بی پول ها به سفر نمی روند

۱۳۹۸/۰۵/۱۶

به قلم: رضا ارکانی

بی پول ها به سفر نمی روند

تمام پس انداز چند ماهه ام، یک صد هزارتومان شده بود! این مبلغ را همراه با وام سه میلیون تومانی پدرم که به اعتبار یک سپرده ی محکم ودو ضامن معتبر، از بانک دریافت نموده بود؛ کنار هم قرار دهید ؛تا به اعتماد به نفس من،پی ببرید! مادرم نیز، طی چند ماه گذشته، موفق شده بود؛ مبلغ شش صد هزارتومان ،پس انداز کند؛تا هزینه ی سفر،تقویت گردد! مادرم ،این پس انداز را، با صرفه جویی  هزینه های جاری اندوخته بود! درواقع موفق شده بود؛از زدن هزینه هایی مانند: تنقلات و لوازمی همچون جوراب، کفش و…این مبلغ را فراهم کند؛ تا  بتوانیم با کنار هم قرار دادن دیگر اندوخته ها، یک سفر یک هفته ای، به شمال داشته باشیم! تا این جا، برای این سفر، سه میلیون و هفت صد هزار تومان، با همیاری اعضای خانواده، (کاری که کمتر اتفاق می افتد!) اندوخته بودیم . خواهرم که امسال به کلاس نهم راه یا فته است؛ با دنیایی از آرزو ها ورویاهایش، بار و بندیل خود را از مدت ها قبل بسته است و انتظار رسیدن به شمال ( رو یا هایش) را می کشد!

اما عمده ی نگرانی ما، این پژو ی قدیمی ووارفته ی پدرم می باشد؛ که با زحمت در خیابان های شلوغ شهر، جا به جا می شود! پدرم نیز که از این ضایعه همواره رنج می برد، بی کار ننشست وبه اتومبیل خود حسابی رسیدگی کرد!

با همت یکی از دوستان مکانیکش و خریدین چند قطعه ی یدکی وسفارشی از دوستان همان مکانیک، موفق شد؛ آن جنازه ی آهنی چهارچرخه را آماده ی سفر کند! بالاخره، عازم شدیم! همه ی ما، شاد و سر خوش بودیم.

در اتومبیل تازه تعمیر شده و سر حال! چه دنیای طلایی وزیبایی برای خود ساخته بودیم. با شادی و دور از هر قیل و قال ونگرانی، از دیدن بیابان ها وپستی ها و بلندی ها ، لذت می بردیم. مادرم، گاه گاه، از فلاسک سیاه رنگ جمع و جوری که در گوشه ی اتومبیل، تعبیه شده بود؛ به نوبت برای ما چای می ریخت. هر یک از ما، پس از تناول، لقمه ای نان وپنیر ،همراه با خیار وگوجه،چای نیمه داغ را سر می کشیدیم. به این ترتیب، هم کیف ما کامل می شد، هم رفع گرسنگی می نمودیم، هم از تهیه ی یک وعده غذا هم، صرفه جویی به عمل می آمد! حدود سی کیلومتر، به لوشان مانده بود که ناگهان، ریپ زدن اتومبیل آغاز شد و سرعتش کم کمک،مانند، آخرین  ثانیه های زندگی یک بیمار رو به مرگ، شروع به ایستادن نمود. همه ی شادمانی ما، به غم و ترس گرایید! اتومبیل نیم مرده را با زحمت و همیاری دیگر اعضا (کاری که کمتر اتفاق می افتد!) به شانه ی خاکی جاده، هدایت نمودیم! پدرم گاه گاه، استارت می زد! شایدخودرو، دوباره روشن شود. ولی این قراضه ، روشن نمی شد که نمی شد! انگار در این بیابان ایستاده بود؛ تا انتقام همه چیز را از ما بگیرد!

همگی نگران وعصبی بودیم. طبق یک عادت معمول، بی آن که از مکانیکی اتومبیل، سر دربیاوریم؛ سپر جلویی را بالا زدیم وبا بهت وحیرت به آن دستگاه داغ،  سیاه وبی مفهوم، خیره شدیم. گاه در نهایت نومیدی والتماس، دستمان را بالا می بردیم، تا از خودرو هایی که با سرعت سرسام آور وبدون اعتنا به ما راه می پیمودند؛ کمک بگیریم! پس از چندی به یاد یکدیگر افتادیم وهر کس فرد دیگری را مقصر دانست ودعوای لفظی بین اعضا ی خانواده، جای خود را به سرخوشی چند لحظه پیش داد.

پس از چند دقیقه که دعوای لفظی فروکش کرد، به یکدیگر، چشم دوختیم ودر حالی که دلمان به حال یکدیگر، می سوخت؛ با امداد خودرو تماس گرفتیم. بارسیدن امداد خودرو، نور امیدی، درون افسرده ی ما را روشن ساخت. امداد رسانان، ابتدا  برای روشن نمودن خودرو، اقداماتی انجام دادند؛ ولی خیلی سریع، مایوس شدند.

دقایقی دیگر، دوچرخ جلوی پژو را بر روی صفحه ی یدک کش، محکم نمودند. ما چهار نفر هم که پس از آن  همه ناامیدی ودلهره، به امیدواری تازه ای، دست یافته بودیم وشادی زایدالوصفی ، روح ما را می نواخت؛ همگی بر روی صندلی های خود، میخکوب شدیم و پس از بالا رفتن قسمت جلویی اتومبیل، با حرکت امداد خودرو، به امید رسیدن به یک تعمیر گاه مکانیکی، رهسپار شدیم! ساعتی بعد،هزینه ی یدک کش پرداخته شد واتومبیل، بر روی چاله ی تعمیرگاه مکانیکی، انتظار زنده شدن دوباره را می کشید! استاد مکانیک، یک لیست بلند بالا به دست پدرم داد وگفت:  این قطعات را بایدتهیه نمایی!  سیلندر خودرو وقطعاتی از موتور، باید پیاده شود. در صورت پیشرفت کار، این خودرو، فردا آماده می شود. پدرم گفت: مشکل چیست؟ مکانیک گفت: تسمه تایم بریده است! حالا باید چه کار کنیم؟ چاره ای نداشتیم؛ اتومبیل را درتعمیرگاه رها نمودیم و با یک تاکسی، راهی هتل شدیم تا فردای شیرین، از راه برسد وراهی سفر شویم!

نمی دانم عیب کار از کجا بود؟ آیا عیب از مسافران ناشی بود؟ یا از اتومبیل فرسوده؟ آیا سفر، مهارت هایی لازم دارد که ما فاقد آن بودیم؟ نکند عیب از جیب خالی مابود؟ خلاصه ، هر چه بود؛ آن شب مهمان هتل شدیم. شبی نه چندان دلچسب، بر ما گذشت. ساعت ، دو بامداد بود ولی ما خوابمان نمی برد! خیلی صحبت می کردیم واز هر دری، سخن می راندیم.

گاه یکدیگر را دلداری می دادیم وشوق  سفر را یاد آوری می کردیم وشاد می شدیم! رفته رفته، خواب بر ما مستولی شد واز فرط یاس وخستگی، به خواب عمیقی فرو رفتیم. ناگاه، احساس کردم، کسی مرا تکان می دهد و با صدای بلند، نامم را صدا می زند. از جای برخاستم. پدرم بود.

می گفت: برخیز! امروز، همگی خواب مانده ایم! ساعت: یازده صبح است! شما آماده شوید! من به تعمیر گاه می روم، ببینم چه خبر است؟ پدرم رفت وما منتظر ماندیم. انتظار…انتظار…انتظار… ساعت ها، یکی پس از دیگری” سپری می شد ولی از پدرم، خبری نبود.

گوشی را برداشتم تا تماسی بگیرم، شارژ گوشی تمام شده بود! گوشی مادرم نیز از شارژ خالی شده بود! خواستیم از شارژر استفاده کنیم؛ شارژر ها هم، همراه با وسایل دیگر، در صندوق عقب ماشین، جا مانده بود! عجب گرفتاری عجیبی بر ما مستولی شده بود؟ پس از گذشتن آن ساعات سخت، نزدیک ساعت پنج بعد از ظهر ، پدرم با چهره ی نه چندان شاد، پراز خستگی وعصبانیت، نزد ما بازگشت! مادرم سراسیمه پرسید: چه شده است؟ پدرم گفت: دیر به تعمیر گاه رسیدم.

مکانیک نیز، درانتظار قطعاتی که من باید تهیه می کردم؛ مانده بود. من برای تهیه ی قطعات وقت زیادی از دست دادم مکانیک هم دراین فاصله، سیلندر و قسمت های دیگر را مرمت نمود ولی اتومبیل، هنوز هم آماده نشده است! قرار است؛ خودرو فردا آماده شود. باید امشب نیز، همین جا بمانیم! آن شب نیز، ماندیم و شبی بدتر از شب قبل را گذراندیم!  ساعت ده صبح روز بعد، همه ی ما سوار بر اتومبیل، از تعمیر گاه، خارج شدیم. پدرم اتومبیل را کناری نگاه داشت وگفت: بهتر است؛ از همین جا باز گردیم! پرسیدیم: چرا؟ گفت: هزینه ی سفر مان کافی نیست! بیشتر پول ما، خرج شد!

وقتی محاسبه کردیم؛ متوجه شدیم، هزینه ی یدک کش، قطعات اتومبیل، دستمزد مکانیک، هزینه ی هتل وخوراک ما،

بیش از سه میلیون تومان شده است! درنتیجه: مابقی پول ما برای ادامه ی سفر،کافی نبود! یکدیگر را با ناامیدی، نگریستیم وسکوت کشنده ای بر ما حاکم شد!

ناگاه، مادرم سکوت را شکست و با خنده ای از روی ناچاری، بین یاس وامید، روبه ما کرد وگفت: عزیزانم؛ مهم نیست! مهم مسافرت است که ما آمدیم! خوب اتفاقی نیفتاده، پولمان کافی نیست، اکنون باز می گردیم! قول می دهم مقدمات سفر را به زودی آماده کنم! خدا را شکر که تندرست هستیم وبلایی سرمان نیامده است!

سپس با حالت امید وارونه و فرار به جلو، به پدرم گفت: چرا ایستاده ای؟  باز گردیم ! می بینی؟ بچه ها هم خوش حال هستند!!!

من هم حالا برایتان به نوبت چای خوشمزه می ریزم ! همگی خود را به خوش حالی زدیم و پس از نگاه کوتاهی به چهره ی همدیگر،با صدای بلند واز ته دل خندیدیم تا بغض ،گلویمان را رها کند! همین طور هم شد! درحالی که می خندیدیم؛ از همان جا به سوی خانه، رهسپار شدیم..

حامد هدائی

حامد هدائی " روانکاو فروش ایران"

نظرات شما

×

Comments are closed.