سانسور یا فریب

محسن رفیعی-گروه فرهنگی

در مرمت آثار تاریخی قانونی هست مبنی بر این که قسمتی از اثر تاریخی که مرمت می شود باید از لحاظ رنگ و ظاهر با بقیه ی طرح متفاوت و قابل تشخیص باشد تا معلوم شود که قسمت مذکور فاقد قدمت تاریخی است. اوایل گمان می کردم که این قانون چیز احمقانه ایست چرا که باعث می شد مثلا کاشی کاری دیوار کاخ گلستان ناهماهنگ و بد شکل دیده شود ولی بعدها به این نتیجه رسیدم که اتفاقا قانون بسیار خوبی ست چرا که تکلیف آدم را روشن می کند. می دانی کدام قسمت اصالت تاریخی دارد و کدام قسمت کپی است؛ رک و راست و بی دغل کاری.

بعدتر دعا کردم که چنین قانونی در بحث سانسور هم تصویب شود تا آن جا هم آدم تکلیف اش را بداند که کجا سانسور شده و کجا نشده. آخر از شما چه پنهان از وقتی که پا به سن بزرگسالی گذاشتم و نسخه های اصلی بسیاری از فیلم ها و سریال ها و انیمیشن ها را دیدم متوجه شدم که عمری را در سایه ی فریب و دروغ گذرانده ام. می دانستم که قسمت هایی از فیلم ها که حاوی صحنه های اصطلاحا غیر اخلاقی یا ناهمگون با شئونات جامعه است قاعدتا حذف شده است و اصولا معنای سانسور در ذهن من همین بود، ولی دست بردن در چارچوب داستانی اثر و تغییر دادن هویت کاراکترها یا عوض کردن بخش هایی از داستان آن هم بدون اطلاع مخاطب چیزهایی بود که انتطارش را نداشتم. این داستان سانسورچی های دهه ی شصت و هفتاد بود، زمانی که اگر در یک سکانس چند پلان ناجور وجود می داشت سانسورچی محترم کل سکانس را قیچی می کرد؛ مثلا ممکن بود در طی یک گفتگوی دو نفره که اتفاقا بخش بزرگی از بار فیلمنامه را هم بر دوش داشت نفر سومی گوشه ی تصویر نشسته باشد که حرف نمی زد ولی لباس ناجوری به تن داشت یا مثلا زهر ماری کوفت می کرد، این جا بود که سانسورچی دهه ی شصت ی قیچی مبارک را برمی داشت و کل سکانس گفتگو را می برید و این گونه می شد که از فیلم دو ساعته چیزی در حدود ۷۰ دقیقه باقی می ماند که اکثر اوقات با دیدن آن چیز زیادی دستگیر بیننده نمی شد.

در دهه ی هشتاد صنعت سانسور! علاوه بر قیچی صاحب ابزاری به نام زوم شد به این ترتیب که هرجا لباس شخصیت نامناسب بود یا چیزی دست اش بود که نباید می بود روی صحنه زوم می کردند یعنی صحنه را آن قدر بزرگ می کردند تا فقط دماغ و دهان شخصیت که قرار بود حرف بزند در کادر دیده شود و با این تدبیر ما فیلم ها و سریال های دهه ی هشتاد را با تصویر گوشه ی چانه ی هنرپیشه یا نوک دماغ اش ولی با صدای دیالوگ ها می دیدیم و کمی بیشتر از دهه ی قبل از فیلم سر در می آوردیم.

ده هی نود دهه ی ظهور ابتکار و خلاقیت در عرصه ی سانسور بود؛ سانسور چی ها با ابزاری مشابه فتوشاپ برای ویدیو آشنا شدند که با آن می توانستند برای شخصیت های فیلم لباس طراحی کنند آن هم با طرح و رنگ و سایز! دلخواه. مثلا دو خانم هنرپیشه می توانستند با خیال راحت داخل استخر با هم صحبت کنند چرا که سانسور چی زحمت کش و خوش ذوق برای هریک لباسی بلند و مجلسی و سنگین طراحی می کرد، البته مواقعی که شخصیت ها زیاد تحرک داشتند لباس ها ممکن بود لحظاتی جا بماند و دست سانسورچی گرامی را رو کند. از دیگر امکانات این فتوشاپ ویدیویی پوشاندن بخش هایی از تصویر با اشیای دلخواه است. مثلا می توان برای پوشاندن بطری کوفتی یک گلدان بزرگ (کمی کوچک تر از درخت!) در وسط تصویر گذاشت یا از یک آباژور که شیک تر هم هست به جای لباس برای خانمی که لبه ی تخت خواب نشسته و هنوز فرصت نکرده لباس اش را بپوشد استفاده کرد. و به این ترتیب می شود از فیلم هیچکاک یک فیلم حاتمی کیا درآورد بدون آن که آب از آب تکان بخورد. از نابود کردن طراحی صحنه و دکوپاژ و تدوین و فیلمبرداری و غیره که بگذریم این گونه سانسور فریب مستقیم مخاطب است طوری که بیننده اصلا نباید بفهمد که سانسوری رخ داده است.

این جاست که سانسور با فریب توام می گردد و این معجون اولین اثرش تحمیق جامعه است. مخاطبی که تحت تاثیر این طرز فکر قرار دارد باید گمان کند که تمام مردم دنیا شئونات مملکت ما را رعایت می کنند و مطابق فیلترهای سنتی و مذهبی ما رفتار می کنند حتی وقتی که در کشور ما نیستند! و هیچ ایدئولوژی و سبک زندگی و نوع نگاه دیگری جز آن چه ما می کنیم وجود ندارد. حال پرسشی که از صاحبان و مجریان این طرز فکر باید پرسیده شود این است که آیا با فریب دادن مخاطب آن هم در عصر رسانه های پر سرعت و فراگیر می توان همچنان او را در جهل مرکب نگاه داشت؟ حذف سیگار از عکس فلان شخصیت سیاسی، پوشاندن لباس اسلامی بر روی عکس سیاستمدار زن اروپایی و حالا هم قرار دادن روسری برای دانشمند زن ایرانی مقیم آمریکا، ساخت همان معجون سانسور +فریب است که نتیجه ای جز انگشت نما شدن برای مرتکبین آن نخواهد داشت.

 

 

نظرات شما

×

Comments are closed.