راهنمایی برای صعود

راهنمایی برای صعود

رضا ارکانی_آموزگار بازنشسته

شیخ اجل، سعدی شیرازی می گوید:

مکن با فرو مایه مردم ، نشست/

چو کردی، زهیبت فرو شوی دست/

وقتی کوله پشتی ها را با کمک همراهان، از واگن قطار،یکی پس از دیگری، بر روی زمین، قرار می دادیم، قله های سر به فلک کشیده وپر برف کوه های مجاور، عظمت وصلابت خود را آن چنان به رخ ما می کشید، که سکوت و احترامی مرموز، وجود تک تک اعضای گروه را در بر می گرفت! دامنه های  سرسبز کوهستان با هوای سردو بی آلایش وپاک، با رمز ورازها و سرسختی صبورانه ی خود، خوش آمد های سخاوتمندانه اش را بی دریغ،  نثار قدوم کوهنوردان می نمود! هوای سرد کوه، توام با وزش بادهای تند، کم کم ما را به خود آورد و پس از چند لحظه که حرکات درجایی ومالیدن سریع وتند دست ها بر یکدیگرو اجرای حرکات گرم کننده، آمادگی صعود را میسر ساخت، کوله پشتی ها را بر دوش، نهادیم ودر حالی که چشمهایمان را به قله های سر بلند، دوخته بودیم، راهی عظمت و بلندای قله شدیم.

در دقایق ابتدایی ، همگان شادو سرخوش بودند. با صدای بلند، صحبت می کردندو از ته دل می خندیدند. همراهان، شبیه کبوتران شادی بودند؛ که لذت رهایی از قفس را تجربه می کردند! آنان در آن لحظات، خود را ازهمه ی وابستگی های دست وپا گیر روزمره، آزاد ور ها می پنداشتند! و هوای پاک را تا عمق وجود خود فرو می بردند. دو به دو و سه به سه، شانه به شانه، راه می پیمودند. در این جا، آدمی احساس می کند، تازه به دنیا آمده است! بدون آن که توضیحی برای این احساس بتواند بیان کند!

گرچه، هر فردی برای این احساس سرخوشی، ممکن است براساس اطلاعات ودانش خودو برداشت هایش  ازمحیط زندگی ، مفهومی را بیان کند! باری، دراین آغازین دقایق صعود، متوجه شدم؛ اسکندر، سعی می کند جلو تر وبا سرعت بیشتری از بقیه راه بپیماید.

باشتاب فراوان از دیگران سبقت می گرفت وخود را جلو می انداخت. من که بارها، نتایج تک روی های افراد را مشاهده کرده بودم، پی بردم، اسکندرقصد دارد به گروه نشان دهد که از بقیه سریعتر وقوی تر است!

سرعت بی مورد و عملکرد مسابقه ای اسکندر، تعدادی از اعضای جوانتر گروه را به مسابقه و رقابت، ترغیب نمود و رفته رفته از گروه جدا شدند وپیش رفتند!!!

آن گاه متوجه شدم، اولین سفارش ها ی توجیهی را که قبل از صعود ،از جانب راهنما معمول است ومن هم،در جمع آنان بیان نموده بودم ؛ نه تنها از یاد برده اند، بلکه از ته دل به آن همه تاکید وسفارش های احتیاطی ، می خندند!

زیرا قرار بود: در یک صف، پشت سر راهنما، حرکت کنند! و از تک روی، بپرهیزند!  لازم است، سرعت قوی ترین فرد، متناسب با ضعیف ترین فرد باشد و خیلی زود همه ی آن سفارش ها را که گوشزد نموده بودم؛ از یاد بردند!

آرزو نمودم: این به هم ریختگی و نمایش های قهرمانانه، بدون حادثه، به پایان برسد! من و تعداد ی از افراد  گروه، آرام آرام راه می پیمودیم و سعی می کردیم بر نگرانی های خودکه از دور شدن  دوستان،در وجودماسنگینی می کرد،غلبه کنیم! ساعتی گذشت.  از اولین خط الراس ، عبور کردیم . یک بستر نسبتا” وسیع که در محاصره ی دیواره ها قرار گرفته بود؛ بر روی ما آغوش گشود.اعضای تندرو گروه را مشاهده کردیم که از پیش روی، درمانده شده بودند!

آن ها در اثر شتاب های آغازین صعود، خسته و کوفته بر روی صخره ها با حالتی به هم ریخته که نمایانگر روحیه ی

مایوس و عصبی شان بود، دراز کشیده بودند و به قول ورزشکاران، بریده بودند!  در حالی که مشغول رفع خستگی بودند؛ درانتظار رسیدن ما به سر می بردند!  وضعیت عجیبی در آن ارتفاع زیبا وپر صلابت، به چشم می خورد! اما عجیب تر آن بود، که از اسکندر خبری نبود! به چشم انداز های سحر انگیز اطراف، چشم دوختم. بیشتر نگریستم ولی اسکندر را نمی دیدم! یکی از اعضای گروه، پیش از آن که سخنی بگویم، رو به من نمود وگفت: اسکندر به سمت قله رفته است.

هر قدر خواستیم، مانع رفتن او شویم؛ موفق نشدیم! گفت: من بالا می روم و منتظر آمدن شما می مانم! سکوتی سرد بر وجود تک تک ما سایه افکند، کوله پشتی ها را بر زمین نهادیم.پس از خوردن مقدار  خوراکی و استراحتی کوتاه، به راه افتادیم!

دراین مرحله، همه ی اعضای گروه،حتی افرادی که در مرحله ی اول از گروه جدا شده بودند؛ پشت سر یکدیگر، به دنبال من ، راهی قله شدند. گویی به اشتباه خود پی برده بودند! شاید دورشدن اسکندر، اضطراب را آن چنان بر همگان مستولی کرده بود، که تمام گروه، با این هماهنگی ،قصد جبران اشتباه را داشتند! شیب تند کوه را پیاپی، درمی نوردیدیم وپیش می رفتیم. دیواره های صخره ای،یکی پس از دیگری، مغلوب  اراده ی کوهنوردان می شد! زلال جاری جویبارها که از برف قله ها، سرچشمه می گرفتند، پرواز گاه گاه عقاب های تیز چنگ، وزش تند باد های کوبنده، دنیای زیبا وعجیبی را به ما نشان می داد، چنان که از خود بی خود می شدیم وبرای چند لحظه  خود را جزیی از آن طبیعت پاک ، می پنداشتیم هر چند دقیقه که از زمان صعود سپری می شد وپیش می رفتیم درمیان آن  همه آرامش وسرخوشی، به یاد اسکندر می افتادیم ونگرانی بار دیگر بر وجود ما پنجه می افکند!

 

گاه گاهی فریادهمراهان، با تمام وجود از اعماق درون آن ها، در دل کوهستان می پیچید و نام اسکندر را برسینه ی صخره ها می کوبیدوطنین خودرا بر پرده های گوش ما باز می گردند! و پس از چند لحظه سکوت و انتظار جواب، سکوتی کشنده تر، نومیدی و نگرانی ما را بیشتر می ساخت! امروز، در نظر ما، خورشید، تند تر از هر زمانی دیگر، خود را به افق غربی نزدیک می کردو دلشوره ها را فراوان تر می نمود. چاره ای نداشتیم !من که درکسوت راهنما جلو گروه حرکت می کردم؛ بر اساس بر نامه ی از پیش مشخص شده، گروه را به طرف پناهگاه راهنمایی کردم، تا شب را درآن مکان سپری کنیم. امیدی ناچیز ولی لذت بخش، برای دیدار احتمالی اسکندر، درپناهگاه، شوق رفتن را در  درون ما قوی تر نمود ودر مدت زمانی نه چندان طولانی، گروه خودرا به چند قدمی شیب پناهگاه رساند. همه ی ما تک تک و پراکنده نام اسکندر را صدا می زدیم ولی جوابی نمی شنیدیم!

وقتی یکی از چابکان گروه خود را به داخل پناهگاه رساند وخیلی سریع، با چهره ی گرفته، به سوی ما باز گشت؛ همگان پی بردیم، که از اسکندر، خبری نیست!

در آن شب تاریک و آن پناهگاه سرد، زمان به کندی سپری می شد. فضای پناهگاه، که از نور چراغ های موقتی و تابش نور گرم کننده های غذاهای کنسروی، نیمه روشن می شد؛ با نگرانی ما گره می خورد وزمان را سنگین تر می ساخت. اشتهای چندانی برایمان باقی نمانده بود!  با اکراه وبی میلی، غذای نه چندان دلچسبی خورده شد و اعضای گروه، درون کیسه خواب های خود خزیدند؛ تا امشب را به صبح برسانند نگرانی ها، استرس وخیال های شوم، در اثر نبودن اسکندر، با خستگی های جسمی، دست به دست هم داده بودند تا این گروه کوهنورد را در چنگال عفریت پریشانی و ترس از آینده ای مبهم، گرفتار سازد.

هیچ کس، به درستی خوابش نمی برد. اعضای گروه، با حالتی نیمه خواب، درپیله ی کیسه خواب ها، در جایگاه خود، غلت می زدند، تا این شب جهنمی را به صبحی امیدبخش برسانند! من از فرط نگرانی،از پناهگاه خارج شدم.

آه !عجب شب تاریک وپر ابهتی! هیچ چیز دیده نمی شد! هوای سرد نزدیک به صفر درجه! سکوت مرموز وپر ابهت واین آسمان زیبا! آن قدر در این مکان ستارگان درشت  ونزدیک به نظر می رسیدند؛ که احساس می شد ؛ می توان هر یک رابا یک جهش به چنگ آورد!

کهکشان راه شیری! صورت فلکی عقرب! چرخش صورت های فلکی برساو ش ودب اکبر، با شکل ملاقه ای خود،بر گرد ستاره ی قطبی در صورت فلکی دب اصغر!  چه زیبا ضیافت شبانه ی خود را دریک دور منظم برگزار می کردندواز حال این درماندگان و ناتوانان بی خبر از هر قیل وقال، تنها لبخند و تابش نورشان را به ما ارزانی می داشتند!!!

آن شب، گذشت! سپری شد! بامشاهده ی اولین سپیده ی بامدادی، نور امید دردرون ما، تابیدن گرفت. قرار شد؛ تمام گروه، در پناهگاه بمانند! من ودو تن دیگر از افراد، راهی بلندی های اطراف شویم؛ شاید خبری از اسکندر، به دست آوریم! اگر تا فردا از ما خبری نشد، یکی از کوهنوردان با تجربه، افراد را به پایین کوه باز گرداند!!!

اینک ،آفتاب گرم از لا به لای ستیغ قله ها، بر وجودمان می تابید وآرام آرام،  اندام ما را گرم می کردو انرژی خود رابه اجزای وجود ما می رساند.

 

از پناهگاه، دور و دور تر شدیم. آن قدر دور، که پناهگاه و آدمیان چشم انتظارش درمیان مه صبحگاهی و فاصله ی فراوان، نا پدید شدند. ناگاه، همهمه ی مبهمی به گوش ما رسید.  ایستادیم. گوش هایمان را تیز کردیم. درست است؛صدای صحبت افرادی بود که به ما نزدیک می شدند! اما فراوانی صخره ها و بوته های انبوه گون های نسبتا بلند، مانع دیدن آن ها می شد!

از پس یکی از دیواره های کوتاهصخره ای، دو تن پدیدار شدند. نزدیک و نزدیک تر شدند.به نظر می آمد،  از افراد محلی باشند. انگار، چیزی را حمل می کنند. آری درست است. آن ها با طناب، چند قطعه چوب را با هنر مندی تمام و مهارتی عجیب، به هم وصل کرده بودند و سطح آن  را به طرز شگفت آوری،با سه تخته پتو،آراسته بودند.در واقع، یک برانکارد صحرایی ساخته بودند اسکندر بر روی آن دراز کشیده بود! سپس ،با چند تکه پارچه،  اسکندر را آن چنان ما هرانه، برروی برانکارد بسته بودند؛ که اسکندر، نه تنها احساس نا راحتی نمی کرد، بلکه از سقوط او هنگام فرود از شیب های تندنیز، جلو گیری می شد!

ما با مشاهده ی آن صحنه، کوله پشتی ها را از خود دور ساختیم. از فرط شادی به هوا پریدیم وبا سرعت تمام به سوی آنان حرکت کردیم! سر و روی آن ناجیان را غرق در بوسه ساختیم. اسکندر را با شوق تمام نواختیم ! از شادی سر از پا نمی شناختیم!هنوز درحال قدر دانی  وسپاسگزاری از آن دو فرد ناشناس بودیم که سخنان موهن وتند اسکندر،نثار ماشد:

چرا مرا به این مکان آوردید؟ من این جا چه کار می کنم؟ پایم شکسته است! نمی بینید؟ اگر هنگام سقوط از صخره

کشته شده بودم، چه کسی تاوان آن را می داد؟ولی ما فقط لبخند می زدیم واز دیدن او ابراز شادمانی می کردم.شاد بودیم از زنده دیدن او! بسیار خوش حال ومسرور!

ولی اسکندر دست بردار نبود و همچنان سخن نادرست بر همگان می راند! بازگشت ما به پناهگاه و شادی اعضای گروه، قابل توصیف نیست. می توان شادی آن جمع افسرده را به آن تشبیه کرد که تولدی دیگر، نصیبشان شده است.

همراهی آن دو جوانمرد محلی، ووجودشان، به جمع یاران، قدرت ودلگرمی تازه ای به آن جمع پریشان،  بخشیده بود واین خود داستانی شیرین از همیاری و دیگر خواهی است! باری، داستان مصدومیت اسکندر از این قرار بود:

اسکندر برای رسیدن به قله، از یک صخره، سقوط می کند ولی به طور معجزه آسا،  از مر گ، نجات پیدا می کند!

پای راستش از ناحیه ی مچ، دچار شکستگی می شود. فریاد دردمندانه واستمداد خواهی اش به گوش چادر نشینانی که در آن نزدیکی، اقامت داشته اند، می رسد!

آن شب، در چادر از او به گرمی پذیرایی  کرده بودند!  بسیار ماهرانه، با چند تکه چوب، پایش را بسته بودند، تا از آسیب بیشتر، جلو گیری شود.سپس با آن برانکارد صحرایی مشغول انتقال او به پایین بودند!

همه چیز، به خوبی تمام شد.گروه به شوق یافتن اسکندر،از ادامه ی صعود منصرف شد! همگان، عزم باز گشت نمودند تا همراه اسکندر باشند و شادی زنده بودن اورا با درمان پایش، کامل کنند.

ولی اسکندر، انگار، عشق ودوستی این همه انسان بزرگوار را نمی دید؟! مسلم شده بود، تنها مشکل، خود اسکندر است!

نزدیک ایستگاه رسیده بودیم که با صدای بلندوبا لحنی تمسخرآمیز،  به دوستانش، چنین می گفت: اگر من با شما به این جا آمده ام، حتما” مریض هستم!! وگرنه، مرا با شما چه کار؟ برای این بیماری ام باید به پزشک مراجعه کنم! یکی از دوستان گفت: کدام بیماری؟  گفت: همراهی و آمدن،  با شما! انتقادها وکلمات تند او ،آن چنان زیاد بود که همگان دریافتند؛ هر قدر ابراز محبت ودوستی کنند؛ اسکندر، همان است که بوده است! ولی این رفتار اسکندر، چیزی از محبت ودوستی یاران، نمی کاست! از جوانمردی آن دو انسان والا که تا ایستگاه همراه  مابودند؛ درس ها گرفتیم

و آن عزیزان، همچون دو رهگذر همواره یاری رسان، از ما جدا شدند و رفتند.دیدگان ما بدون وقفه، هم چنان آنان را تعقیب نمود تا  از نظر ها ناپدید شدند!  اسکندر را به داخل قطار منتقل نمودیم و راهی شدیم. نزدیک غروب بود که اسکندر دربیمارستان بستری شد. و خاطر همگان، قدری آسوده شد.

نظر پزشک، این بود: چون احتمال دارد، آسیب دیدگی های دیگر ی نیز داشته باشد؛ بهتر است، آن  شب را نیز در بیمارستان بماند و فردا مرخص شود. روز بعد در حالی که دوستان وهمراهان اسکندر، از من خداحافظی می کردند،اسکندر را با پای گچ گرفته با همان رفتار نه چندان مناسب، سوار اتوبوس نمودند؛ تا به شهر خود باز گردند.

گاهی، همراهان او درکمال انسانیت از رفتا موهن اسکندر، نسبت به من عذر خواهی می کردند وشرمندگی خود را از همراهی با او ابراز می نمودند! دز آخرین  لحظات ، خود را به اسکندر رساندم وپیشانی او را به رسم خداحافظی بوسیدم! ایستادم تا اتوبوس حرکت کرد! وبا تکان دادن دست خود، پاسخ لطف کوهنوردان را دادم.

وقتی دوستان راهی شدند؛ به یاد شیخ اجل ؟ سعدی شیرازی افتادم آن چنان که می فرماید:

مکن با فرو مایه مردم نشست/

چو کردی، ز هیبت فرو شوی دست/

پایان

.

حامد هدائی

حامد هدائی " روانکاو فروش ایران"

نظرات شما