرادی که به انجام این کارها سرگرم اند باید یقین کنند معاون بازاریابی خبر دارد که آن ها کدام هدف را دنبال می کنند، چرا، چگونه و چه انتظاراتی دارند.

اگر معاون بازاریابی از این اطلاعات بسیار مهم خبر ندارد گناه وی نیست، گناه افرادی است که این نکات را به معاون نگفته اند.  متقابلا معاون بازاریابی نیز وظیفه دارد یقین کند همکارانش می دانند او از کدام زاویه با بازاریابی می نگرد، هدف هایش کدام اند، شیوه کارش چیست و چه انتظاری از خودش و یکایک آنان دارد.

حتی کسانی که به اهمیت مسئولیت پذیری با دیگران آگاه اند گاه با همکاران خود گفتمان لازم را برقرار نمی کنند. می ترسند گمان رود نادان یا فضول اند یا پا از گلیم خویش فراتر کشیده اند. این ها اشتباه می کنند. وقتی کسی نزد همکارانش می رود و به آنان می گوید: من این کارها را خوب انجام می دهم ، به این شویه کار می کن، به این ارزشها پایبندیم، خیال دارم این نقش را ایفا کنم و این انتظارات را می توانید از من داشته باشید، پاسخ همیشه این است: کمک بزرگی به ما کردی اما چرا این ها را زودتر نگفتی؟

و هر گاه کسی از همکارش بپرسد: من درباره توانمندی ها، شیوه کار، ارزش های پذیرفته و نقشی که بر عهده گرفته اید چه باید بدانم؟ واکنش مشابهی خواهد دید. در حقیقت، دانشوران باید این چیزها را از فرودستان، فرادستان، هم تیمی ها و هم ردیفان خود بپرسند و هر گاه کسی چنین رفتار کند، طرف مقابل همیشه یک واکنش نشان می دهد: خوشحالم که می خواهی بدانی اما چرا زودتر نپرسیدی؟

در آخر: سازمان ها دیگر نه بر پاشنه زور ، که بر مدار اعتماد می چرخند. اعتماد در میان افراد لزوما به معنای این نیست که آن ها همدیگر را دوست دارند؛ به این معناست که آن ها راه و  روش یکدیگر را درک می کنند. بنابر این پذیرش مسئولیت درجهت شناخت یکدیگر واجب، بلکه تکلیف است.

ادامه هر شنبه

 

حامد هدائی

حامد هدائی " روانکاو فروش ایران"

نظرات شما