انتهای خیابان اردیبهشت

سحر عیوضی

حالا که به طرز غریبی خیابان خالی بود، سرما دویده بود زیر چادرش و لرز انداخته بود به ساق های نازکش؛ تازه یادش آمد که باید لباس گرم تری می پوشید. اصلا تقصیر آن تلفن بی موقع بود. زیر دندان چادر را به زور نگه داشت تا باد سرد لای دندان هایش زوزه بکشد و بخواهد چادر ا با خودش ببرد و یادش برود هیچ خیابانی را نمی شناسد؛ باید سراغ خیابانی که نامش اردیبهشت باشد را از در و دیوارهای شهر بگیرد. نفس سرد را کشید توی ریه هایش؛ همانطور که زن پشت تلفن گفته بود همان بود، «اردیبهشت» در پلاک آهنی خانه کرده بود. حالا باید دنبال پلاک می گشت و یک بی حسی لای اندامش می گشت تا او را ببلعد و رمقش را بگیرد، حالا نمی داند باید برود، بایستد و حتی از خودش بپرسد طاقتش را دارد یا نه؟

پلاک بیست و دو یک خانه دو طبقه آجری بود با دروازه سفید که رنگش جا به جا پوسته پوسته شده و می رفت که بریزد  تا رنگ قرمز ضد زنگش را نشان دهد. حالا خیلی فرق می کرد امیر در آنجا باشد، مثل پرده پنجره طبقه دوم بود که یادش رفته باشد ادامه تنش را بیرون جا نگذارد. حالا نمی دانست زنگ بزند یا نه؟ باید چه بگوید چطور جملات را پشت هم قطار کند؟ «منزل آقای مرادی؟» «منزل آقای امیر مرادی؟» و اگر بگوید نه، همه چیز تمام می شود و دوباره میله های خط اتوبوس بی آر تی را می گیرد تا برسد به شهر ری  و خیالش گرم باشد که امیر در بن بست فتاحی فقط یک خانه دارد، یک همسر دارد.

زنی که  چادر مشکی اش  از پس آفتاب به تار و پودش خورده قرمز شده و لابه لای انگشتان ترک خورده اش باد درد را می کشد عادت کرده به یک تراول پنجاه تومنی هر ماه که امیر سر طاقچه می گذارد و توی ذهنش حساب کند پول پوشک و شیر خشک و سیب زمینی و سبزی و… منتظر باشد کدام ماه به اندازه یک پول کرم دست اضافه بیایید که هیچ وقت نمی آید و درزها خودش را بیشتر نشان دهند و سرما را هرت بکشند تا استخوانش، تا ماه بعد تا ماه بعد….

حالا که به همان زندگی راضی بود، به آمدن دیروقت کسی که شوهرش بود؛ چه کسی خواست لرز بیندازد توی سرش؟ تلفن را بردارد و غمگینش کند که امیر زن و زندگی دیگری دارد، آن هم در بالای شهر! درد را بیندازد به تمام تنش و دلش را خالی کند: «شوهر شما زن دیگه ای هم داره!»؛ حالا آمده بود پی صدای زن، پی تلفن ناشناس، بچه را که(اضافه) سپرد به همسایه و آدرس را از زن ناشناس توی کاغذ مچاله شده نوشت. حالا یاد گرفته بود چطور سوار اتوبوس شود و کارت بلیت بخرد، چطور از گیت رد شود و چطور از پله برقی چادرش را جمع کند؛ زنگ را که زد جملات ردیف شده را توی صدایش ریخت. «منزل آقای امیر مرادی؟»؛ «نخیر اشتباست»؛ همین بود جواب تمام سوالاتی که ذهنش را آرام آرام می جوید و  از شهر ری تا بالای شهر علامت سوال گذاشته بود جلوی تمامشان، حالا تمام شده بود. شاید آن زن اشتباه گرفته بود، شاید …شاید… دیگر مهم نبود، دیگر احساس سرما نمیکرد. خون یخ بسته از قلبش چرخید تا گونه تا پاهایش و یادش آمد باید شام درست کند باید سبزی بخرد، وقت واکسن بچه نزدیک است، مهم نیست کرم را فراموش کرده، باید برای امیر جوراب بخرد، جوراب پشمی، همان که در مترو میفروشند سه تا پنج تومن! و تا آمد بچرخد که از خیابان برود . زن از پنجره نیم خیز شد و صدایش را ول داد به صورت زن «خونه آقای مرادی طبقه بالاست . زنگ بالا رو بزنید!»

نظرات شما