آقای کیانیان قد شما بلند است اما به دکتر ساعدی نمی رسد!

جواد رنجبر-پژوهشگر

سلام بر شما

اجازه می خواهم خاطره ای برایتان تعریف کنم. سال ها پیش جوانی که تازه پایش به تئاتر باز شده بود و مویش را بلند کرده بود و جلیقه می پوشید و بهمن کوچک می کشید، آمد پیش من. گفت: می خواهم در انتخاب یک نمایشنامه کمکم کنی. می خواست کارگردان شود. بردمش کتابخانه و چندین نمایشنامه از زنده یاد دکتر غلامحسین ساعدی بهش دادم.

آقای کیانیان می دانید چه گفت؟

بعد از نیم ساعت نمایشنامه ها را آورد. گفت: من خودم یک ساعته می توانم یکی از این ها بنویسم. رفت. من دانستم که او نه تنها هنرمند نیست بلکه بویی از هنر هم نبرده است. مثل کسی که پشت سنتور می نشیند و می زند و صدایی در می آید و می انگارد که نوازنده است. اما نیست. در این میان کسی بیشترین زجر را تحمل می کند که این صدای خارج را می شنود. سال ها می گذرد و آن جوان هنوز هنری از خود بروز نداده است. هنری ندارد که بروز بدهد.

ببخشید که حرف های شما درباره ساعدی این خاطره را یادم انداخت. آخر گفته اید: غلامحسین ساعدی وقتی از ایران رفت خلاقیتش خشکید چون در فرانسه از شاه و ساواک خبری نبود!

به نظرم، اگر حرف های شما درست منعکس شده باشد و روزنامه دست غیبی در آن نبرده باشد، نشانه ضعف شما در درک هنر است. شاه متاسفانه مساله بزرگتری، از آنچه که بود، برای ساعدی شده بود. درست. اما ساعدی نویسنده بزرگی بود. آثار او دری جدید و بزرگ به روی هنر ایران گشود. حتی اگر با تمام نوشته هایش مخالف باشیم. او بیش از هر چیز یک پزشک و دانشمند بود. عالم بود. هنر را هم نه برای نان و شهرت و پز که برای زندگی می خواست. به حتم می دانید اگر ساعدی طرف هنر و نوشتن نمی رفت مثل هزاران دکتر هم وطن دیگر نانش در روغن بود و هیچ وقت گرفتار ساواک و زندان و شکنجه نمی شد. من در حد بضاعت اندک خودم کمی درباره ساعدی می دانم و ماه ها برای دانستن درباره او به ده ها دوست و همکارش تلفن کرده ام و دیدار کرده ام. زندگی ساعدی بالاتراز هنرش بود. درک او از جهان درک متفاوتی بود. اشتباه هم کم نداشت. آخر ساعدی در آغاز راه بود. هنر ایرانی با ساعدی و هم نسلان او داشت مدرن و ملی می شد. بسیاری از راه هایی که رفتنش برای ما راحت است به دست ساعدی و هم نسلانش کوبیده شده است و ما به وظیفه ملی و انسانی باید پاسدارش باشیم.

نکته آخر. یک فرض محال که محال نیست. اگر ساعدی در کشوری آزاد به دنیا می آمد اکنون دست کم یک نوبل گرفته بود و شاید تاکنون زنده بود و شاید شما افتخار می کردید که یکی از نمایشنامه هایش را به صحنه برده اید. اما دریغ که شاه و ساواک چشمه خلاقیت او را خشکاند و هجرت او را خسته کرد و توانش را گرفت و در آخر جانش را؛ در پنجاه سالگی.

ببخشید که وقت تان را گرفتم. اما ای کاش ما کمی به ارزش های انسانی بیشتر بپردازیم تا شاه و ساواک دوست ها خیالشان از ما راحت نباشد!

پاسخ رضا کیانیان

سلام جناب رنجبر عزیزم.

من هرگز به ساحت غلامحسین ساعدی نویسنده بزرگ کشورم اهانتی نکردم. و بار ها نوشته ام که ایشان چه نویسنده بزرگ و چه انسان بزرگ تری بودند.

من انسانیتی را که ازو دیدم هرگز فراموش نمی کنم!

اما یادمان باشد غلامحسین ساعدی بزرگ در خارج از ایران حرف بزرگی نزد!

به این چرایی اندیشیده اید؟!

این یکی از بلایای کشور هایی با حکومت های توتالیتر است!

آن قدر حواس نویسنده، شاعر و هنرمند به ماجراهای سیاسی  معطوف می شود که از کار اصلی اش ، هنر باز می ماند!

در گفتمان های سیاسی قبل از انقلاب از هنرمندان به عنوان رهبران سیاسی انتظار می رفت! و آن فشار جامعه روشنفکری نویسنده بزرگی همچون غلامحسین ساعدی را به سمتی هل می داد که بخش عمده ای از خلاقیتش  برای برآوردن توقعات سیاسی ما به هدر برود!

اگر ایشان و امثال ایشان  کمتر به مسایل زود گذر سیاسی می اندیشیدند و بیشتر به هنرشان…. بله حتم دارم ایشان به نویسنده ای جهانی تبدیل می شدند!

حتی در مورد شاعر بزرگی همچون احمد شاملو هم چنین نظری دارم!

اگر ما ایشان را به سمتی هل نمی دادیم که کمتر لیدر سیاسی باشند و بیشتر به شعرشان احترام می گذاشتیم. ایشان هم اکنون یک شاعر جهانی بودند.

من ذره ای از احترام به این بزرگان کم نمی گذارم. اما سال ها انقلابیگری … به من آموخت شان هنرمند  و جایگاه هنرمند فراتر و ورای  مسایل روز سیاسی ست!

هنرمند  جریان سنگین عمق رود خانه است و سیاست کف های سطحی رودخانه اند.

جریان روشنفکری – انقلابی آن سال ها تمام فکر و ذهن هنرمندان ما را به شاه و ساواک معطوف کرده بود! و زمانی که برای مدتی از شاه و ساواک خبری نبود ، هنرمند ما گیج شد!

واما بعد. جناب رنجبر!

مثال بیاورید کدام هنر مند ما از کشور مهاجرت کرد و همچنان رشد کرد؟!  فرمول اش را نمی دانم ، اما هنرمندان ما در غربت کمتر خلاق ماندند! باید روزی چراییش را بررسی کنیم!

یکی از دلایلی که عباس کیارستمی بزرگ ماند و چشمه هنرش همچنان جوشان ، این بود که مهاجرت نکرد و ایدر سیاسی نبود!

اصغر فرهادی که برای دومین بار اسکار را از آن خود کرد هم همین طور.

و اما در آخر، اگر از آن جوان شهرستانی که با  جلیقه به تهران آمده بود و تازه پایش به تیاتر باز شده بود و سیگار هما _ و نه بهمن _ می  کشید من هستم! ابایی ندارم و انکار نمی کنم. یادم نیست چه گفته ام! اما حتما، حرف هایی کودکانه و از سر جوانی و بی تجربگی زدم. ، . اما هر روز به دنبال نقد خودم بودم. و خودم بزرگ ترین منقد خودم بودم. حتما اشتباهات بزرگ و کوچکی کردم. حتما راه های رفته ای را دو باره رفتم. اما من هم محصول سیاست زدگی آن سال ها بودم. سال هایی که از همه انتظار داشتیم  و از خودمان کمتر.

روزی باید برسد که خودمان را نقد کنیم. اشتباهاتمان را بپذیریم. وگر نه خودمان در خودمان خواهیم پوسید!

باقی بقایت.

رضا

و در پاسخ به نامه رضا کیانیان، جواد رنجبر این طور نوشت:

جناب آقای کیانیان عزیز

سلام

پاسخ شما را با دقت خواندم. نخست این که اگر خود را به جای آن جوان هنر ناشناس گذاشته اید تواضع بسیار کرده اید و طبع بلند خود را نشان داده اید و من زبان الکنم را؛ که درست ننوشته ام. خاطره من به سال هزار و سیصد و هشتاد برمی گردد. آن موقع شما هنرمند برجسته ای بودید. بازیگر سلطان و خانه ای روی آب و سگ کشی و ده ها کار دیگر. اما آن جوان هیچ گاه هنرمند نشد. من همواره پی گیر هنر شما بودم و از آن لذت برده ام. از نوشته ها و صحبت هایتان هم. در نمایش “دعوت و دو نمایشنامه دیگر” به کارگردانی محمد رحمانیان بر اساس نمایشنامه دعوت مرحوم غلامحسین ساعدی کنار شما نشسته بودم. بعد از نمایش هم تمام حرف هایتان را در جمع تماشاگران درباره مرحوم هما روستا و مرحوم سمندریان با دقت گوش کردم و لذت بردم.

با شما درباره زیان های لیدر سیاسی شدن هنرمندان موافقم؛ دست کم در ایران. آن هم از جنس آل احمدی! بر اساس نفی و رد مداوم و جعل و تهمت. اما نباید فراموش کنیم که ساعدی در عین حال که نمایشنامه نویس بزرگی بود روزنامه نگار هم بود. او نمی توانست خود را از سیاست روز کنار بکشد. چنانکه برتراند راسل یا ژان پل سارتر نمی کشیدند. به نظر من گفتن اینکه “من سیاسی نیستم” خود یک کار سیاسی است. بنابراین سیاست بخشی جدا نشدنی از زندگی و هنر است. حال اگر سیاستمداران پای از گلیم خود بیرون می آورند و به عرصه هنر و زندگی خصوصی وارد می شوند تقصیر آن هاست و بر هنرمندان و غیرهنرمندان است که پای سیاست روزمره و بخشنامه ها را از عرصه هنر قطع کنند. در این اگر تردیدی نداریم اما در روش ورود هنرمندان به سیاست و تاثیرگذاری در آن هزاران سخن می گفت و دلیل اقامه کرد. درباره ساعدی و هم نسلانش و بیش از همه آل احمد هم به جرات می توان گفت که بیراهه رفته اند. به جای کف رودخانه کف روی آب شده اند.

اما نقطه عطف تحلیل سیاسی شدن هنرمندان آن زمان این است که آن ها در بستر یک انقلاب بوده اند و ما نیستیم. انقلاب همه را به کار می کشد و کسی که کنار نشسته باشد گویا گناهکار است. بنابراین به نظر من آنچه بررسی سیاسی شدن هنرمندانی چون ساعدی در دهه پنجاه به ما می دهد نه دوری از سیاست بلکه عمیق تر دیدن آن است. این نگاه عمیق باید بر بستر فهم کلان از سیاست به عنوان قدرت باشد که به طور اساسی جهت اصلی دانش و هنر و گاه مذهب است. آمیختگی قدرت با مفاهیم انسانی چنان است که در برابر اثبات گرایان، که جهان را طبیعی و تجربی می بینند، روش های دیگر، و همان قدر معتبر، ابداع کرده است که جهان را از تلفیق ذهن و عین ببینند. دور کردن سیاست روز و اداره جاتی از هنر همان قدر ارزشمند است که توجه به سیاست به عنوان قدرت. این که جهان به کجا می رود، پرسشی عمیقا سیاسی است.

اما ساعدی در پاریس مساله دیگری است. شما معتقدید که هنرمندان مهاجر خلاقیت خود را از دست می دهند. ساعدی به پاریس رفت. تبعید یا هجرت. اما هر چه بود دوره او تمام شده بود. نه با رفتن شاه و ساواک که با انقلاب. او گرفتار بحران معنایی شده بود که دامن بسیاری از سیاستمداران و روشنفکران را در ابتدای انقلاب آلوده کرد. هنوز هم این بحران تمام نشده است. من مخالفم که شاه و ساواک منبع خلاقیت ساعدی بوده اند اما باور می کنم که بخش بزرگی از خلاقیت او در راه سرنگونی آن دو صرف شد و سپس تحولات چنان تند بود که ساعدی خود را نمی توانست بیابد. معادلات و به تعبیر بی رحمانه تر، لج بازی و رویاپردازی اش، تمام شده بود. بازیگران نمایشی که به روی تماشاگران مرفه خود اسلحه می کشند در هنر ساعدی مصداق این لج بازی یا رویاپردازی است و زندگی خودش هم خالی از این نشانه ها نیست. شبی که دستش را با اسکناسی در آن در کیوسک پلیس کرد و گفت: “یک پاکت سیگار بده.” اعتراضی خلاقانه به شهربانی شاه کرد. شاید امروز راه حل های بهتری برای اعتراض یافته باشیم. اما در نهایت نفس آن اعتراض را نمی توان رد کرد که روکشی از تخیل و ستیز داشت.

شبی دیگر در خانه دوستی که ساعت ها درباره شخصیت بزرگ ساعدی سخن گفته بود و پز ساعدی را به دیگر میهمانانش داده بود آستین هایش را بالا زد و شام را با دست خورد و بعد دست هایش را بالا برد و گفت: خدا را شکر. تمام پزهای مدرنیستی و نوکیسگی میزبان و تفاخر به آشنایی با ساعدی فروریخت. این حرکت را شاید ادب امروز ما چندان نپسندد. اما همه می دانیم که اگر جلوی بروز نوکیسگی در آن دوره گرفته می شد و ریشه های اقتصادی اش کور، امروز این چنین گرفتار این طبقه و تاثیرات ویرانگرش در سیاست و اجتماع نبودیم. مهم تر از این ها  تصویر ساعدی دانشمند و هنرمند است وقتی عرق ریزان و خسته پشت کمپرسی پریده بود و با انقلابیون به تسخیر رادیو می رفت. تصویر آخر زمانی است که ساعدی عزیز در خانه مرحوم خانم سیمین دانشور اشک می ریخت که چرا چنین شد؟

اگر اختناق زمان شاه ساعدی را خلاق نگه می داشت باید برخوردهای پس از انقلاب نیز سرپا نگهش می داشت. اما چنین نشد. ساعدی اگر در ایران می ماند یا می رفت چندان فرق نداشت. هر چند انتشار مجله معتبر الفبا در پاریس را نباید نادیده گرفت. بنابراین به نظر می رسد خلاقیت بیش از آن که از محیط زندگی متاثر باشد از فضای بزرگ تر رشد یابنده یا در حال انحطاط فرهنگی یک ملت متاثر می شود. به همین دلیل است که هم کسانی که از ایران رفته اند و هم کسانی که در ایران مانده اند در سال های اخیر هیچ اثر شاخصی تولید نکرده اند. اگر هنرمندان درجه اول را در نظر بگیریم نه ساعدی و معروفی و گلستان، که رفته اند، شاهکار ساخته اند و نه مثلا تقوایی که مانده است. مخملباف و گلشیفته فراهانی و سوسن تسلیمی در خارج از ایران هم کارهای مهمی کرده اند و مرحوم استاد کیارستمی و اصغر فرهادی در میان ایستاده اند. در ایران مانده اند اما با خارج از ایران هم ارتباط داشته اند و به نوعی هنرمندان جهانی ایران هستند. بنابراین فرمول مشخصی برای ارتباط محل سکونت هنرمند و سطح آثار فرهنگی وجود ندارد.

و در پایان عرض می کنم: این جمله شما شاهکار است: روزی باید برسد که خودمان را نقد کنیم. اشتباهاتمان را بپذیریم. وگر نه خودمان در خودمان خواهیم پوسید! روزی باید خودمان را نقد کنیم!

نظرات شما

×

Comments are closed.